فیروز نوکر خانه زاد خان سالار خان ده بالاست که سالهاست یک دل نه صد دل عاشق دختر خان سالار شده.... فیروز با ترفندهای مختلف برای به دست آوردن دل دختر خان سالار، آیدخت، خودش را به آب و آتیش میزند که هم رقیب عشقیش پسر خان پایین را کنار بزند هم دل آیدخت را به دست بیاورد ..
خان ده بالا با مچگیری های پی در پی از فیروز تصمیم به تادیبش میگیرد که زلزله ای نجات بخش، باعث حضور سندباد درخانه خان میشود.... سندباد، با دادن پاپوشهایش به فیروز به بهانه یافتن پای رفتن، جلیقهاش به بهانه یافتن صداقت قلبی و با در اختیار گذاشتن کلاهش به بهانه پیدا کردن اندیشه و درایت به فیروز راه به دست آوردن دل آیدخت را یاد میدهد. فیروز نیز چنان میکند که او میگوید اما در آخر بعد از خواستگاری موفق فیروز، به او میگوید:
نه پاپوش ما به تو پای رفتن، نه جلیقه ما به تو صداقت قلبی و نه کلاه ما به تو اندیشه داد تو؛ خود کردی آنچه کردی.
بعد از وصلت فیروز و آیدخت به سرزمین افسانهها برمیگردد.