اسماعیل جان
صدای ما را میشنوی؟
از جایی که هزاران نام،
در یک چشمبرهمزدن،
از دفترِ نفسها پاک شدند؟
از جایی که راه رفتن بر زمینش کفاره دارد،
چون آغشته به خونِ فرشتههای بیبالیست
که زمینیشدنشان، نه انتخاب، که اجبار بود؟
اسماعیل جان…
قامت پهلوانان نامدارمان را دیدی؟
دیدی چه قامت هایی در غم شان درهم خمیده شد؟
اسماعیل
... دیدن ادامه ››
جان…
در هر سپیدهدم و هر غروبِ سرخگون،
قلبهایمان در سینه فشرده میشود،
از بوی خونی
که با نسیم، لابهلای موهایمان گره می
خورد،
میان برگهای سپیدارِ بلندِ حیاطمان…
من به چَشم دیدم
شکوفههای بهاری را
که روییدند
از خونی
که بیصدا،
مثل رودی بیشتاب،
در خاک فرو رفت…
به تاریخ نهم اردیبهشت