در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد مهدی احمدپور
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 08:14:34
 

فعال هنری

 ۱۴ اسفند ۱۳۸۱
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
در تمام طول عمر کوتاهم فکر نمی‌کردم کاری چنان مفتضح ببینم که بتونه نظرم رو درباره بسیاری از تئاتر های پیشین تغییر بده. کارگردان که بود و چه کرد؟ متن نوشت؟ چون میزانسن که نداشت و دکور هم که الحمدلله نبود و استفاده از پروژکتور و ضبط صدا به کنار، روایت بازیگری از وقایع به جای تقلید و نمایش کنش و استفاده نکردن از پتانسیل او، دیگر چه میماند از وظایف کارگردان که نکرد، یا اگر کرد ما ندیدیم؟
این به اصطلاح (کار) خوانش یک متن کوتاه اول شخص است که توسط یک بازیگر ثابت بر روی زمین خوانده میشود. مخاطب به جای تماشا به کتاب گویایی گوش می‌دهد که می‌توانست خودش به راحتی و با هزینه کم در خانه بخواند. به بیان دیگر تئاتری ندیدم.
امیر مسعود، سپهر و سینا این را خواندند
سلام به شما
حضورتون در نمایش پژوهشی باعث با ارزش هست.
خیلی خوشحال کننده و کار آمده هست حضوری نظرتون رو بشنویم. من به عنوان طراح این ارائه، از ساعت ۱۴ الی ۲۳ در محل اجرا هستم که نظرتون رو بیشتر بدونم تا مسیر و پژوهش باعث رو روشن تر کنیم
۲۸ مهر ۱۴۰۴
بهنام محب شریفی
سلام به شما حضورتون در نمایش پژوهشی باعث با ارزش هست. خیلی خوشحال کننده و کار آمده هست حضوری نظرتون رو بشنویم. من به عنوان طراح این ارائه، از ساعت ۱۴ الی ۲۳ در محل اجرا هستم که نظرتون رو بیشتر ...
جناب محب شریفی با درود
هر اجرا داستان خودش را دارد یا همه بازیگران یک متن را اجرا میکنند
۲۸ مهر ۱۴۰۴
امیر مسعود
جناب محب شریفی با درود هر اجرا داستان خودش را دارد یا همه بازیگران یک متن را اجرا میکنند
ارادت
هر اجرا میتونه برای مخاطب تجربه متفاوت باشه، حتی برای بازیگر هم بین هر ۱۶ نوبت اجرا هم این شرایط به وجود میاد که هر اجراش تجربه ای متفاوت رو داشته باشه.
۲۸ مهر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فوق‌العاده!
امیر مسعود و نیما این را خواندند
مهدی غلامی و Mahshid M این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مدت ها پیش به تماشای این تئاتر نشستم و دوست داشتم در رابطه با اون صحبتی کنم اما یا به خاطر کاستی زمان یا شاید تنبلی، نوشتن این متن رو به عقب ... دیدن ادامه ›› انداختم. اما از آنجا که بعضاً از خواب بیدار میشدم و به یاد این مسئله می افتادم و افسوس میخوردم، امروز تصمیم گرفتم دین خودم رو به این تئاتر خوب ادا بکنم.
از اونجایی که فاصله طولانی ای بین تماشاگر بودن من و نوشتن این متن میگذره بعید نیست بسیاری از نکاتی که در رابطه با این تئاتر مطرح میکنم فرسوده باشه. با این حال عذر من رو بپذیرید. (زمان تماشا ۱۴۰۳/۰۸/۱۴)
ابتدای ساکن پیش از تحلیل داستان قصد دارم جلوی تکرار یک اشتباه رایج رو بگیرم: مدتی پیش در جمعی حضور داشتم که صحبت این تئاتر شد. انبوهی از دوستان مدام میگفتند این کار ابزورد هست در صورتی که این یک اشتباه بسیار بسیار احمقانه است. یک داستان باید دارای دو نکته مهم باشد که ابزورد تلقی شود:
۱: شخصیت حاضر در صحنه دغدغه‌ی دستیابی به هدفی را داشته باشد که به آن دست نیافته و در پایان نیز دست نمی یابد.
۲: امید دارد که به این هدف دست یابد هرچند ممکن است هرگز موفق نشود.
