فصل چهارم: آنسوی صحنه، آنسوی زمان
در جهان تئاتر، هنرمندان بسیاری هستند که نمایش میسازند؛ اما تعداد اندکی از آنها زبان تازهای برای دیدن خلق میکنند. رابرت ویلسون از همان معدود کسانی بود که دیگران، چه بخواهند و چه نخواهند، ناچار شدند خود را نسبت به او تعریف کنند.در دهههای پایانی قرن بیستم، دیگر کمتر جشنواره معتبر تئاتری را میشد یافت که نام او در برنامههایش نباشد. از پاریس و برلین تا میلان، آمستردام، توکیو و نیویورک، سالنهای بزرگ میزبان اجراهایی بودند که پیش از آغازشان، بیش از آنکه درباره داستان نمایش صحبت شود، درباره شیوه نگاه ویلسون بحث میشد.او هیچگاه خود را محدود به یک فرم نکرد. برایش تفاوتی نداشت که روی صحنه یک اپرای کلاسیک کار میکند یا نمایشی تجربی، یا حتی یک اثر تجسمی. آنچه اهمیت داشت، ساختن جهانی بود که همه عناصرش از یک منطق واحد پیروی کنند؛ جهانی که در آن، نور، صدا، سکوت، حرکت و فضا، همگی به یک اندازه نقشآفرین باشند.در این سالها، همکاریهایش با هنرمندان برجسته جهان نیز گستردهتر شد. با آهنگسازان، نویسندگان، خوانندگان و بازیگرانی کار کرد که هر یک در رشته خود چهرهای اثرگذار بودند. از جمله همکاری او با و نویسنده و نمایشنامهنویس در خلق اپرای موزیکال The Black Rider، اثری بود که فضای کابوسگونه ادبیات، موسیقی و تصویر را به شکلی کمسابقه در هم آمیخت.چند سال بعد، همکاری او با نیز نشان داد که مرزی میان تئاتر و موسیقی برایش وجود ندارد. او از هر همکاری، فرصتی برای کشف قلمرویی تازه میساخت. هیچگاه در پی تکرار موفقیتهای گذشته نبود؛ حتی اگر همین جستوجوی دائمی، گاه باعث میشد برخی آثارش با استقبال کمتری روبهرو
... دیدن ادامه ››
شوند.
اما شاید مهمترین میراث او، نه نمایشهایی باشد که روی صحنه آورد، بلکه نسلی از هنرمندان باشد که زیر تأثیر نگاهش رشد کردند.
در Watermill Center، هنرمندان جوان از کشورهای مختلف، ماهها کنار او زندگی میکردند. روزها به طراحی، ساخت، مطالعه و تمرین میگذشت و شبها به گفتوگو درباره هنر، فلسفه، معماری و طبیعت. ویلسون اعتقاد داشت هنرمندی که فقط تئاتر بخواند، دیر یا زود زبانش محدود میشود. او شاگردانش را تشویق میکرد به نقاشی، موسیقی، مجسمهسازی، شعر، عکاسی و حتی باغبانی توجه کنند؛ زیرا باور داشت خلاقیت، حاصل ارتباط میان جهانهای گوناگون است.رفتارش در تمرینها، همچنان همان دقت وسواسگونه سالهای جوانی را داشت. اگر زاویه یک نور چند سانتیمتر جابهجا میشد، تمرین متوقف میشد. اگر حرکت دستی، حتی اندکی از ریتم مورد نظرش فاصله میگرفت، همه چیز از ابتدا آغاز میشد. برخی این دقت را افراطی میدانستند، اما برای ویلسون، جزئیات همان جایی بود که حقیقت اثر در آن شکل میگرفت.
با گذشت زمان، موزههای بزرگ جهان نیز به آثار او علاقهمند شدند. طراحیهای صحنه، نقاشیها، مجسمهها و ویدئوهایش در کنار آثار هنرمندان تجسمی به نمایش درآمدند. این اتفاق نشان میداد که ویلسون دیگر تنها یک کارگردان تئاتر نیست؛ او هنرمندی بود که مرز میان هنرهای نمایشی و هنرهای تجسمی را کمرنگ کرده بود.
با این همه، زندگی شخصیاش همچنان آرام و دور از جنجال باقی ماند. کمتر وارد بحثهای رسانهای میشد و ترجیح میداد آثارش به جای خودش سخن بگویند. وقتی از او درباره راز موفقیتش میپرسیدند، معمولاً پاسخهایی کوتاه میداد؛ پاسخهایی که بیشتر شبیه تأمل بودند تا شعار.شاید دلیل ماندگاری رابرت ویلسون همین باشد؛ او هرگز نخواست تماشاگر را متقاعد کند که چگونه فکر کند. تنها شرایطی فراهم میکرد تا مخاطب، جور دیگری ببیند.
امروز، اگر دانشجویان تئاتر در هر نقطهای از جهان درباره طراحی میزانسن، ریتم صحنه، نورپردازی یا رابطه بدن و فضا مطالعه کنند، دیر یا زود به نام رابرت ویلسون میرسند. نه به این دلیل که همه از او تقلید کردهاند، بلکه چون او پرسشهایی را مطرح کرد که هنوز پاسخ نهایی برایشان وجود ندارد.
و شاید این، بزرگترین دستاورد یک هنرمند باشد؛ اینکه پس از دههها، آثارش همچنان تمام نشده به نظر برسند.
رابرت ویلسون هرگز فقط نمایش اجرا نکرد. او به تماشاگران آموخت که نگاه کردن، عملی ساده و بدیهی نیست؛ مهارتی است که باید دوباره آن را آموخت. هر بار که چراغهای سالن خاموش میشد و نخستین پرتو نور بر صحنه میافتاد، انگار از مخاطب دعوت میکرد جهان را برای چند ساعت کنار بگذارد و وارد سرزمینی شود که در آن، زمان آهستهتر حرکت میکند، سکوت حرف میزند و نور، حافظهای دارد که هرگز فراموش نمیشود.