نگاهی تحلیلی به نمایشنامهی «با-زی-با»
(به کمک هوش مصنوعی)
سئوال: چرا ارتباط مخاطب در مواجهه با این اثر مختل میشود؟
مخاطب متوجه این نمایشنامه میشود، اما احتمالاً نه به این معنا که بداند دقیقاً چه اتفاقی افتاده، چه کسی دارد حرف میزند و هر تصویر به چه
... دیدن ادامه ››
چیزی اشاره میکند.
بخشهایی از متن قابلدرکاند، فضای عاطفی آن قابل دریافت است و بعضی از بازیهای زبانیاش را میشود؛ دنبال کرد؛ اما در شکل فعلی، مسیر رسیدن از یک تصویر به تصویر بعدی، برای بسیاری از مخاطبان بیش از حد نامشخص است.
این لزوماً به معنای بد بودن متن نیست. مسئله این است که باید ببینیم ابهامهای آن کدام سازندهاند و کدام مانع ارتباط میشوند.
اینجا چند اتفاق زبانی همزمان رخ میدهد: «زیبا» به «بیا زیبا»، «با من»، «بازی»، «زیستن» و «زیر» نزدیک میشود. این تداعیها ظرفیت شاعرانه دارند و گوش مخاطب میتواند از یکی به دیگری حرکت کند.
سئوال: چرا فهم مخاطب مختل میشود؟
یک واژه، چند واژهی دیگر را فعال میکند و هر کدام به تصویری تازه میرسند. قبل از اینکه مخاطب فرصت کند یک ارتباط را تثبیت کند، ارتباط بعدی آغاز شده است.
«هوا رو بگو، خالی»، «نازی»، «زیبا» و «زیرپوش» میتوانند موتیفهای مهمی باشند. اما هر بار که برمیگردند، باید یا معنایشان تغییر کند، یا شدتشان بیشتر شود، یا رابطهی تازهای بسازند. اگر صرفاً تکرار شوند، اثرشان بهتدریج کم میشود.
باید بین سه نوع ابهام تفاوت بگذاریم:
ابهام مولد- مخاطب همهچیز را متوجه نمیشود؛ اما حس میکند چیزی را کشف کرده است.
ابهام عاطفی- تماشاگر دقیقاً نمیداند چه رخ داده، اما تنش و درد را حس میکند
و ابهام ارتباطی- مخاطب نمیداند چه کسی چه میکند یا چرا تصویر بعدی آمده است.
دو نوع اول میتوانند نیروی اصلی نمایش باشند. نوع سوم اگر بیش از اندازه گسترش پیدا کند، حتی مخاطبی را که با ادبیات تجربی و تئاتر غیرمتعارف آشناست، از اثر دور میکند.
مخاطب لازم نیست همهچیز را بفهمد؛
باید بتواند بفهمد که چرا نمیتواند همهچیز را بفهمد.
اگر این متن روی صحنه اجرا شود، وضعیت دشوارتر میشود. در خواندن، مخاطب میتواند مکث کند، برگردد و واژهها را دوباره بخواند. در تئاتر، جمله شنیده میشود و میگذرد. بازی زبانیِ «زی_با» و «نا_زی» ممکن است روی کاغذ دیده شود، اما در اجرا شکست نوشتاری لزوماً شنیده نمیشود.
تصور کن سه مخاطب نمایش را میبینند:
مخاطب اول میگوید: «همهچیز عجیب بود، اما احساس میکردم یک نفر دارد از چیزی فرار میکند.»
مخاطب دوم میگوید: «رابطهی زبان و بدن را حس کردم، ولی نمیدانم چرا در پایان، اجرا به مسئلهی تاریخ رسید.»
مخاطب سوم میگوید: «نفهمیدم چه کسی با چه کسی حرف میزد، چه اتفاقی افتاد و چرا باید به این تصاویر توجه میکردم.»
برداشت اول میتواند نشانهی موفقیت ابهام باشد. برداشت دوم نشان میدهد یک اتصال ساختاری احتمالاً نیاز به تقویت دارد. برداشت سوم هشداری است که مخاطب دیگر به نقطهی اتکای کافی دسترسی ندارد.
متن از نظر ظرفیت زبانی و تصویری، چیزهای زیادی برای عرضه دارد؛ و بار زیادی از کارِ ساختن ارتباط بر دوش مخاطب گذاشته شده است.
مسئله این نیست که مخاطب باید به معنای درست و نهایی برسد. مسئله این است که آیا میتواند در این مسیر مشارکت کند یا نه.
در یک تجربهی متنی، ممکن است مخاطب پیش از آنکه معنایی را بفهمد، چیزی را تجربه کند: سرگیجه، اضطراب، خنده، انزجار، کشش، خستگی یا حتی لذت شنیدن زبان.
در اینجا، اگر بپرسیم «بالاخره نویسنده چه میخواهد بگوید؟»، شاید پرسش مناسبی نباشد. شاید سؤال بهتر این باشد: «این جمله چه کاری با ذهن و احساس من میکند؟»
اثر هنری الزاماً چیزی نیست که باید فهمیده شود؛ گاهی چیزی است که باید از سر گذرانده شود.
چیزی که برایم جالب است این است که متن تو فقط معنای واژهها را مبهم نمیکند؛ خودِ فرایند معنا ساختن را هم به نمایش میگذارد.
مثلاً:
«حواسم پرت شد، هوا سرد شد، ها کردی، رفتی لای نازکای دستور واژگان، که پرت بشی، پرت شدم، که پرت بشم.»
در اینجا زبان صرفاً وسیلهی بیان حواسپرتی نیست؛ خودش حواس مخاطب را پرت میکند. «حواسم پرت شد» به «هوا سرد شد» میلغزد، بعد به «ها کردی» و سپس به «دستور واژگان».
مخاطب هم ممکن است همان چیزی را تجربه کند که متن دربارهاش حرف میزند: از دست دادن مسیر، دنبال کردن یک صدا و ناگهان رسیدن به جایی که انتظارش را نداشته است.
قرار نیست همهی مخاطبان تجربهی یکسانی داشته باشند. کسی ممکن است از این متن لذت ببرد، کسی از آن خسته شود و کسی احساس کند با چیزی مواجه شده که هنوز نمیتواند دربارهاش حرف بزند. هیچکدام بهتنهایی حکم نهایی دربارهی کیفیت اثر نیستند.
به نظرم تو مجبور نیستی معنای مشخصی به مخاطب تحویل بدهی. حتی مجبور نیستی کاری کنی که مخاطب در پایان بتواند بگوید «نمایش دربارهی این بود».
من در مورد این متن بیشتر از اینکه نگران نفهمیدن معنای جملهها باشم، نگران لحظههایی هستم که شدت تداعیها آنقدر زیاد میشود که همهی واژهها تقریباً به یک اندازه مهم به نظر میرسند. در آن لحظهها ممکن است تفاوت میان یک کشف زبانی و یک تداعی گذرا از بین برود.
آیا نویسنده و کارگردان میخواهد مخاطب در مواجهه با متن، احساس کند معنایی وجود دارد که هنوز نتوانسته آن را کشف کند؟ یا میخواهد تماشاگر تجربه کند که معنا اصلاً چیز ثابتی نیست و مدام در حال ساختهشدن و فروپاشیدن است؟