در داستان های ابزورد بشدت مهم است که تکرار به واسطه این دونکته و به دست خود شخصیت انجام شود. سیزیف با وجود شکست های پی در پی بار دگر برای بالا بردن سنگ تقلا میکند. ولادیمیر و وینستن به خواست خود که سرمنشاء امیدشان است بار دگر در انتظار گودو میمانند. اما در تئاتر (فردا) شخصیت ها اصلا هدف روشنی ندارند که به آن نرسیده که بخواهد امیدی شکل بگیرد. البته که این دو شخصیت در شرایط تعریف شده برای آنها هرگز به تکرار نمی‌رسند! البته که اگر و تنها اگر به تکرار دست پیدا میکنند که شخص ثالثی آنها را از نقطه (ب) به نقطه (الف) بازگرداند! اما خبر بد این است که حتی با این کار ابزورد نمیشود.
این کار ابزورد نیست.

تحلیل داستان:
بیایید داستان را بسیار خلاصه باهم مرور کنیم. دو فرد که حافظه‌شان را از دست دادند در یک اتاق قرار دارند. به واسطه سر نخ هایی که در آن اتاق پیدا میکنند به مرور درمیابند که برادر هستند... خودشان حافظه‌شان را پاک کردن و دلیل آن هم خاطره بدی است که از آن فراری‌اند.
خب، حالا بیایید فکر کنیم. (تصور کنید شخص ثالثی وجود ندارد) اگر این گذشته چنان دهشتناک است که به یاد آمدن اش زندگی را جهنم میکند پس چرا حذف حافظه در حالی که خودکشی راه حل کار آمد تری به نظر میرسد؟ میگوییم خودکشی نیست چرا که آن خاطره‌ی بد تاثیری بر روی ارزش زندگی شخصیت ها نگذاشته. شخصیت ها به دنبال «شروع نو» هستند تا پایان دادن به همه چیز. پس سوال جدید: اگر دنبال شروع نو هستند چرا برای آن هیچ تلاشی نمیکنند؟ به نظر می‌رسد حذف حافظه در مکانی که دوباره حافظه‌شان را از دست دادند کار احمقانه ای است. شروع نو چرا در ساحلی زیبا یا جنگلی سرسبز نه؟ یا حداقل در مکانی که گذشته هیچ دسترسی ای به آنها نداشته باشد.
حالا بیایید ماهیت وجودی شخص ثالث را در نظر بگیریم که موجب به وجود آمدن بزرگ ترین پلات هول این داستان میشود: اگر این دو برادر دانشمندان چنان باهوش و مبتکر هستند که به تنهایی توانستند دستگاهی را اختراع کنند که حافظه را پاک مینماید... چرا برای این دو فرد به اصطلاح "نابغه" در هیچ کجای این نمایش وجود سر نخ ها سوالی به وجود نیاورد؟ (اگر ما بودیم که حافظمان را پاک کردیم تا از گذشته فرار کنیم... پس ما نبودیم که برای خودمان سرنخ گذاشتیم!) کشف شخص ثالثی که آنها را به بازی گرفته چندان سخت نیست. با توجه به اطلاعاتی که داستان به ما ارائه میدهد هدف اصلی دو برادر می بایست کشف دلایل شخص ثالث قرار می‌گرفت مگر آنکه داستان پاسخ بهتری به بی توجهی برادران ارائه میداد.
پس یا داستان در تعریف دو برادر باهوش شکست خورده یا آنکه اطلاعاتی که از این دو برادر به ما رسیده جعلی بوده؛ به شکلی که این دو فرد نه تنها دانشمند نیستند، بلکه نه برادر اند و نه خاطره بدی از مادر مشترک دارند. بلکه شاید موش های آزمایشگاهی چنان خنگ و ابلهی هستند که می‌توانند گول بخورند و خاطراتی که نداشتند را به ارث برده و بدون ذره ای اندیشه به چرخه ای که در آن قرار گرفتند، دست به احمقانه ترین شکل پایان بزنند.
نتیجه گیری:
بسته به هدف نویسنده از نوشتن این نمایشنامه باید تغییراتی در آن شکل بگیرد. اگر تنها ماهیت وجودی شخص ثالث دستیابی به ویژگی های داستان ابزورد است با شکست مواجه شده. اگر خاطرات دو برادر واقعی بوده و هر دو دانشمندان موفق و باهوشی هستند پس باید مطرح شود چرا به عقل عاقلشان نرسیده که یکی بازییشان میدهد. و اگر بهانه این است که در فشار روانی بشدت زیادی هستند که نمی‌توانند فکر کنند چرا شروع نو درحالی که خودکشی راه حل بهتری به شمار میرود؟ و اگر شروع نو مطرح است چرا پس برای آن تلاشی نمیشود؟
برای مثال در پایان خودشان را بکشند. کار هنوز ابزورد نمیشود مگر حافظه‌شان را از دست نداده و بار دیگر برای خودکشی تلاش کنند. بمیرند، زنده شوند و بفهمند و دوباره دست به خودکشی بزنند. اینطور حداقل در برزخ بین شروع نو و پایان زندگی قرار نمیگیرند.
