غروب، همان لحظهیِ پرشکوه و در عین حال، پر از ملالِ خداحافظی است. آن دم که آسمان، خود را با رنگهای خونین و زرین میآراید، گویی جهان در حالِ ادایِ احترام به پایانِ یک روز است. در این لحظه، زیبایی و غم، در هم میآمیزند؛ زیبایی در شکوهِ رنگهاست و غم در این حقیقت که هر چه هست، در حالِ رفتن است. با هر غروب، سایههای بلند و تیره از راه میرسند تا تاریکی را بر پهنهیِ زمین ببارند و انگار، گویی جهان در سیاهیِ شب غرق میشود.
اما آیا هیچگاه به چشمهایِ خود نگریستهای که در دلِ تاریکترینِ شبها، در انتظارِ اولینِ پرتوِ نور، خیره ماندهاند؟
غروب، پایانِ جهان نیست؛ بلکه تنها «تغییرِ فصلِ نور» است. تاریکیِ شب، نه یک دشمن، بلکه آغوشِ آرامشبخشِ طبیعت است که زمین را برای تولدی دوباره آماده میکند. در فلسفهیِ هستی، هیچچیز در دایرهیِ ابدیتِ ثابت نمیماند. همانگونه که خورشید، هیچگاه از پسِ سنگینیِ شب، بازنمیماند، حقیقتِ زندگی نیز چنین است: هر سیاهی، تنها مقدمهای برای ظهورِ سپیدهدم است.*
«بهراستی که با هر سختی، آسانی است.» سختیهایِ زندگی، مانند همان غروبهایِ تلخ و شبهایِ طولانی هستند؛ آنها ممکن است ما را در ملال و
... دیدن ادامه ››
ناامیدی فرو ببرند، اما در واقع، همان ظرفهایِ خالی هستند که قرار است با نورِ پیروزی و آسانیِ روزهایِ روشن، پر شوند.
ناامیدی، زمانی رخ میدهد که ما فراموش میکنیم خورشید، همواره در پشتِ خطِ افق، در حالِ آماده شدن برایِ برخاستن است. پس در دلِ تاریکی، چشم به افق بدوز؛ چرا که سپیدهدم، همواره نزدیکتر از آن است که تصور میکنی.