داداشم سعدی در باب اثر دومینو یه حکایت خوبی داره:
آوردهاند که یه روز خسرو انوشیروان عادل، پادشاه ساسانی تو شکارگاه داشت برا خودش کباب کوبیده میزد که فهمیدن نمک نیاوردن. یکی از این غلام ها رو فرستادن به نزدیک ترین آبادی که نمک بگیره. نوشیروان به غلام گفت: نمک رو به قیمتش بخر بیار، نگی واسه پادشاه میخوام و مفت بری کنی ها.
دور و بریای نوشیروان گفتن: حاجی ناموسا یه ذره نمک چیه که بخوایم واسش پول بدیم؟ نوشیروان گفت: فلان فلان شده ها؛ امروز غلام میره میگه واسه پادشاه یه ذره نمک میخوام، فردا ژنرال ارتش میره میگه یه کیلو آرد میخوام، لابد پس فردا هم وزیر نفت میخواد بره بگه داداش یه دو مثقال کوکائین میخوام واسه دربار. ظلم مثل ریلز اینستاگرامه. هرکی اومده ریپستش کرده تا به این وضعیت رسیده.
اگر ز باغ رعیت مَلِک خورَد سیبی/ برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه* که سلطان ستم روا دارد/ زنند لشگریانش هزار مرغ به سیخ
بیضه: تخم مرغ
گلستان
باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت شماره ۱۹