در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال تئاتر | اخبار | «نامقصد»؛ روایتی از شکست سفر قهرمان
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:39:47
نمایش نامقصد | «نامقصد»؛ روایتی از شکست سفر قهرمان | عکس

فریال آذری منتقد هنری در یادداشتی، به نقد و بررسی نمایش «نامقصد» به نویسندگی و کارگردانی رضا بهکام، تهیه کنندگی عماد اخلاقی و بازی ناهید عساکره، سحر بیرانوند و نازنین میهن پرداخت که در سالن استاد انتظامی خانه هنرمندان ایران به روی صحنه رفته است.

به گزارش پایگاه خبری گیتی آنلاین، نمایش «نامقصد» که در خانه هنرمندان به نویسندگی و کارگردانی رضا بهکام بر روی صحنه است در سطح روایت داستانی درباره یک تراژدی فردی است، اما در لایه‌های عمیق‌تر به سازوکارهای اجتماعی خشونت و شیوه‌های بازتولید آن در حافظه فردی و جمعی می‌پردازد. تجاوز مهران به آبان در ظاهر یک کنش فردی است، اما نمایش به‌تدریج نشان می‌دهد که این خشونت در خلأ رخ نمی‌دهد؛ بلکه در شبکه‌ای از سکوت، انکار و عادی‌سازی اجتماعی تثبیت می‌شود. آزاده شاهد واقعه است اما مداخله نمی‌کند و همین سکوت، خشونت را از سطح یک جرم فردی به سطح یک شکست جمعی ارتقا می‌دهد. آنچه در ادامه رخ می‌دهد ــ ازدواج آزاده با مهران و تولد کودکی نابینا از این پیوند ــ نشان می‌دهد که خشونت نه تنها سرکوب نمی‌شود، بلکه در ساختار زندگی روزمره جذب و بازتولید می‌گردد.

در اینجا مفهوم «خشونت نمادین» در اندیشه پیر بوردیو می‌تواند چارچوبی نظری برای فهم این وضعیت فراهم کند. بوردیو خشونت نمادین را نوعی سلطه می‌داند که از طریق سازوکارهای فرهنگی و عادت‌واره‌های اجتماعی اعمال می‌شود و چنان درونی می‌شود که اغلب به‌عنوان امری طبیعی و بدیهی پذیرفته می‌گردد (Bourdieu, ۱۹۹۱).

در جهان «نامقصد»، خشونت مهران تنها در لحظه تجاوز حضور ندارد؛ بلکه در تداوم رابطه با آزاده و در عادی شدن این پیوند در زندگی روزمره بازتولید می‌شود. سکوت آزاده و پذیرش این وضعیت نشان می‌دهد که خشونت چگونه می‌تواند از سطح کنش فیزیکی به سطح ساختارهای اجتماعی منتقل شود. جامعه در چنین شرایطی نه تنها قادر به مهار خشونت نیست، بلکه آن را در درون نظم خود جذب می‌کند.

پیامد چنین فرآیندی در نمایش با تولد کودکی نابینا تجسم می‌یابد؛ کودکی که نام آبان را بر خود دارد. نابینایی این کودک را می‌توان استعاره‌ای از جامعه‌ای دانست که حقیقت خشونت را نادیده گرفته و در نتیجه نسلی را پرورش می‌دهد که اساساً قادر به دیدن آن نیست. نام‌گذاری کودک با نام آبان نیز نشان می‌دهد که گذشته‌ای که حل نشده است، در قالب آینده بازمی‌گردد.

در کنار این خوانش جامعه‌شناختی، نمایش را می‌توان در پرتو نظریه تروما و حافظه جمعی نیز تحلیل کرد. موریس هالبواکس معتقد است که حافظه همواره در چارچوب‌های اجتماعی شکل می‌گیرد و تجربه‌های فردی تنها در بستر این چارچوب‌ها معنا پیدا می‌کنند (Halbwachs, ۱۹۹۲). در چنین چارچوبی، تجربه‌های خشونت‌آمیز اغلب به‌صورت کامل روایت نمی‌شوند، بلکه در حافظه جمعی به شکل گسسته و بازگشتی باقی می‌مانند. نظریه‌پردازان مطالعات تروما، از جمله کتی کاروت، نیز تأکید می‌کنند که تروما معمولاً در قالب بازگشت‌های ناگهانی و تصاویر تکرارشونده ظاهر می‌شود، زیرا تجربه اولیه آن چنان شدید است که در لحظه وقوع به‌طور کامل درک نمی‌شود (Caruth, ۱۹۹۶).

