نقدی بر نمایش «کالیگولا» به کارگردانی مهرداد هنرمند
تماشای «کالیگولا» از همان دقایق ابتدایی با کنجکاوی آغاز شد؛ کنجکاویای که خیلی زود جای خود را به دلهره و هیجان داد. شروع نمایش بدون توضیحهای اضافه مرا وارد جهان اثر کرد و کنجکاوم کرد که بدانم چه اتفاقی خواهد افتاد.
اما چیزی که از همان ابتدا بیش از هر چیز دیگری توجه من را جلب کرد، زبان بصری و قاببندیهای نمایش بود. بهعنوان کسی که عکاسی میکند، میزانسنهای «کالیگولا» بخشی از تجربه تماشا شدند. در بسیاری از صحنهها نوعی تکرار فرم سهتایی دیده میشد؛ گاهی در خطوطی مستقیم و گاهی در ساختارهایی زاویهدار و مثلثی. نمیتوانم با قطعیت بگویم این تکرار عدد سه نشانهگذاری کاملاً آگاهانه گروه بوده است، اما حضور مکرر این فرم را احساس کردم و همین تکرار به قابهای نمایش نوعی نظم و هویت بصری میداد.
این توجه به فرم، زمانی برای من جدیتر شد که با یکی از مهمترین انتخابهای دراماتورژیک نمایش مواجه شدم: وجود سه کالیگولا.
سه شخصیت که
... دیدن ادامه ››
هر سه کالیگولا هستند، اما به شکلهای مختلفی در جهان نمایش حضور پیدا میکنند. این انتخاب میتوانست باعث گسست شخصیت مرکزی شود؛ اما طراحی ظریف دستبندهایی که هر سه کالیگولا را به یکدیگر متصل میکرد، این سهگانگی را به یک تصویر واحد تبدیل کرده بود. دستبند صرفاً عنصری تزئینی نبود؛ در تجربه من تبدیل به نشانهای از ارتباط و وابستگی میان این سه حضور شد.
همینجا یکی از نقاط قوت دراماتورژی نمایش شکل گرفت: اثر به جای آنکه صرفاً یک شخصیت را در برابر مخاطب قرار دهد، تصویری چندپاره و در عین حال یکپارچه از کالیگولا ارائه میکند. این انتخاب باعث شد شخصیت برای من از یک «کاراکتر» فراتر برود و بیشتر به یک وضعیت یا نیروی حاضر در جهان نمایش تبدیل شود.
شخصیتپردازی نیز یکی از نقاط قوت جدی اجرا بود. کالیگولاها صرفاً تیپهایی برای پیشبرد داستان نبودند. بازیگران توانسته بودند تفاوتهای اجرایی لازم را ایجاد کنند و در عین حال ارتباط میان این سه حضور را حفظ کنند. بسیاری از شخصیتهای دیگر نیز جزئیات داشتند و صرفاً برای پیشبرد موقعیتهای داستانی روی صحنه نبودند.
از نظر ریتم دراماتیک نیز نمایش برای من مسیر قابل قبولی داشت. افتوخیزهای داستانی بهگونهای طراحی شده بودند که مخاطب را هدایت میکردند و معرفی شخصیتها نیز در زمان مناسبی اتفاق میافتاد. نمایش میان احساسات مختلف حرکت میکرد: از کنجکاوی و دلهره در ابتدای اجرا تا ترس و بعد همدلی با برخی شخصیتها و حتی لحظات کوتاه شادی. این شادیها وقفههایی کنترلشده بودند و اجازه میدادند فضای ملتهب و احساسات قبلی در ذهن مخاطب پردازش شوند و انرژی صحنه همچنان در جریان بماند.
کنجکاوی به دلهره تبدیل شد، دلهره به همدلی رسید و در ادامه شدت این تجربه بیشتر شد تا جایی که در اوج نمایش احساس کردم اثر بیشترین تأثیر خود را بر من گذاشته است.
