در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر هملت ماشین: فصل اول: پسری که سکوت را یاد گرفت هیچ‌کس تصور نمی‌کرد پسربچه‌ای که سا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:49:09
فصل اول: پسری که سکوت را یاد گرفت
هیچ‌کس تصور نمی‌کرد پسربچه‌ای که ساعت‌ها بی‌حرکت به شاخه‌های درختان خیره می‌شد، روزی نگاه میلیون‌ها نفر را به صحنه‌ای بدوزد که در آن، سکوت از هر دیالوگی بلندتر شنیده می‌شد.سال ۱۹۴۱، در شهر کوچک واکو ایالت تگزاس، کودکی به دنیا آمد که نامش را رابرت گذاشتند. پدرش وکیل بود؛ مردی سختگیر که نظم را بر هر چیزی مقدم می‌دانست. خانه‌ای که رابرت در آن بزرگ شد، خانه‌ای آرام بود؛ آرام نه از جنس صلح، بلکه از جنس احتیاط. احساسات کمتر گفته می‌شدند و سکوت، زبان رایج خانواده بود.اما سکوت برای رابرت تنها یک ویژگی خانه نبود؛ بخشی از وجودش بود.او در کودکی لکنت زبان داشت. هر بار که می‌خواست جمله‌ای بگوید، واژه‌ها میان دهان و جهان گیر می‌کردند. همکلاسی‌ها می‌خندیدند و بزرگ‌ترها با نگرانی نگاهش می‌کردند. برای کودکی که نمی‌توانست آزادانه حرف بزند، دنیا به مکانی پر از سوءتفاهم تبدیل شده بود.سال‌ها بعد، رابرت بارها گفت که همان لکنت، مسیر زندگی‌اش را عوض کرد. وقتی نتوانست با کلمات ارتباط برقرار کند، به چیزهای دیگری پناه برد؛ به نور، به حرکت، به فاصله میان آدم‌ها، به سکوت، و به زمانی که آرام‌تر از زندگی روزمره جریان داشت.در نوجوانی، خانواده او را نزد زنی به نام برد هافمن بردند؛ آموزگاری که با تمرین‌های تنفس و ریتم، به کودکانی که مشکلات گفتاری داشتند کمک می‌کرد. اما هافمن تنها لکنت رابرت را درمان نکرد. او به این پسر جوان یاد داد که هر حرکت بدن، هر مکث و هر نفس، می‌تواند معنایی مستقل داشته باشد.این کشف، نخستین جرقه جهان هنری رابرت ویلسون بود؛ هرچند خودش هنوز از آن خبر نداشت.او مانند بسیاری از جوانان آمریکایی، ابتدا مسیر دیگری را انتخاب کرد. وارد دانشگاه تگزاس شد تا مدیریت بازرگانی بخواند؛ رشته‌ای که بیش از آنکه انتخاب قلبش باشد، انتخاب آینده‌ای مطمئن بود. اما طولی نکشید که فهمید هیچ نسبتی با آن ندارد.
کلاس‌ها را رها کرد.چمدانش را بست.و به نیویورک رفت.
نیویورک دهه شصت، شهری بود که هر گوشه‌اش آزمایشگاهی برای هنر مدرن محسوب می‌شد. موسیقی، نقاشی، ... دیدن ادامه ›› معماری، رقص و تئاتر، همه در حال شکستن قواعد قدیمی بودند. رابرت در چنین شهری احساس کرد بالاخره جایی را پیدا کرده که سکوتش در آن عجیب نیست.او معماری خواند، نقاشی کشید و ساعت‌های طولانی را در موزه‌ها گذراند. ساختمان‌ها برایش فقط سازه نبودند؛ هر دیوار و هر پنجره می‌توانست نوعی روایت باشد. بعدها همین نگاه معماری، به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های آثارش تبدیل شد؛ صحنه‌های او بیشتر شبیه ساختمان‌هایی بودند که انسان‌ها در آن زندگی می‌کردند، نه دکورهایی که صرفاً نمایش را همراهی کنند.
در همین سال‌ها اتفاقی افتاد که مسیر هنرش را برای همیشه تغییر داد.روزی با پسربچه‌ای ناشنوا روبه‌رو شد؛ کودکی سیاه‌پوست که جامعه او را ناتوان می‌دانست و تقریباً هیچ‌کس حاضر نبود مسئولیتش را بپذیرد. رابرت برخلاف دیگران، او را به خانه برد و سرپرستی‌اش را بر عهده گرفت.نام آن کودک ریموند اندروز بود.
رابرت ساعت‌ها رفتار او را تماشا می‌کرد. ریموند حرف نمی‌زد، اما با بدنش، با نگاهش و با ریتم حرکتش جهانی کامل می‌ساخت. ویلسون بعدها اعتراف کرد که از این کودک بیش از هر استادی درباره تئاتر آموخته است.او فهمید که زبان، فقط واژه نیست.
نمایش، فقط داستان نیست.و بازیگر، فقط کسی نیست که دیالوگ بگوید.همین تجربه باعث شد نخستین اجراهایش را با نابینایان، ناشنوایان، کودکان دارای معلولیت ذهنی و کسانی بسازد که تئاتر رسمی تقریباً هیچ جایگاهی برایشان قائل نبود.منتقدان ابتدا گیج شدند.تماشاگران نمی‌دانستند باید چه ببینند.در آثار رابرت ویلسون، آدم‌ها گاهی چند دقیقه فقط راه می‌رفتند. گاهی یک حرکت ساده آن‌قدر آهسته انجام می‌شد که زمان معنای معمولش را از دست می‌داد. نورها شخصیت پیدا می‌کردند و سکوت، جای گفت‌وگو را می‌گرفت.بعضی‌ها او را دیوانه می‌نامیدند.
بعضی دیگر معتقد بودند او اصلاً تئاتر نمی‌سازد.
اما اندک‌اندک، همان چیزهایی که نقطه ضعف آثارش به نظر می‌رسیدند، به امضای شخصی او تبدیل شدند.
رابرت ویلسون دیگر نمی‌خواست داستان تعریف کند.
او می‌خواست مخاطب را وادار کند «دیدن» را از نو یاد بگیرد.
و این، تازه آغاز راه مردی بود که چند سال بعد، جهان تئاتر را با آثاری مانند نگاه مرد کر (Deafman Glance) و سپس همکاری تاریخی‌اش با Philip Glass در Einstein on the Beach برای همیشه دگرگون کرد.