در «نامقصد» نیز گذشته به شکل خطی بازگو نمی‌شود؛ بلکه در قالب ایمیل‌هایی که پس از ده سال بازمی‌گردند، در خاطرات گسسته شخصیت‌ها و در بازگشت نام آبان در نسل بعدی دوباره ظاهر می‌شود. این بازگشت‌های تکرارشونده نشان می‌دهد که خشونت سرکوب‌شده هرگز به‌طور کامل ناپدید نمی‌شود، بلکه در حافظه جمعی باقی می‌ماند و در لحظه‌ای دیگر خود را آشکار می‌کند. از این منظر، ساختار روایی نمایش را می‌توان نوعی بازنمایی دراماتیک از منطق تروما دانست؛ گذشته‌ای که پایان نیافته و به شکل‌های مختلف به اکنون بازمی‌گردد.

این منطق تروما در سطح اجرا نیز بازتاب پیدا می‌کند. بدن بازیگران در بسیاری از لحظات به حامل حافظه تبدیل می‌شود. اجرا از رئالیسم روان‌شناختی فاصله می‌گیرد و به بیانی اکسپرسیونیستی نزدیک می‌شود؛ جایی که بدن‌ها حامل رنجی هستند که کلمات قادر به بیان آن نیستند. صحنه حمله خواهر آبان به آزاده با چاقو، به جای آنکه صرفاً یک کنش واقع‌گرایانه باشد، به نوعی انفجار بدنی خشونت تبدیل می‌شود؛ خشونتی که سال‌ها در سکوت انباشته شده و اکنون در حرکت بدن‌ها آشکار می‌شود.

در کنار این دو چارچوب نظری، روایت نمایش را می‌توان با الگوی اسطوره‌ای «سفر قهرمان» جوزف کمبل نیز مقایسه کرد. کمبل در کتاب «قهرمان هزارچهره» ساختاری اسطوره‌ای را توصیف می‌کند که در آن قهرمان پس از مواجهه با بحران از جهان عادی خارج می‌شود، وارد قلمرو ناشناخته می‌گردد، با نیروهای تاریک روبه‌رو می‌شود و در نهایت با دانشی تازه به جامعه بازمی‌گردد (Campbell, ۲۰۰۸). اما «نامقصد» این الگو را به شکلی وارونه بازآفرینی می‌کند. آبان در لحظه تصادف ــ که خود آن را نوعی «پرواز» توصیف می‌کند ــ از مرز میان زندگی و مرگ عبور می‌کند؛ لحظه‌ای که می‌تواند معادل عبور از آستانه در الگوی کمبل تلقی شود.

با این حال، این سفر هرگز به مرحله بازگشت نمی‌رسد. در الگوی کمبل، قهرمان پس از عبور از تاریکی با دانشی تازه بازمی‌گردد تا جامعه را دگرگون کند. اما در «نامقصد» چنین بازگشتی رخ نمی‌دهد. قهرمان غایب می‌ماند و جامعه بدون مواجهه با حقیقت به زندگی خود ادامه می‌دهد. در نتیجه چرخه خشونت متوقف نمی‌شود و گذشته در قالبی تازه بازمی‌گردد.

از این منظر، «نامقصد» را می‌توان روایتی از شکست سفر قهرمان دانست؛ روایتی که در آن جامعه نه قادر به مواجهه با تروماست و نه توانایی گسستن از چرخه خشونت را دارد. فرودگاه در این میان به فضایی نمادین تبدیل می‌شود: مکانی میان جهان‌ها، میان حرکت و توقف، میان رفتن و نرسیدن. در چنین جهانی، پرواز دیگر نشانه رهایی نیست، بلکه تصویری از تعلیقی است که پایان روشنی برای آن وجود ندارد.

 

نمایش «نامقصد» به نویسندگی و کارگردانی رضا بهکام، تهیه کنندگی عماد اخلاقی و بازی ناهید عساکره، سحر بیرانوند و نازنین میهن تا ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ در خانه هنرمندان، تماشاخانه انتظامی هر شب به جز شنبه ها، ساعت ۱۸:۳۰ به روی صحنه خواهد رفت.

درباره نمایش نامقصد
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