فصل دوم
نمایشنامهنویسی که تاریخ را به دادگاه کشاند
وقتی هاینر مولر پا به دهه بیست زندگی خود گذاشت، آلمان دیگر کشوری واحد نبود. دیوارها هنوز ساخته نشده بودند، اما مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک، مردم را از یکدیگر جدا کرده بود. در شرق، جمهوری دموکراتیک آلمان با شعار ساختن جامعهای سوسیالیستی شکل میگرفت و در غرب، سرمایهداری با حمایت قدرتهای غربی در حال تثبیت بود. مولر آگاهانه ماندن در آلمان شرقی را انتخاب کرد. او باور داشت اگر قرار است نویسندهای درباره تاریخ بنویسد، باید در دل همان تاریخی زندگی کند که میخواهد
... دیدن ادامه ››
روایتش کند.
فعالیت حرفهای خود را با نوشتن مقاله، نقد ادبی و داستانهای کوتاه آغاز کرد. اندکی بعد، به همراه همسر نخستش، اینگه مولر، به نگارش نمایشنامه روی آورد. همکاری آن دو در سالهای ابتدایی بسیار نزدیک بود و برخی از آثار نخستینشان حاصل همین مشارکت فکری بود. اینگه نیز نویسندهای توانا بود؛ زنی که زخمهای جنگ را مانند مولر با خود حمل میکرد و نگاه تلخش به جهان، بر فضای آثار مشترکشان سایه انداخته بود. اما زندگی مشترکشان آرام نبود. فشارهای سیاسی، مشکلات مالی و بحرانهای شخصی، این رابطه را فرسوده کرد و سرانجام به جدایی انجامید. چند سال بعد، خودکشی اینگه ضربهای عمیق بر مولر وارد کرد؛ زخمی که هرگز درباره آن با صراحت سخن نگفت، اما پژواکش را میتوان در بسیاری از نوشتههای بعدی او شنید.
در همان سالها، نام برتولت برشت بیش از هر نویسنده دیگری بر فضای تئاتر آلمان شرقی سایه انداخته بود. مولر نیز مانند بسیاری از نمایشنامهنویسان جوان، شیفته دقت فکری و ساختارهای نمایشی برشت شد. با این حال، خیلی زود مسیر خود را از استاد جدا کرد. اگر برشت هنوز به این امید دل بسته بود که تئاتر میتواند جامعه را آموزش دهد و انسان را به تغییر ترغیب کند، مولر دیگر چنین خوشبینیای نداشت. او معتقد بود تاریخ، بارها ثابت کرده است که حتی بزرگترین آرمانها نیز میتوانند به ابزار خشونت تبدیل شوند.
این تفاوت نگاه، خیلی زود برایش هزینه آفرید. در سال ۱۹۶۱ نمایشنامه «اسکاندادهشده» روی صحنه رفت؛ نمایشی که به سیاستهای رسمی حکومت درباره اشتراکیسازی کشاورزی نگاهی انتقادی داشت. اجرا تنها چند شب دوام آورد. نمایش توقیف شد، مسئولان فرهنگی آن را «بدبینانه» و «ضد سوسیالیستی» خواندند و مولر از اتحادیه نویسندگان آلمان شرقی اخراج شد. برای نویسندهای که در آن نظام زندگی میکرد، این تصمیم تقریباً به معنای محروم شدن از امکان انتشار و اجرای آثارش بود.
اما سکوت، هرگز بخشی از شخصیت او نبود. اگر در کشور خودش امکان اجرا نداشت، نوشتههایش راه خود را به خارج از مرزها باز کردند. ناشران و کارگردانان اروپایی به آثار او علاقهمند شدند و نمایشنامههایش در فرانسه، ایتالیا و آلمان غربی روی صحنه رفتند. تناقض تلخ این بود که نویسندهای که در سرزمین خود کمتر اجازه اجرا داشت، بهتدریج به یکی از شناختهشدهترین چهرههای تئاتر اروپا تبدیل میشد.
از اواخر دهه شصت، زبان نمایشنامههای مولر دگرگون شد. او دیگر علاقهای به روایت کلاسیک نداشت. داستان، شخصیت و زمان، در آثارش شکل ثابتی نداشتند. تاریخ برای او خطی مستقیم نبود؛ لایههایی بود که روی هم انباشته شده بودند. اسطورههای یونان، تراژدیهای شکسپیر، انقلاب فرانسه، جنگ جهانی دوم و سیاست معاصر، همگی در یک متن کنار هم قرار میگرفتند و با یکدیگر گفتوگو میکردند.
