چو آمد بر سریر قلبم اکنون یار دلخواهی
قدح در میکده رقصید و از دل رفت هر آهی
خروش موج عشقت در دل دریای چشمانت
عنانم را گرفت از دست و من غرقم به همراهی
تو که مهرآفرینانه ز عشقت کردهای رامم
گدا بودن به کویت نیست بر من کمتر از شاهی
مزین کرده ای دل را به عشق و مملو از جاهی
فدای حسن اخلاقت که تو برتر ز هر ماهی
به روز و
... دیدن ادامه ››
شب درون خواب و بیداری که هستی هیچ
جدا از روز و شبها هم بیا در نزد من گاهی
فراق آید اگر از جورِ دور از بهر دیدارت
شَوَم رد از در و دیوارِ بسته همچو اشباحی
چه خوب است آن همه حسرت به طراران لبخندت
تو که جز نزد من، از دُرفِشانیات در اکراهی
عتابِ هر حسودِ واژه پردازِ مذمت گو
کنون گردیده همچون جیغ کفتاری و روباهی
یکی گوید:که در چاهی اگر از چاله ها رستی
اگر اینگونه است آری؛ منم یک کفترِ چاهی
دگر کس گفته از کامت بزرگتر باشد این لقمه
اگر لازم شود ؛:کامم شود در حد تمساحی
گزارم سر کنند این جمله با افکار بس واهی
چو هجویاتِ بد خطی درونِ دفتر کاهی
به این دیوانه بازارِحسادت سازِ بی رونق
دگر چون صاحب املاکم و آنان همچو بنگاهی
تو ای زیبا نگار مهوش سیمن بدن دانی
که از جودِ وجودت غصهام هر دم تو میکاهی؟
رسیدم چون به اشراق از وجود و جودت ای بیتا
شد این کوهِ غرورم نزد تو اندازهٔ کاهی
کنون جانی و در دل معنی هر دین و ایمانی
بمان با من که میمانم کنارت من به هر راهی
من آرامم چو گفتی بهر تو افکندهام دامم
به قلابی که تو افکنده باشی صیدم و ماهی
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
مهردادپورانیان