فصل سوم: معمار نور
وقتی نام رابرت ویلسون بر سر زبانها افتاد، بسیاری تصور میکردند او دیگر به مقصد رسیده است. هنرمندی که بزرگترین سالنهای اروپا برای دعوت از او رقابت میکردند، دیگر چه آرزویی میتوانست داشته باشد؟اما ویلسون هیچگاه خود را صاحب پاسخ نمیدانست. او همیشه خود را جستوجوگری میدید که تنها یک پرسش را دنبال میکند: «چگونه میتوان جهان را جور دیگری دید؟»هر پروژه، برای او سفری تازه بود؛ سفری که از متن آغاز نمیشد، بلکه از یک تصویر، یک خط، یک رنگ یا حتی کیفیت افتادن نور روی دیوار شکل میگرفت. او پیش از آنکه با بازیگران تمرین کند، ساعتها پشت میز طراحی مینشست. صدها طرح میکشید؛ صحنه را مانند یک معمار میساخت، نه مانند یک کارگردان. بعدها بسیاری از این طراحیها در موزههای هنرهای معاصر به نمایش درآمدند؛ زیرا آنها صرفاً ابزار تولید نمایش نبودند، بلکه خود، آثاری مستقل به شمار میرفتند.ویلسون اعتقاد داشت نور، مهمترین بازیگر صحنه است.
اگر بیشتر کارگردانان با نور، بازیگر را دیدهشدنی میکردند، او با نور، داستان میساخت. تغییر چند درجهای روشنایی، کشیده شدن سایهای بر زمین یا مکثی طولانی میان تاریکی و روشنایی، برای او همان اندازه معنا داشت که یک مونولوگ بلند برای نویسندهای کلاسیک.این نگاه، شیوه کار او را از دیگران جدا میکرد.بازیگری که وارد تمرینهای ویلسون میشد، خیلی زود درمییافت که دیگر نمیتواند تنها به احساسات درونی تکیه کند. کوچکترین حرکت دست، زاویه سر، مسیر نگاه و حتی فاصله میان دو قدم، باید با دقتی نزدیک به معماری طراحی میشد. برخی بازیگران این شیوه را طاقتفرسا میدانستند، اما کسانی که تا پایان در کنارش
... دیدن ادامه ››
میماندند، بعدها اعتراف میکردند که نگاهشان به بدن، زمان و صحنه برای همیشه تغییر کرده است.در دهههای هشتاد و نود، آثار او در معتبرترین سالنهای جهان روی صحنه رفت. او به سراغ نمایشنامههایی رفت که نسلهای بسیاری از کارگردانان پیش از او اجرا کرده بودند؛ از آثار و گرفته تا جهان مینیمالیستی . اما ویلسون هرگز در پی بازسازی گذشته نبود. او متن را همچون مادهای زنده میدید که باید دوباره متولد شود.اگر شکسپیر درباره قدرت نوشته بود، ویلسون میپرسید قدرت چه شکلی دارد؟ اگر بکت از انتظار سخن میگفت، او میخواست انتظار را با نور، سکوت و حرکت به چشم تماشاگر بیاورد. در جهان او، اندیشه پیش از آنکه شنیده شود، دیده میشد.همین ویژگی باعث شد مرز میان تئاتر، اپرا، هنرهای تجسمی و معماری در آثارش از میان برود. او برای اپراهای بزرگ اروپا طراحی صحنه کرد، نمایشگاههای هنری برپا ساخت، ویدئوآرت خلق کرد و حتی به طراحی مبلمان و اشیای کاربردی پرداخت. برای ویلسون، هنر رشتههای جداگانه نداشت؛ همه آنها زبانهای متفاوت یک تخیل واحد بودند.با وجود شهرت جهانی، از هیاهوی شهرهای بزرگ فاصله گرفت و در لانگآیلند نیویورک، زمینی را به مرکزی برای پژوهش و آفرینش هنری تبدیل کرد؛ جایی که بعدها با نام Watermill Center شناخته شد. این مرکز، نه یک مدرسه بود و نه یک تماشاخانه معمولی. هنرمندان جوان از سراسر جهان به آنجا میآمدند تا کنار او زندگی و کار کنند؛ نه برای آنکه از ویلسون تقلید کنند، بلکه برای آنکه یاد بگیرند چگونه جهان را با چشم خودشان ببینند.
او در تمرینها کمتر پاسخ میداد و بیشتر سؤال میپرسید. اگر بازیگری میگفت «این حرکت چه معنایی دارد؟» ویلسون اغلب پاسخ میداد: «اول انجامش بده؛ شاید معنا خودش پیدا شود.»
این شیوه، برای بسیاری گیجکننده بود، اما کسانی که با او کار کردهاند، بارها گفتهاند ویلسون بیش از آنکه کارگردان باشد، سازنده شیوهای برای اندیشیدن بود.
سالها گذشت، جریانهای هنری آمدند و رفتند، فناوری صحنه دگرگون شد و نسلهای تازهای از کارگردانان ظهور کردند؛ اما آثار رابرت ویلسون همچنان تازگی خود را حفظ کردند. دلیل این ماندگاری شاید در آن باشد که او هرگز اسیر مد روز نشد. دغدغه اصلیاش نه نو بودن، بلکه دقیق دیدن بود.
امروز، وقتی از تأثیرگذارترین کارگردانان تئاتر معاصر سخن به میان میآید، نام رابرت ویلسون تنها به خاطر نمایشهایی که ساخته نیست. اهمیت او در این است که نگاه ما را به خودِ صحنه تغییر داد. او ثابت کرد تئاتر فقط جایی برای روایت داستان نیست؛ میتواند فضایی باشد که در آن، نور سخن بگوید، سکوت موسیقی شود و زمان، شکل تازهای به خود بگیرد.برای ویلسون، نمایش هرگز با پایین آمدن پرده پایان نمییافت. او باور داشت اگر تماشاگر هنگام خروج از سالن، جهان بیرون را اندکی متفاوت ببیند، آنگاه هنر به هدف خود رسیده است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از مخاطبان، سالها پس از دیدن یکی از اجراهایش، هنوز بیش از آنکه داستان را به یاد بیاورند، تصویری از نوری آرام، حرکتی آهسته یا سکوتی عمیق را در ذهن خود حمل میکنند؛ تصاویری که گویی هرگز قصد ترک کردن حافظه را ندارند.