محمد فروزنده این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمام عوامل، دوستان و عزیزان نازنین حاضر در نمایش. بار ها گفتم و باز هم خواهم گفت: اینکه میبینم دوستان نزدیکم در کنار ... دیدن ادامه ›› هم به اتحاد رسیده و در دشواری های رنگارنگ اقتصادی و غیر اقتصادی جامعه بر روی صحنه قدم برمیدارند به خودم میبالم. به همین دلیل دوست داشتم قدری درباره نمایشنامه صحبت کنم، بلکه شاید بتونم کمکی به ارتقای اجرا کنم.
نمایشنامه از لحاظ شخصیت پردازی مشکل داشت. شخصیت ها به اندازه کافی شخصی سازی نشده بودند، به صورتی که در مواقع مشابه عکسالعمل های مشابهی داشتند که آنها را از فردیت خاص خودشان خارج میکرد. فحش دادن، تحقیر کردن، عصبی شدن و لاس زدن از جمله همین عکسالعمل ها بود که بارها در طول نمایش توسط شخصیت های متعدد تکرار شده و باعث از بین رفتن فردیت آنها میشد.
شخصیت یکتا یک دختربچه نیست، همانطور که شخصیت آقا خسرو طلا فروش نیست. شخصیت یکتا همان شخصیت طلافروشه... همان شخصیت لاته... همان شخصیت... هست، اگر و تنها اگر جایگاه و جنسیت آنها باهم عوض میشد. گویا که آنها همگی از گل یک باغچه بوجود آمده بودند.
شاید بشه گفت امیر املتی فرد ترین شخصیت داستان بود. ویژگی های خاص او موفق شده بود او را از دیگر شخصیت ها تمیز بدهد.
نکته بعدی: فرم شخصیت محسن، رئیس قهوه خانه از داستان خارج بود. گرچه او نیز از ویژگی های مشابه دیگر شخصیت ها وام میگرفت اما میزان جدیت او جدیتی نبود که دنیای قهوه خانه به آن احتیاج داشت؛ بخصوص با توجه به انتظار نمایشنامه در برانگیختن دلسوزی مخاطب. (در انتها درباره این دلسوزی بیشتر توضیح خواهم داد)
اگر الف و ب و پ و ت هرکدام شخصیت های نمایشنامه بوده و صاحب یک دیوانگی خاص در رفتار خود باشند، شخصیت سین نیز (اگر دیوانه نباشد) میبایست شخصیت جدیه دنیایی باشد که چهار شخصیت دیگر آن دیوانه است. مکمل آن ها باشد. در برابر دیوانگی آنها پاسخ دهد، دیوانگی آنها را مطرح کند یا حتی خود گاهی دیوانه شود. اگر چه که بعضی ها خواهند گفت تفاوت جنس بازی بازیگر ها عامل این رویداد است اما از نظر من اکثر این مشکل به نمایشنامه برمیگردد تا کارگردانی. دلیل آن هم به خاطر نکته بعدی است:
تراژدی از عرش به فرش رسیدن شخصیتی است که شایستگی آن سرنوشت را نداشته باشد. گاها برای مقابله با سرنوشت خود به مبارزه دست میزند اما ناکام میماند.
بزرگ ترین مشکل نمایشنامه در بلاتکلیفی انتخاب بین دو مسیر متفاوت است. نمیداند میخواهد ما برای صاحب قهوه خانه دل بسوزانیم یا آنکه به خاطر حماقت او سرمان را در دستانمان پنهان کنیم و بخندیم. در ابتدای نمایشنامه محسن شخصیتی جدی و به نظر بالغی می آید که در پایان نمایش به احمقانه ترین و بی منطق ترین شکل ممکن خام یک دختر بچه که معلوم نیست از کجا آمده میشود. با وجود تجربه بد اش از این کار، قولی که به پدرش داده و جدایی از زنش تصمیم میگیرد دست به همان کاری بزند که نباید بزند. پس داستان جایی از ماجرا را اشتباه رفته. هم با مخاطب خود صادق نبوده و محسن را در ابتدای نمایشنامه انسان بالغی به نمایش گذاشته و هم در اواخر نمایشنامه او را به یک انسان کاملا احمق و ابلهی بدل کرده که گویا هیچ نسبتی با آن که در ابتدای نمایشنامه بوده نداشته. سپس در پایان، نمایشنامه میخواهد که ما برای چنین شخصیت ظاهر سازی دل بسوزانیم که اصلا ممکن نیست.
