«هر آنکه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارد به ناگزیر بر آن شود که هیچ میرنده ای را توان پرده پوشی نیست.آن که بر لبانش مهر سکوت می زند با سرانگشتان به سخن می آید»
- زیگموند فروید در کتاب تأویل رویا
فردی که زیر نور، ایستاده سخن میگوید نه فقط خبر از یک نمایش میدهد بلکه پیوندی میزند بین ادبیات نمایشی و ادبیات داستانی. جایی که کاراکتر اصلی نه با بدن بلکه با دهانی خشکیده، چشمانی حریص و سرانگشتانی نوازشگر، جهان را میآفریند.
و اما جهان او چیست؟
سخن گفتن در مورد عشق سخت است. همانطور که اسلاوی ژیژک اظهار داشت، کسی که بتواند برای عشق تعریفی ارائه دهد از عاشق بودن ناتوان است. عشق
... دیدن ادامه ››
یک کمیت نیست که قابل اندازهگیری باشد و حتی توصیفی هم نیست که با بیان ویژگیهای خاصی بتوان آن را در قالب تعریف درآورد. پس جایی که عاشق تمام تلاشش را میکند تا زیباییهای معشوق خود را نمایان کند، نه فقط دهان او بلکه تمام اجزای بدن او به صدا در میآیند. حال شاید اکنون بگویید که عشق چیزی بیش از یک افسانه یا توهم نیست. و من از شما میپرسم که آیا خود زندگی یک توهم نیست؟ آیا خود زندگی یک تفسیر نیست؟ آیا تولدمان همان مصرفِ ال اس دیِ زندگی نبود؟ آیا همه ما در دریایی از رویاها غرق نشدهایم و زمانی که از بالا مینگریم، خودمان را چسبیده به زمین نمیبینیم؟
این تئاتر را تماشا کنید. پا روی پا بگذارید و به تماشای جهان فردی بنشینید که داستانی را روایت میکند. با چشمان، دهان و انگشتان خود. نویسنده جهانی را خلق میکند که چشم انداز میطلبد. چشم اندازِ مخاطب که هر کدام به ازای تجربه خود آن را بازتفسیر میکنند.
عمو زنجیر باف، زنجیر مرا چرا بافتی و به کجا انداختی؟