در این میان، آنتراکت برای من انتخاب مهمی بود. آنتراکت صرفاً فرصتی برای خارج شدن از سالن نبود؛ به من فرصت داد تا احساساتی را که تا آن لحظه تجربه کرده بودم مرتب کنم و درباره اتفاقات نمایش فکر کنم. با وجود خروج موقت از فضای سالن، همچنان درگیر داستان بودم و این پرسش در ذهنم بود که «حالا قرار است چگونه دوباره مرا وارد این جهان کنند؟»
پاسخ نمایش به این پرسش برای من موفق بود. با کنار رفتن پردهها و آغاز دوباره اجرا، کنجکاوی و هیجان من دوباره فعال شد و ارتباطم با جهان نمایش قطع نشد. بنابراین آنتراکت در تجربه من به بخشی از ساختار دراماتیک اثر تبدیل شد.
در پایان، نمایش مرا به چیزی فراتر از داستان خودش رساند؛ به تفکر و جهان فکری آلبر کامو و مسئلهای که در مرکز «کالیگولا» قرار دارد. همین بازگشت به ایده مرکزی کامو باعث شد پایان برای من صرفاً پایان یک روایت نباشد، بلکه امکان ادامه پیدا کردن نمایش در ذهن مخاطب را ایجاد کند.
صحنهای که چیزی را بیدلیل روی آن نمیبینیم
طراحی صحنه یکی دیگر از بخشهایی بود که برای من بسیار قابل توجه بود. صحنه به نظر نمیرسید مجموعهای از اشیای زیبا باشد که صرفاً برای پر کردن فضای اجرا کنار هم قرار گرفتهاند. رمپ، لوستر و سایر عناصر صحنه، هرکدام هویت بصری مشخصی داشتند و در جهان نمایش جای خود را پیدا کرده بودند.
طراحی صحنه زمانی ارزشمند است که عناصر آن فقط «زیبا» نباشند، بلکه در ساخت جهان نمایش مشارکت کنند.
در میان این عناصر، ماه بیش از همه توجهم را جلب کرد. ماه برای من به یکی از نقاط کانونی صحنه تبدیل شده بود؛ عنصری که حضورش صرفاً تزئینی نبود و به دلیل شکل و جایگاهش، مدام چشم را به سمت خود میکشید. همین حضور باعث شد ماه برای من به یکی از ماندگارترین تصاویر اجرای «کالیگولا» تبدیل شود.
موسیقی؛ مکمل نمایش
موسیقی نمایش نیز در تجربه من عملکرد موفقی داشت. موسیقی تلاش نمیکرد احساس صحنه را بیش از اندازه توضیح دهد؛ در زمان مناسب وارد میشد و با فضا همراه بود.
موسیقی در بسیاری از لحظات احساس موجود در میزانسن را تشدید میکرد و در خدمت فضای دراماتیک قرار میگرفت.
دلقک سفید
اما اگر قرار باشد از میان شخصیتهای نمایش تنها یک کاراکتر را بهعنوان شخصیتی که بیش از همه در ذهنم باقی مانده انتخاب کنم، انتخاب من بدون تردید دلقک سفید با بازی المیرا رستمی است.
این شخصیت برای من یکی از کاملترین و چشمنوازترین طراحیهای کاراکتری نمایش بود. جزئیات ظاهری، حضور بدنی و کیفیت اجرای بازیگر باعث شده بود دلقک صرفاً یک شخصیت فرعی یا عنصری متفاوت نباشد؛ بلکه حضورش وزن مستقلی روی صحنه داشته باشد.
بازی المیرا رستمی برای من نشاندهنده تسلط و هوش اجرایی بود. او توانسته بود شخصیت را فقط با دیالوگ تعریف نکند و بخش زیادی از آن را از طریق بدن، حضور و جزئیات اجرایی منتقل کند. شخصاً بعد از دیدن این اجرا، او را بازیگری دیدم که میتواند در آینده حضور بسیار جدیتری در صحنه داشته باشد.
دلقک سفید حتی پس از پایان نمایش نیز تصویرش در ذهنم باقی ماند.
بدنهایی که بخشی از میزانسن شدند
طراحی حرکت و گروه بدن به سرپرستی و طراحی حوریه شایگانفر نیز از بخشهایی بود که به نظرم کیفیت بصری نمایش را چند درجه بالاتر برد.