مکبث از روی حماقت دست به کشتن پادشاه نمیزند، همانطور که ادیپ به خاطر حماقتش پدر و مادرش را نمیکشد. چیزی که موجب همزاد پنداری ما با این شخصیت ها میشود زمانی است که خودمان را جای آنها قرار داده و متوجه تصمیم سختشان میشویم. ما درک میکنیم که چرا آنها، چه درست و چه غلط، چه انسانی و چه غیر انسانی، چنین تصمیمی گرفتند و دست به چنین کاری زدند. آن وقت است که ما میترسیم و دلمیسوزانیم و اشک میریزیم؛ مبادا ماهم دچار چنین سرنوشتی شویم.
ما برای محسن چنین حسی نداریم. میگوییم: (محسن لایق آن سرنوشت بوده. محسن احمق بوده. محسن خطا نکرده، محسن گند زده!) ما با بر باد رفتن زندگی محسن تسکین نفس پیدا میکنیم نه با خوشبختی او. به همین دلیل سخنرانی معشوق او در پایان ماجرا نه تنها غمگین نبوده، بلکه نشان از همین بلاتکلیفی دارد. به جای برانگیختن احساس حوصله را سر میبرد.
نمایشنامه باید به نفع اولویت خود تغییر کند: یا خندیدن به حماقت یک انسان یا اشک ریختن برای او.
امیدوارم نکات ذکر شده به ارتقای اجرا کمک کند. موفق و پیروز باشید دوستان من!❤🌹
خیلی ممنون از نگاهتون
خیلی ممنون از تایمی که برای نوشتن این نقد گذاشتین
و خیلی خیلی ممنون که مارو در بهتر شدن کمک میکنین
۱۶ بهمن ۱۴۰۳
ممنون بابت نظرت عزیز
خوشحالیم که کارو دیدید و صادقانه نظر دادید❤️🙏
۱۶ بهمن ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بسیار جذاب و دیدنی بود! از متن گرفته تا بازی بازیگر ها، برای من تجربه بسیار به یاد ماندنی و خارق‌العاده‌ای به یادگار گذاشت.
همیشه و در همه جا پاسخ به این سوال که :(چرا یک اثر خوب بود؟) به مراتب دشوار تر از عکس اون بوده و پیدا کردن پاسخی درست که بتونه توصیفی فرای یک (دوست داشتم) خشک و خالی باشه به زمان بیشتری محتاج هست. از همین جهت بگذارید به همین جملات بسنده کنیم تا پاسخ از راه برسه:
از صمیم قلب ممنون که هنر رو به عنوان رشته فعالیت خودتون برگزیدید، تلاش کردید، روی صحنه اومدید و این بازه زمانی کوچک‌ در عمر چندین و چند ساله مارو رنگ آمیزی کردید. چه بازیگر هایی بودید که عرصه به شما تنگ شد یا (آقای سالن) اجرای شما رو به تعویق انداخت یا چه نویسنده ای بودید که اثرتون از شما دزدیده شد و کسی باورتون نکرد ما دیدیم، خندیدیم، گریه کردیم و به فکر فرو رفتیم به خاطر شما! شما با ارزش هستید! شما بی نظیر هستید...
حقیقت تلخ ماجرا اینه که زندگی با هر زیبایی و زشتی ابدی نیست. روزی همه ما پیر میشیم، خاک هر صحنه و شغلی روی دوش و لباسمون میشینه و بالاخره دیر یا زود از این دنیا میریم؛ اما شما رهگذر های خاطرات درخشان ذهن افرادی که به پای صندلی های تئاتر نشستن باقی خواهید ماند، در صحنه ذهن مخاطبان خودتون آزادانه و بدون مشکل اجرا خواهید کرد و تا آخر عمر آنها، حتی اگر دیگه روی صحنه یا بین ما نبودید فراموش نمیشید.
داستانی جالب، بازیگران شخصیت های اصلی بینظیر فقط چند مشکل وجود داشت.
بزرگترین مشکل به عنوان یک نمایش چهل و پنج دقیقه ای بسیار عالی و درخشان بود و از نظر بنده باید در همان زمان تمام میشد. اما مابقی بیست و پنج دقیقه نمایش اتفاق خاصی نمی افتاد که این بر کشش داستان و توجه مخاطب به اون بسیار تاثیر منفی می‌گذاشت.
در کل نمایش خوبی بود، موفق باشید🌹🌹❤️
نمایشی بسیار جذاب و دیدنی! نویسندگی عالی، شخصیت ها عالی، داستانی جذاب و بینظیر!
