مدتی میشه که از دیدن اجرای ناریا برای من میگذره اما دلم میخواست بنویسم نه اینکه نقد کنم،اصلا علاقه ای به نقد کردن چه تعریف و تمجید چه تخریب رو ندارم.
این دلنوشته ای هست که برای ناریا میخوام ثبت بشه و برای کارگردان عزیزم آقای فردوسی بمونه.
ناریا صرفاً یک بازی کلامی شیک با ایران نیست.
حسین فردوسی بستر روایتش رو در بستهترین و روزمرهترین فضای ممکن میچیند.جایی که همهی ما هر روز در اون هستیم اما اون رو نمیبینیم. این انتخاب صحنه اصلاً اتفاقی نیست.او میداند جامعهی ایرانی امروز مدام در حال انتقال است.از خانه به کار،از رویا به واقعیت،از امید به ناامیدی و مردمانش در همین راههاست که همدیگر رو میبینند،کنار هم مینشینند اما غریبه میمانند.او این همباشی بیتعلق رو با دقتی موشکافانه به صحنه آورده است.
شیرینی کار اما در این هست که کارگردان جامعه رو قضاوت نمیکند بلکه روایت میکند.از منظر او،آدمهای ایرانی نه قهرماناند و نه ضدقهرمان بلکه مردمانیاند با آرزوهای کوچک و دلمشغولیهای روزمره که در سختترین لحظهها،آدمیتشان از راه کوچکترین امور بروز میکند.اما جایی که این اثر از یک روایت خوب به یک بیانیهی اجتماعی بدل میشود،آشکار کردن آن لایهی پنهان هست که در نیمهی دوم بهآرامی رو میشود؛اینکه در جهانی که مرگ فردی،دیگر مرگ فردی نیست،به سوگ جمعی بدل میشود.حسین فردوسی با زبانی کنترلشده و بیشعار نشان میدهد که جامعهی ما مردمانش رو میبازد بدون آنکه حتی نامشون رو بپرسد.اونا در سکوت
... دیدن ادامه ››
از صندلی کنار ما میافتند و ما چنان که باید نمیبینیم.
دغدغهمند واقعی در سینما و تئاتر کسی نیست که برچسبهای سیاسی میزند.کسی است که از انسان کوچه حرف میزند و او رو جدی میگیرد.دغدغهی مندی کارگردان در این است که بیگناهی فرد را مقابل بیرحمی سرنوشت جمعی میگذارد و از ما نمیخواهد جواب بدهیم فقط میخواهد ببینیم. این نگاه،نگاه شعاردهنده نیست و این دقیقاً همون صداقتی است که امروز از هنر ما گمشده است.
ناریا یک اجرا نیست یک یادآوری است.یادآوری اینکه در راه پرپیچوخم این سرزمین آدمهایی میروند که شاید هرگز نشناختیمشون ولی باز هم ایران میماند و زخم هایش که اونا رو در آغوش میگیرد.
و در انتها تبریک میگم به گروه خفن ناریا و در راس همگی به آقای فردوسی عزیز که همچین نمایشی رو به روی صحنه آوردند.
به راستی که ایران و به تبع نمایش ناریا قدیمی نمیشه و تاریخ انقضا نداره
دستمریزاد بهتون💛🌻