در زمانهی بیدلیلی برای هر چیز،
آوار چنان فشردهام کرده که با هر بازدم، دم ناممکنتر میشود؛
آنچنان که تابِ دیدنش از پسِ هیچ خدایی برنمیآید و زندهماندن ممتنع شده است.
با اینهمه، با شما در تناقضم: مرگ قطعیتر از فرداست و ما هر بار خطا میکنیم، جز یکبار؛ و به قول آلمانیها، «یکبار، هیچبار است». با وجود این باورِ عمیق، شما چاهِ خود را در من کندید.
در حالِ دشوارِ زیست، دیدنتان برایم مایهی افتخار شد، تلاشی سختجان و دیدنی به نمایش گذاشتید.
یه کار حال خوب کن
بازیگران چنان مسلط چنین متن سخت خوانی را روان اجرا میکردند که گذر زمان حس نمی شد.
بازی با نور و صحنه که در لحظه به اجزای لباس تبدیل می شد در عین مینیمال بودن بسیار خلاقانه بود.
یه کار تمیز با بازیهایی به غایت اندازه که مخاطب را تا انتهای نمایش و شاید خارج از سالن همراه نگه میدارد.