شبنم زیر مهتاب
گزیدهی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب
برگردان به فارسی
زانا کوردستانی
(۳۴۱)
آسمان رودوشی آبی رنگی پوشیده است،
با پیراهنی از نرگس ـ
قدم میزند اسفند ماه!
(۳۴۲)
نیلبکی است بر لب زندگی،
خستگیاش
... دیدن ادامه ››
را مینوازد ـ
سالیان درازیست، کارگر!
(۳۴۳)
پرچینش، جهنم،
باغبانش، پیر ـ
ریزش گل!
(۳۴۴)
درسهای زندگی را مینویسم،
از سرم میگذرند ـ
آنها را نمیفهمم!
(۳۴۵)
تا که تو نیامدی،
او هم دیگر نیامد ـ
نسیم شعر!
(۳۴۶)
سنگسار تاک،
سر و گوشش شکست ـ
بارش تگرگ!
(۳۴۷)
در شهری هستم،
که آشناترینم ـ
نسیم سحری است!
(۳۴۸)
نهالی بکار،
تا شاخههای بسیاری بدهد ـ
پس از نبودنم!
(۳۴۹)
برکهی راکد،
فرشی بافته شده از خزه ـ
قور قور قورباغه!
(۳۵۰)
میخواهند بیفتند،
جلوی روشنایی دیدهی مادرم ـ
شعر و هایکوهایم!
(۳۵۱)
جاهلترین شاعران، منم،
به دنبال ردِ باد افتادهام ـ
در شبی سیاه و تاریک!
(۳۵۲)
افتاده به دریای کبر و غرور،
چشمش هیچکس را نمیبیند ـ
نویسندهای خودخواه!
(۳۵۳)
خوردن یک سیب،
راه خوشبختی را تغییر داد ـ
سرنوشت!
(۳۵۴)
چهار فصل سال،
نرگسزار است ـ
پیراهنِ مادرم!
(۳۵۵)
کودکیام به جا مانده،
در کوچههای رنج و مشقت ـ
با یک جفت کفش پاره!
(۳۵۶)
پایان راه من است،
بیمارستان روانی ـ
لطفا به دیدنم بیا!
(۳۵۷)
به سوی آوازی از دوردستها،
به دام افتادم ـ
پرندهای ناآشنا بودم!
(۳۵۸)
مشغول نگارش،
داستان زن و مردی هستم ـ
به من و تو میمانند!
(۳۵۹)
شهرم روز به روز پهناور،
قلبم ـ
لحظه به لحظه تنگتر!
(۳۶۰)
در خلوتگاه کهولت،
مرا خواهی یافت ـ
با قلبی شکسته!
(۳۶۱)
نگرانیهایم،
به بنبست رسیدهاند ـ
بر دوش ظن و گمان!
(۳۶۲)
تقدس خون شهیدان،
کردار نیک میطلبد ـ
که رنگ دهد!
(۳۶۳)
زورگوها بسیار شدند،
در این اقلیم ـ
به شماره نمیآیند!
(۳۶۴)
به میانهی آب و رنگِ زنی،
خویش را یافتم ـ
نقاش شدم!
(۳۶۵)
سپیدهدمی،
جیکجیک گنجشکها به گوش نمیرسید ـ
در سوگ مادرم!
(۳۶۶)
دیگر هیچکس،
احوال تو را از من نمیپرسد ـ
بیخبر است مادرم!
(۳۶۷)
عمرم را بخیه میزند،
روز به روز ـ
تارهای سپید ریشم!
(۳۶۸)
نسیم آبیدر است،
ریخته به گلوی هایکو ـ
طنازی زنی!
(۳۶۹)
به شهر نمیرسند،
یک به یک میریزند ـ
خوابهایم!
(۳۷۰)
وعدهگاه شبی بهاری،
لبخند میزند ماه ـ
ستارهای هم ترانه میخواند!
(۳۷۱)
نور میپاشد،
به دل شب ـ
مهربانی زن!
(۳۷۲)
دلم هزار پاره میشود،
زیر پای شبانگاهان ـ
بدون تو!
(۳۷۳)
هیچگاه به هم نمیرسند،
با تمام زیباییشان تنها میمانند ـ
ماه و آفتاب!
(۳۷۴)
کفشش را درآورد،
تا دمی بیاساید ـ
دریا!
(۳۷۵)
از پشت نردهها،
به رهگذران مینگرند ـ
گلهای باغ!
(۳۷۶)
راههای مالرو را در پیش گرفتهاند
برای لقمهای نان،
کولبرها!
(۳۷۷)
فاجعه است، فاجعه!
وقتی که فریاد و نالهی مستمندان
قلب و روح و وجدان
هیچ صاحب منصبی را به لرزه در نمیآورد.
(۳۷۸)
با مرگ من،
سکوت تو پایان مییابد!
من این شعر را
گواه میگیرم،
که بعد از مرگم،
تو به سخن در آمدی!
(۳۷۹)
چگونه قلبت راضی میشود
هر غروب،
کبوتر نحیف خیالاتم را
از نزد خود پَر دهی؟!
(۳۸۰)
برف بازی میکنند،
دختران و پسران نه-
گویژه و ازمر!