معمولا مشکل بسیاری از کار های خوب ما اینه که با شروعی درخشان آغاز میشن اما متاسفانه هر چقدر که به پایان نزدیک تر میشن تضعیف میشن.
اما این نمایش نه تنها قدرت خودش رو از دست نداد، بلکه بر هیجان داستان و جذابیت اون افزود.
بازیگران هم که بسیار درخشان نیازی به گفتن نیست. امیدوارم همیشه به روشنی کارتان بدرخشید🌹❤️
دوست نداشتم. پیام خوب اما تکراری، شخصیت های فراموش شدنی، تشبیه مستقیم و تکراری به هولوکاست.
شاید این مسئله خیلی شخصی باشه چون ظاهراً خیلی ها ... دیدن ادامه ›› با نمایش ارتباط برقرار کردن اما دلیل نمیشه هرچیزی که به درد ملت اشاره بکنه، چه مستقیم و چه غیر مستقیم کار خوبی باشه.
انرژی کمتر، شخصیت های کمتر، زمان کمتر، همان پیام اما شخصیت های قوی تر، اشاره به هولوکاست چرا؟ مگه فقط یهودی ها درد کشیدن که تمام اثر های نویسنده های امروز یه ربطی به اون داره؟
اسامی خارجی، رویداد های بی معنی، نماد هایی که فریاد میزنن ما مفهومی داریم!
شدیم آیینه اتفاق های گذشته این و اون تا شاید توی بازتاب گریه ها و عذاب های اونها خودمون رو ببینیم و اشک بریزیم.
شاید همه این ها از روی دانش کم بنده هست، اما خب هیچ صدی در دنیا وجود نداره، از این بابت حتی اگه نود و نه و نه صدم درصد از نمایش رازی باشن من همون درصد کوچکی از مخاطب ها خواهم بود.
نمایش ضعیف بود چون نویسندگی ضعیفی داشت. نمیخوام فقط همینو بگم و بدون اینکه زحمت توضیح دادنشو بکشم صفحه رو ببندم برای همین سعی میکنم توضیح بدم. ... دیدن ادامه ››
آیا آدم خاصیم؟ نه. آیا نظرم مهمه؟ احتمالا نه ولی چون حس میکنم شنیده میشه بیان میکنم.
همونطور که گفتم بزرگترین ضعف کار نویسندگی بود. اگر کنارتون یک غریبه بشینه و از روز بدش بگه به احتمال زیاد احساس ترحم میکنید. اگر داد بزنه و کل احساساتش رو مثل دیوانه ها بریزه بیرون شما دیگه احساس همدردی نمیکنید. از روی نگرانی یا شاید دلقک بازیش میخندید و جاتونو با یکی دیگه عوض میکنید.
اتفاقی که خیلی در این نمایش برای تماشاچی ها اتفاق میوفتاد و دلیلش یک چیز ساده بیشتر نیست. شما تا زمانی که فرد کنارتونو نشناسید برای اشک هاش، فریادهاش و دیوانه بازیاش تره خورد نمیکنید.
یک مثال دیگه. اگر مادتون گریه کنه و فریاد بزنه چون پدرتون بهش خیانت کرده شما در آغوشش میگیرید. گریه مادرتون تن و بدنتونو میلرزونه چون 1: شما مادرتونو خوب میشناسید 2: دلیل گریه کردنش رو درک میکنید. اشک میریزید و میخوایید پدرتونو بکشید. اما برای همسایه شما که به در میکوبه مادرتون جز یه زن دیوانه که قصد ساکت کردنش رو داره بیشتر نیست. نه مادرتونو میشناسه و نه دلیل گریه کردنش براش مهمه. تنها چیزی که براش مهمه خواب بعد از ظهرشه.
همه این ها برمیگرده به شخصیت سازی. داستان پر از شخصیت هایی هست که نمایش هیچ زمانی برای شناختشون به ما نمیده. باهاشون زندگی نمیکنیم، بچگیشونو نمیبینیم، عاشق شدنشونو، خواسته هاشونو، علاقشونو، هدفشونو... هیچ! یه مشت غریبه که اگر شانس بیاریم میون گریه ها و فریاد های آزار دهندشون یه ذره از زندگیشون بفهمیم. میشیم همون بنده خدای داخل اتوبوس که مجبوره به خاطر اینکه صندلی های دیگه پر شده کنار غریبه دیوانه بشینه و درحالی که تظاهر میکنه جرف هاشو میفهمه با خودش دعا کنه که زودتر از شرش خلاص بشه.
احسان مشعل چی، سپهر و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر

تماس‌ها

09912796998