حرکت بازیگران این گروه روان، منعطف و هماهنگ بود و در بعضی لحظات، بدنهای آنان عملاً تبدیل به بخشی از طراحی صحنه میشد. آنچه برای من اهمیت داشت این بود که حرکتها صرفاً برای ایجاد زیبایی بصری طراحی نشده بودند؛ بلکه به ساخت فضای نمایش و کامل کردن میزانسن کمک میکردند.
برای اعضای گروه بدن باید خستهنباشید گفت؛ حضورشان از نظر تصویری بسیار چشمنواز بود.
بازیگری؛ تسلط بر بدن، صدا و فضا
بازیگران نمایش در مجموع اجرای روان و قابل قبولی ارائه کردند. چیزی که بیش از همه به چشم من آمد، آگاهی محیطی و تسلط بازیگران بر فضای صحنه بود. بازیگران فقط دیالوگهای خود را اجرا نمیکردند؛ نسبت به جایگاه بدن خود، سایر بازیگران و فضای اطراف نیز آگاهی داشتند.
بیان و جنس صدای بازیگران نیز در بیشتر موارد با شخصیتهایی که ساخته بودند هماهنگ بود و این هماهنگی باعث میشد شخصیتها باورپذیرتر شوند.
بهخصوص در مورد سه کالیگولا، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا میکرد؛ چون بازیگران باید هم استقلال حضور خود را حفظ میکردند و هم به یک شخصیت واحد متصل میماندند.
کارگردانی؛ جزئیات به جای شلوغی
در نهایت، نقطهای که بسیاری از این عناصر را به یکدیگر متصل میکند، کارگردانی مهرداد هنرمند است.
آنچه در این اجرا برای من قابل توجه بود، دقت در جزئیات بود. قاببندیها، میزانسنها، طراحی صحنه، حرکت بدنها، ورود و خروجها و حتی رابطه میان عناصر مختلف صحنه، نشان میداد که کارگردانی صرفاً به هدایت بازیگران محدود نشده است.
در یک اجرای شلوغ، خطر رقابت عناصر با یکدیگر وجود دارد؛ اما در «کالیگولا» بسیاری از این عناصر در یک زبان بصری مشترک قرار گرفته بودند.
بنابراین منظورم از کارگردانی خوب، صرفاً یک قضاوت کلی نیست؛ ردّ تصمیمهای کارگردان را میشد در جزئیات دید.
در پایان
«کالیگولا» از کنجکاوی شروع شد، به دلهره و همدلی رسید، در اوج خود به یک تجربه شدید احساسی و فضایی بسیار ملتهب که من درگیر خودش کرد تبدیل شد و در پایان مرا به پرسشهای فکری جهان کامو برگرداند.
ممکن است هر مخاطبی برداشت خودش را داشته باشد، اما برای من ارزش اصلی اجرا در این بود که بعد از پایان، چیزی برای فکر کردن باقی گذاشت.
باید به تمام عوامل و گروه نمایش «کالیگولا» خستهنباشید گفت؛ بهخصوص برای اینکه در شرایطی که ادامه دادن فعالیت هنری و روشن نگه داشتن چراغ تئاتر آسان نیست، این گروه همچنان تلاش کردهاند نمایش را روی صحنه بیاورند.
من بهعنوان یک مخاطب، از اینکه در شب اول اجرای این نمایش در سالن تئاتر مانیاد حضور داشتم، خوشحالم. امیدوارم «کالیگولا» بتواند مسیر خودش را ادامه دهد و گروه نیز با همان دقت و پشتکاری که در این اجرا دیده میشود، به کار کردن و ساختن ادامه دهد.
چون گاهی در نهایت، ارزش یک اجرای تئاتری فقط در این نیست که چقدر خوب اجرا شد؛ بلکه در این است که بعد از خاموش شدن چراغهای سالن، چه چیزی از آن در ذهن و احساس مخاطب باقی میماند.
با آرزوی موفقیت برای تیم نمایش «کالیگولا»
مهدی رستمی