امید: مثل تلاش برای نگه داشتن یه صابون توی دستت... مثل تلاش برای این که زمان رو نگه داری... مثل زور زدن برای خوابیدن وقتی خوابت نمیاد و صبح زود جلسه داری... مثل تلاش برای باز نگه داشتن چشمهات زیر آب... مثل فشار دادن قفسهی سینه کسی که ایست قلبی کرده... مثل محکمتر نگهداشتن دستت وقتی میخوایی لرزش انگشتهات رو کسی نبینه... مثل فشار دادن زخمی که عفونت کرده که دردش رو کم کنی... مثل تمام نشدنیهای این زندگی... منم خواستم و نتونستم.
(از متن نمایش غروب مامان.)