(۱۰۱)
بر لبها آب میگردد،
و بخار میشودـ
پشمکِ بوسه!
(۱۰۲)
به کجا بروم؟!
از من دست بر نمیدارد ـ
عشقِ تو!
(۱۰۳)
چشم ... دیدن ادامه ›› پُر از اشک،
خاکو گورش دردی سخت ـ
آخرین لحظهی دیدن پدرم!
(۱۰۴)
شبِ انگشتبهچشم شد،
زندگی ما ـ
بعد از کوچ پدرم!
(۱۰۵)
موهای ریختهاش را،
تار تار جمع میکند ـ
آفتاب غروب کرده!
(۱۰۶)
تنها برگی کافیست
برای نصب تابلویی
جهت نشان دادن اوج زیبایی
فصل پاییز...
(۱۰۷)
تُرهی زلف پُر مُهر زن،
فرمانبردار هر راهی میکند
اسب چموش را...
(۱۰۸)
بر شاخهی درخت زیباست،
اما در دستان تو زیباتر،
چون روی ماه کودکی،
گردوی نو رسیده!
(۱۰۹)
تاجی از گل است
بر سر زن کشاورز،
کلاه لبهدار...
(۱۱۰)
آب روان در جویبار را هم
دو پاره کرده است...
مرز!
(۱۱۱)
سرک میکشد از پنجره
به داخل خانه...
درخت گردوی پیر!
(۱۱۲)
شعریست کوتاه
نشسته بر گلهای پیراهن زنی...
پروانه!
(۱۱۳)
نمیتواند سر بلند کند،
درخت زردآلوییست شرمگین...
آن زن زیبا!
(۱۱۴)
دور و دراز شد،
چون روزگاران خیلی دور...
دیدار تو!
(۱۱۵)
لبخند زیبای کودکیست،
بر صورت چشمه...
تابش ماه!
(۱۱۶)
لنگە دمپایی سبز
که نه مزهی خیار میداد و
نه طعم زندگانی!
مبدل شد به تابوت مرگ
برای دخترک گرسنه و بیچاره.
(۱۱۷)
دخترک بهار است،
که پیراهنی از گل نرگس به تن کرده...
نوروز!
(۱۱۸)
آخ که چه تلخ است،
روایت دراماتیک انفال!
نه با شعر توانش شرح داد
نه با مقاله و سخنرانی...
انفال زخمیست کاری،
بر پیکرهی وطن.
(۱۱۹)
بعد از فاجعهی انفال
در بیابان عرعر درختهایی رویید
که نه درخت خرما بودند و
نه درخت بلوط!
درختهای سرخ،
روییده از خون و استخوان و
اجساد انفال شدهها...
(۱۲۰)
شاخهای گل نرگسم
در دستان کودکی فقیر،
عطر نوروز از من برخواسته!
(۱۲۱)
در جستجوی ماه بودم
که دیدم افتاده است درون رودخانه،
یک شب!
(۱۲۲)
از غرغر سیاهباد بیزار است،
چشمانتظار آمدن باران است ـ
طبیعت!
(۱۲۳)
مردمک چشم شد،
جدا نمیشود حسرت فراقش-
یار!
(۱۲۴)
در رگ و پی دریای آسمان،
لنگر انداخته ـ
قایق ماه!
(۱۲۵)
وقتی چشم به چشمم میدوزد،
جهانی دیگر میبینم ـ
که دست خوشبختی را گرفته است!
(۱۲۶)
گلِ گندمهای سوختهی،
مزارع کرکوک ـ
سوگواری میکنند!
(۱۲۷)
زیر باران،
صورتشان را میشویند ـ
انارهای پاییزی!
(۱۲۸)
انار و زن،
دوقلوهای همساناند ـ
در جشنوارهی انار حلبچه!
(۱۲۹)
دست به زانو نشسته است،
نومیدی میچیند ـ
چشمان تو!
(۱۳۰)
در آن دنیا هم،
انارهای باغ تو را میطلبم ـ
تا برایم شراب کنند!
(۱۳۱)
بیا بچینیم شاهتوت،
بتکانیم درختهای توت را ـ
به یاد کودکی!
(۱۳۲)
خدایا بساط جهنمت را جمع کن،
تاب سوختن ندارم ـ
حالم خراب است!
(۱۳۳)
کم پیش میآید،
پیش از سحر برخیزد ـ
آفتابِ من!
(۱۳۴)
با تمنا قد میکشد،
تا که نو شود ـ
رودِ عشق!
(۱۳۵)
ستارهی هنر و ادب است،
در ادبیات میدرخشد ـ
بکر پشتدری!*
--------
* از ادیبان اقلیم کردستان
(۱۳۶)
در سایهی گل چیدن،
نشکفت ـ
نماد عشق!
(۱۳۷)
مرگ دست از شعر کشید،
بهارمان خزان است ـ
بیتو!
(۱۳۸)
زندگی پس از من،
برایت بیمزه است ـ
بیدلداری میکُشدَت!
(۱۳۹)
هیچ غروبی بر نمیگردم،
با خورشید غروب میکنم ـ
آن هنگام که تو نیستی!
(۱۴۰)
بزرگترین گناه،
شکستن دل زن است ـ
حماقت مَرد!
(۱۴۱)
در جنگل موهای زنی،
انگشتانم را کاشتم ـ
تا چشمه شوند!
(۱۴۲)
گفتم شبهایم را پس بده،
روزهایم را هم از من گرفت ـ
اینچنین است بخت من!
(۱۴۳)
همهی فصلها،
نیازمند مِهر تو هستیم ـ
من و گلهایت!
(۱۴۴)
رازآلود میماند،
در میان بقچهی زندگی ـ
عشق من و تو!
(۱۴۵)
دیریست که رقصیدن را فراموش کرده،
نمیرود بر روی ران هیچ زنی ـ
دوک نخریسی!
(۱۴۶)
نفسهای شبانهام،
شبنم میشوند ـ
در آغوش تو!
(۱۴۷)
زیباترین عیدی تو،
برای من ـ
گز و انگبینِ بوسههایت است!
(۱۴۸)
دلم لبریز است،
از عشق تو ـ
گاه به گاه از آن بردار!
(۱۴۹)
تا عشق دور هم گردمان نیاورد،
من پراکنده و پریشانم ـ
گِرد نمیآیم!
(۱۵۰)
انگشتانت را با خون سرخ کن،
اگر فردا روزی ـ
گلولهای دلم را شکافت!