دیالکتیک؛ از مرزِ اجرا گذشته، اکنون آیین است. از رنجِ اجرا تا شکوهِ آیین./ افسانهی کوچکِ انسانی، افسانهای که نه در آسمان، که روی صحنه ساخته شد.
در جهانِ هنر، بعضی کارها «اجرا» میشوند و تمام. اما بعضی کارها، با تکرار، با رنج، با سماجت، با انضباط، با عشق، با جمع، با پشتصحنه، با نور و سایه، با شکست و پیروزی، با امید و فرسودگی از سطحِ اجرا عبور میکنند و وارد قلمرو آیین میشوند. دیالکتیک، پس از ۱۶۱ اجرا، دیگر یک نمایش نیست. یک آیین زنده است.آیینی که هر شب دوباره زاده میشود، دوباره میجنگد، دوباره میسازد، دوباره میسوزد، دوباره میدرخشد. این متن، روایتِ لایههای پنهان و پیدای این مسیر است،لایههایی که هر کدام یک جهاناند، یک رنجاند، یک معنااند، یک دلیلاند برای اینکه چرا دیالکتیک شانسی به اینجا نرسید، بلکه با کار، با رنج، با عشق، با جمع، با ایمان به اینجا رسید.
لایهی اول: رنجِ ساختن (زایش)دیالکتیک ۱۶۱ بار از نو ساخته شد. نه تکرارِ مکانیکی؛ بازآفرینی. هر شب، بدن باید دوباره گرم میشد، صدا دوباره تنظیم میشد، ریتم دوباره پیدا میشد. هر شب، متن باید از نو زاده میشد نه از روی کاغذ، از روی تنِ بازیگر. این لایه، لایهی زایشِ مداوم است؛ زایشی که هر شب درد دارد، انرژی میخواهد، خطر دارد.
لایهی دوم: رنجِ نگهداشتن (دوام) ساختن سخت است، اما نگه داشتن سختتر است. ۱۶۱ اجرا یعنی ۱۶۱ بار تصمیم گرفتن
... دیدن ادامه ››
که «ادامه بدهیم» حتی وقتی ادامه دادن سختتر از رها کردن بود. این لایه، لایهی دوام است، دوامی که فقط با اراده ساخته میشود.
لایهی سوم: رنجِ پشتصحنه (نامرئیها) تمرینهای طولانی، بازنویسیهای بیپایان، بحثهای سخت، شبهای بیخوابی، روزهای پر از گرفتاری. لحظههایی که متن دوباره شکافته شد، دوباره دوخته شد، دوباره جان گرفت. لحظههایی که بازیگر باید از صفر شروع میکرد چون یک تغییر کوچک همهچیز را عوض کرده بود. این لایه، لایهی نامرئیهاست، چیزهایی که دیده نمیشوند، اما ستونهای اصلی کارند.
لایهی چهارم: رنجِ دیده نشدن (سایهها) هیچکس نمیبیند که یک گروه چطور با امکانات کم، با فشار زیاد، با محدودیتهای بیپایان، با بیمهریها، با بیپولیها، با بیخوابیها، باز هم ادامه میدهد. هیچکس نمیبیند که هر شب باید از نو اعتماد مخاطب را به دست آورد. این لایه، لایهی سایههاست، جایی که کار واقعی اتفاق میافتد.
لایهی پنجم: رنجِ رشد کردن (تکامل) ۱۶۱ اجرا یعنی عبور از «بقا» به «بالیدن». یعنی هر شب، چیزی به کار اضافه شده، یک نگاه تازه، یک مکث تازه، یک ضرباهنگ تازه. این لایه، لایهی تکامل است، جایی که کار از «بودن» به «شدن» میرسد.
لایهی ششم: رنجِ مسئولیت (تعهد) وقتی کاری به ۱۶۱ اجرا میرسد، دیگر فقط یک اجرا نیست؛ یک مسئولیت است. مسئولیتِ کیفیت، احترام، وفاداری، و جنگیدن تا آخرین لحظه. این لایه، لایهی تعهد است، تعهدی که هر شب دوباره امضا میشود.
لایهی هفتم: رنجِ جمعی بودن (همنَفَسی) هیچکس بهتنهایی ۱۶۱ اجرا را نمیسازد. این مسیر، مسیرِ یک گروه است، گروهی که باید اختلافها را حل کند، ریتمها را یکی کند، و در نهایت، یک صدا شود. این لایه، لایهی همنَفَسی است، جایی که افراد تبدیل به یک موجود واحد میشوند.