اوج این شیوه را میتوان در «هملتماشین» دید؛ متنی کوتاه که در سال ۱۹۷۷ نوشته شد و هنوز هم یکی از پیچیدهترین نمایشنامههای قرن بیستم به شمار میرود. مولر در این اثر، هملت شکسپیر را از دل رنسانس بیرون میآورد و در ویرانههای قرن بیستم رها میکند. هملت دیگر شاهزادهای مردد نیست؛ انسانی است که زیر آوار تاریخ ایستاده و نمیداند چگونه باید به جهانی پاسخ دهد که بارها خود را نابود کرده است.
پس از آن، نمایشنامههایی چون «کوارتت»، «ماموریت»، «فیلوکتت» و «جاده وولوکولامسک» جایگاه او را بیش از پیش تثبیت کردند. او شخصیتهای تاریخی و اسطورهای را دوباره مینوشت، اما نه برای بازسازی گذشته؛ بلکه برای آنکه نشان دهد پرسشهای اساسی بشر، همچنان پابرجا هستند. در آثار او، هیچ شخصیت کاملاً بیگناه یا کاملاً گناهکار نیست. همه، به شکلی، قربانی و در عین حال شریک خشونت تاریخاند.
دهه هشتاد، دوران شهرت جهانی مولر بود. دانشگاهها آثارش را تدریس میکردند، کارگردانان بزرگ اروپایی نمایشنامههایش را اجرا میکردند و منتقدان از او به عنوان مهمترین نمایشنامهنویس آلمانی پس از برشت یاد میکردند. با این حال، خود او هرگز علاقهای به جایگاه اسطورهای نداشت. در مصاحبههایش بارها تأکید میکرد که نویسنده نباید برای ارائه پاسخ بنویسد؛ وظیفه او، دقیقتر کردن پرسشهاست.
وقتی دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ فرو ریخت، بسیاری از هنرمندان آلمان شرقی دچار بحران هویت شدند. جهانی که سالها در آن زیسته بودند، ناگهان از میان رفت. اما مولر برخلاف انتظار، نه به ستایش گذشته پرداخت و نه به جشن گرفتن پیروزی نظام جدید. او فروپاشی دیوار را نیز بخشی دیگر از همان تاریخ پرتناقض میدانست؛ تاریخی که مدام چهره عوض میکند، اما سازوکار قدرت در آن باقی میماند.
در سالهای پایانی عمر، مسئولیت ریاست آکادمی هنرهای برلین و مدیریت هنری «برلینر آنسامبل» را پذیرفت؛ همان تئاتری که برتولت برشت بنیان گذاشته بود. این اتفاق برای بسیاری معنایی نمادین داشت؛ گویی نسلی که روزی از برشت آموخته بود، اکنون خود به یکی از ستونهای تئاتر آلمان بدل شده بود.
سرطان گلو، آخرین سالهای زندگی او را دشوار کرد، اما فعالیتش متوقف نشد. همچنان مینوشت، سخنرانی میکرد و درباره تئاتر و سیاست میاندیشید. سرانجام در ۳۰ دسامبر ۱۹۹۵، در برلین، چشم از جهان فروبست.
امروز، نزدیک به سه دهه پس از مرگش، آثار هاینر مولر همچنان روی صحنه میروند. دلیل ماندگاری او فقط نوآوری در فرم نیست؛ بسیاری از نمایشنامهنویسان فرمهای تازهای آفریدهاند و فراموش شدهاند. آنچه مولر را زنده نگه داشته، شیوه نگاه او به تاریخ است. او باور داشت گذشته هرگز تمام نمیشود؛ در زبان، در سیاست، در حافظه و حتی در سکوت انسانها به زندگی خود ادامه میدهد. از همین رو، نمایشنامههایش هنوز برای مخاطب امروز آشنا به نظر میرسند؛ زیرا درباره گذشتهای دور حرف نمیزنند، بلکه نشان میدهند چگونه گذشته، هر روز در زمان حال تکرار میشود.
هاینر مولر میراثی از خود بر جا گذاشت که بیش از آنکه مجموعهای از نمایشنامهها باشد، شیوهای برای اندیشیدن است؛ شیوهای که از مخاطب نمیخواهد حقیقتی قطعی را بپذیرد، بلکه او را وادار میکند در میان ویرانههای تاریخ، بار دیگر معنای انسان بودن را جستوجو کند.