شاخهای بیسر، من تنها یک تماشاچی نبودم؛
انگار از پلههای سالن پایین نرفتم
از پلههای یک ناخودآگاه جمعی پایین رفتم
نمایشی که ادیپ و هملت را نه بازخوانی،که از ریشه از خاکِ اسطوره بیرون میکَند؛قهرمانهایی که دیگر در بندِ سرنوشت و انتقام نیستند
در بندِ حفرههاییاند که جاهای خالیشان فریاد میزند
اینجا شاخها نماد نیستندجای زخماند
شکلی از فقدان که روی صحنه جان میگیرد، تا گذشتههایی که دفن شده بودند دوباره به شکل سایه،به شکل صدایی نیمهتمام،برگردند و حقیقت را به لرزه بیندازند دریا در این نمایش یک موقعیت نبود؛یک
... دیدن ادامه ››
زخم بود
یک آینهٔ خیس که خاطرهٔ مادرِ غایب را تکهتکه میکرد و نهنگ… نهنگ همان حجمِ بزرگی از سکوت بود
که آدم را از بیرون نمیخورد از درون میجوید.
مردِ چهلسالهای که مادرش را در عمق دریا گم کرده بود، برای من شبیه آخرین پسر زمین بود
که تلاش میکرد صدای خودش را از صدای امواج تشخیص بدهد. انگار هر قدمش روی صحنه
قدم گذاشتن روی یک روایت نفرینشده بود
و موسیقی گیلان
آن لحظهای که نوشو پخش شد
نه یک موسیقی؛ یک باز شدن بود
مثل اینکه درِ قدیمی یک خانهٔ نمکشیده را فشار بدهی و همهٔ خاطرات، همهٔ نمورها،
یکهو از لای چوب بیرون بریزد
«شاخهای بیسر» برای من
داستان خفگی نبود؛
داستان بازماندهای بود
که تصمیم میگیرد بالاخره
نفس بکشد