لایهی هشتم: رنجِ مواجهه با مخاطب (آزمون) هر شب، مخاطب تازه است. هیچ شبِ امنی وجود ندارد. هیچ شبِ تضمینشدهای وجود ندارد.
هر شب، اجرا باید دوباره خودش را ثابت کند. این لایه، لایهی آزمون است، آزمونی که هر شب تکرار میشود.
لایهی نهم: رنجِ معنا (بارِ اندیشه) دیالکتیک فقط یک اجرا نیست؛ بارِ اندیشه دارد. بارِ پرسش دارد. بارِ اخلاق دارد. بارِ مواجهه دارد. حمل کردن این بار، هر شب، کار سادهای نیست. این لایه، لایهی معناست، جایی که کار از سطحِ فرم عبور میکند و وارد قلمرو اندیشه میشود.
لایهی دهم: رنجِ تاریخ (ردّپا) ۱۶۱ اجرا یعنی ثبت شدن. یعنی تبدیل شدن به بخشی از تاریخ کوچکِ یک گروه، یک سالن، یک شهر، یک نسل.
این لایه، لایهی تاریخ است، جایی که کار از لحظه عبور میکند و وارد زمان میشود.
لایهی یازدهم: رنجِ رسانه (صدای پنهان) هیچ کاری بدون روایت زنده نمیماند. و در دیالکتیک، تیم رسانهای، همانهایی که بینام، بیادعا، اما با دقتی جراحیشده کار کردند، ستون پنهان این مسیر بودند. آنها بودند که:
هر تصویر را با وسواس انتخاب کردند
هر ویدیو را با ریتم کار هماهنگ کردند
هر متن را با روح اجرا تنظیم کردند
هر بازتاب را مدیریت کردند
هر سوءتفاهم را اصلاح کردند
هر حمله را خنثی کردند
هر موج را ساختند
و هر سکوت را تبدیل به صدا کردند
کار رسانهای در این پروژه، یک کار ساده نبود؛ یک عملیات دقیق بود.
یک نبرد بیصدا. یک حضور دائمی بدون دیده شدن. یک پشتصحنهی سرسختانه و حسابشده که اگر نبود، ۱۶۱ اجرا اینگونه نمیایستاد. این لایه، لایهی صداست، صدایی که دیده نمیشود، اما شنیده میشود.
لایهی دوازدهم: رنجِ زمان (فرسایش) ۱۶۱ اجرا یعنی جنگیدن با زمان.
با فرسودگی. با تکرار. با گذر روزهایی که انرژی را کم میکنند. با شبهایی که انگیزه را میبلعند. این لایه، لایهی زمان است.
لایهی سیزدهم: رنجِ تنهایی (درون) هر بازیگر، هر کارگردان، هر عضو گروه، در دلِ این مسیر، لحظههایی داشته که تنها بوده، تنها با شک، تنها با ترس، تنها با خستگی، تنها با پرسش. این لایه، لایهی درون است، جایی که انسان با خودش روبهرو میشود.
لایهی چهاردهم: رنجِ امید (نور) امید، سادهترین چیز نیست؛ سختترین چیز است. امید، چیزیست که باید هر روز دوباره ساخته شود. و دیالکتیک، ۱۶۱ بار امید را دوباره ساخت. این لایه، لایهی نور است.
لایهی پانزدهم: رنجِ بدن (فرسودگی فیزیکی) بدن بازیگر، هر شب، میدان نبرد است. زانوها، گلو، کمر، تنفس، عضلات… ۱۶۱ اجرا یعنی ۱۶۱ بار فشار، ۱۶۱ بار درد، ۱۶۱ بار بازگشت. این لایه، لایهی بدن است.
لایهی شانزدهم: رنجِ ذهن (تمرکز) ذهن باید هر شب تیز باشد. هیچچیز نباید از دست برود. هیچ لحظهای نباید رها شود. تمرکز، خودش یک رنج است. این لایه، لایهی ذهن است.
لایهی هفدهم: رنجِ اخلاق (مسئولیتِ گفتن) وقتی کاری حرف دارد، وقتی چیزی را نقد میکند، وقتی چیزی را افشا میکند، وقتی چیزی را زیر سؤال میبرد، این خودش یک رنج است، رنجِ اخلاقیِ گفتن.
این لایه، لایهی اخلاق است.
