مدت ها پیش به تماشای این تئاتر نشستم و دوست داشتم در رابطه با اون صحبتی کنم اما یا به خاطر کاستی زمان یا شاید تنبلی، نوشتن این متن رو به عقب
... دیدن ادامه ››
انداختم. اما از آنجا که بعضاً از خواب بیدار میشدم و به یاد این مسئله می افتادم و افسوس میخوردم، امروز تصمیم گرفتم دین خودم رو به این تئاتر خوب ادا بکنم.
از اونجایی که فاصله طولانی ای بین تماشاگر بودن من و نوشتن این متن میگذره بعید نیست بسیاری از نکاتی که در رابطه با این تئاتر مطرح میکنم فرسوده باشه. با این حال عذر من رو بپذیرید. (زمان تماشا ۱۴۰۳/۰۸/۱۴)
ابتدای ساکن پیش از تحلیل داستان قصد دارم جلوی تکرار یک اشتباه رایج رو بگیرم: مدتی پیش در جمعی حضور داشتم که صحبت این تئاتر شد. انبوهی از دوستان مدام میگفتند این کار ابزورد هست در صورتی که این یک اشتباه بسیار بسیار احمقانه است. یک داستان باید دارای دو نکته مهم باشد که ابزورد تلقی شود:
۱: شخصیت حاضر در صحنه دغدغهی دستیابی به هدفی را داشته باشد که به آن دست نیافته و در پایان نیز دست نمی یابد.
۲: امید دارد که به این هدف دست یابد هرچند ممکن است هرگز موفق نشود.
در داستان های ابزورد بشدت مهم است که تکرار به واسطه این دونکته و به دست خود شخصیت انجام شود. سیزیف با وجود شکست های پی در پی بار دگر برای بالا بردن سنگ تقلا میکند. ولادیمیر و وینستن به خواست خود که سرمنشاء امیدشان است بار دگر در انتظار گودو میمانند. اما در تئاتر (فردا) شخصیت ها اصلا هدف روشنی ندارند که به آن نرسیده که بخواهد امیدی شکل بگیرد. البته که این دو شخصیت در شرایط تعریف شده برای آنها هرگز به تکرار نمیرسند! البته که اگر و تنها اگر به تکرار دست پیدا میکنند که شخص ثالثی آنها را از نقطه (ب) به نقطه (الف) بازگرداند! اما خبر بد این است که حتی با این کار ابزورد نمیشود.
این کار ابزورد نیست.
تحلیل داستان:
بیایید داستان را بسیار خلاصه باهم مرور کنیم. دو فرد که حافظهشان را از دست دادند در یک اتاق قرار دارند. به واسطه سر نخ هایی که در آن اتاق پیدا میکنند به مرور درمیابند که برادر هستند... خودشان حافظهشان را پاک کردن و دلیل آن هم خاطره بدی است که از آن فراریاند.
خب، حالا بیایید فکر کنیم. (تصور کنید شخص ثالثی وجود ندارد) اگر این گذشته چنان دهشتناک است که به یاد آمدن اش زندگی را جهنم میکند پس چرا حذف حافظه در حالی که خودکشی راه حل کار آمد تری به نظر میرسد؟ میگوییم خودکشی نیست چرا که آن خاطرهی بد تاثیری بر روی ارزش زندگی شخصیت ها نگذاشته. شخصیت ها به دنبال «شروع نو» هستند تا پایان دادن به همه چیز. پس سوال جدید: اگر دنبال شروع نو هستند چرا برای آن هیچ تلاشی نمیکنند؟ به نظر میرسد حذف حافظه در مکانی که دوباره حافظهشان را از دست دادند کار احمقانه ای است. شروع نو چرا در ساحلی زیبا یا جنگلی سرسبز نه؟ یا حداقل در مکانی که گذشته هیچ دسترسی ای به آنها نداشته باشد.
حالا بیایید ماهیت وجودی شخص ثالث را در نظر بگیریم که موجب به وجود آمدن بزرگ ترین پلات هول این داستان میشود: اگر این دو برادر دانشمندان چنان باهوش و مبتکر هستند که به تنهایی توانستند دستگاهی را اختراع کنند که حافظه را پاک مینماید... چرا برای این دو فرد به اصطلاح "نابغه" در هیچ کجای این نمایش وجود سر نخ ها سوالی به وجود نیاورد؟ (اگر ما بودیم که حافظمان را پاک کردیم تا از گذشته فرار کنیم... پس ما نبودیم که برای خودمان سرنخ گذاشتیم!) کشف شخص ثالثی که آنها را به بازی گرفته چندان سخت نیست. با توجه به اطلاعاتی که داستان به ما ارائه میدهد هدف اصلی دو برادر می بایست کشف دلایل شخص ثالث قرار میگرفت مگر آنکه داستان پاسخ بهتری به بی توجهی برادران ارائه میداد.
پس یا داستان در تعریف دو برادر باهوش شکست خورده یا آنکه اطلاعاتی که از این دو برادر به ما رسیده جعلی بوده؛ به شکلی که این دو فرد نه تنها دانشمند نیستند، بلکه نه برادر اند و نه خاطره بدی از مادر مشترک دارند. بلکه شاید موش های آزمایشگاهی چنان خنگ و ابلهی هستند که میتوانند گول بخورند و خاطراتی که نداشتند را به ارث برده و بدون ذره ای اندیشه به چرخه ای که در آن قرار گرفتند، دست به احمقانه ترین شکل پایان بزنند.
نتیجه گیری:
بسته به هدف نویسنده از نوشتن این نمایشنامه باید تغییراتی در آن شکل بگیرد. اگر تنها ماهیت وجودی شخص ثالث دستیابی به ویژگی های داستان ابزورد است با شکست مواجه شده. اگر خاطرات دو برادر واقعی بوده و هر دو دانشمندان موفق و باهوشی هستند پس باید مطرح شود چرا به عقل عاقلشان نرسیده که یکی بازییشان میدهد. و اگر بهانه این است که در فشار روانی بشدت زیادی هستند که نمیتوانند فکر کنند چرا شروع نو درحالی که خودکشی راه حل بهتری به شمار میرود؟ و اگر شروع نو مطرح است چرا پس برای آن تلاشی نمیشود؟
برای مثال در پایان خودشان را بکشند. کار هنوز ابزورد نمیشود مگر حافظهشان را از دست نداده و بار دیگر برای خودکشی تلاش کنند. بمیرند، زنده شوند و بفهمند و دوباره دست به خودکشی بزنند. اینطور حداقل در برزخ بین شروع نو و پایان زندگی قرار نمیگیرند.