لایهی هجدهم: رنجِ خطر (ایستادن در برابر جهان) هر کاری که حرف دارد، خطر دارد. خطرِ سوءتفاهم، خطرِ حمله، خطرِ حذف، خطرِ فشار. ۱۶۱ اجرا یعنی ۱۶۱ بار ایستادن در برابر این خطر. این لایه، لایهی خطر است.
لایهی نوزدهم: رنجِ بیپناهی (واقعیت بیرون) گروه تئاتر، همیشه بیپناه است. نه بودجه، نه حمایت، نه امنیت. و با اینهمه، ادامه دادن، خودش یک رنج است. این لایه، لایهی بیپناهی است.
لایهی بیستم: رنجِ عشق (دلیلِ ماندن) در نهایت، تنها چیزی که میماند، عشق است. عشق به کار. عشق به صحنه. عشق به گفتن. عشق به ساختن. عشق به مخاطب. عشق به حقیقت. این لایه، لایهی عشق است، لایهای که همهی لایههای دیگر را نگه میدارد.
لایهی بیستویکم: رنجِ صبر و حمایت خانواده (پناهِ ناپیدا) هیچ مسیری در هنر، هیچ تلاشی در تئاتر، هیچ جنگی روی صحنه، بدون پناهِ خانه دوام نمیآورد. پشت هر بازیگر، هر کارگردان، هر عضو گروه، یک خانواده ایستاده، خانوادهای که شاید روی صحنه نباشد، اما بارِ صحنه را هر روز و هر شب روی شانههای خودش حمل میکند. این لایه، لایهی صبر است:
صبرِ شریک زندگی که شبهای طولانیِ تمرین را تاب میآورد. صبرِ فرزندی که پدرش را کمتر میبیند. همسری که نگرانیشان را پنهان میکنند تا همسرش بدرخشد. صبرِ خانوادهای که میفهمد «این کار فقط کار نیست، زندگی است». این لایه، لایهی تحمل است: تحملِ خستگیهای برگشته از تمرین. تحملِ بیخوابیها، بیحوصلگیها، فشارها، اضطرابها. تحملِ روزهایی که کار سختتر از همیشه است و خانه باید آرامتر از همیشه باشد. این لایه، لایهی حمایت است: حمایتِ بیچشمداشت. حمایتِ بینام. حمایتِ بیادعا. حمایتی که نه دیده میشود، نه تشویق میگیرد، اما اگر نباشد، هیچ کاری نمیماند، هیچ گروهی دوام نمیآورد، هیچ اجرایی به ۱۶۱ نمیرسد. خانواده، پشتصحنهی پشتصحنه است، پناهگاهِ نهایی، ستونِ خاموش، نیرویی که دیده نمیشود اما همهچیز را نگه میدارد. این لایه، لایهی پناه است، پناهی که اگر نبود، هیچکدام از لایههای دیگر نمیتوانستند روی هم سوار شوند.
لایهی اسطورهای(ستون مرکزی همهی لایهها) اگر این مسیر را در جهانِ کهن مینوشتند، کاتبان در حاشیهی الواح مینوشتند: «این اثر با شانس زاده نشد؛ با رنجِ انسانها زاده شد.» ۱۶۱ اجرا، ۱۶۱ بار برخاستن بود.
۱۶۱ بار عبور از آستانهای که هر شب تازه میشد. ۱۶۱ بار جنگیدن با سایههایی که میخواستند نور را خاموش کنند. در سنتهای آیینی، این اصل پذیرفته شده است که: تکرار، یک عمل را از سطحِ کار به سطحِ آیین میبرد. و ۱۶۱ اجرا یعنی تکراری آنقدر زیاد، آنقدر پیوسته، آنقدر زنده، که دیگر «اجرا» نیست، آیینِ مقاومت است.
در نهایت؛
۱۶۱ اجرا یعنی: ایستادگی. کار. انضباط. سماجت. رنج. رشد. مسئولیت.
همنَفَسی. آزمون. معنا. تاریخ. صدا. زمان. درون. نور. بدن. ذهن.
اخلاق. خطر. بیپناهی. عشق. دیالکتیک شانسی نیست. دیالکتیک نتیجهی ۱۶۱ بار ایستادن است. و همین است که ارزشش را میسازد.
همین است که آن را زنده نگه میدارد. همین است که آن را به یک افسانهی کوچکِ انسانی تبدیل میکند، افسانهای که نه در آسمان،
که روی صحنه ساخته شد.
با تقدیم احترام
رحمان خوب زاده
نویسنده و کارگردان تئاتر دیالکتیک