در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر هملت ماشین: فصل پنجم: مردی که به نور گوش می‌داد در سال‌های پایانی زندگی حرفه‌ای
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:48:54
فصل پنجم: مردی که به نور گوش می‌داد

در سال‌های پایانی زندگی حرفه‌ای‌اش، رابرت ویلسون دیگر نیازی نداشت چیزی را به کسی ثابت کند. نامش سال‌ها بود که در کنار بزرگ‌ترین کارگردانان تاریخ تئاتر معاصر قرار گرفته بود، آثارش در دانشگاه‌ها تدریس می‌شد و طراحی‌هایش در موزه‌های معتبر جهان به نمایش درمی‌آمد. اما اگر کسی تصور می‌کرد او پس از این همه موفقیت، آرام گرفته است، ویلسون دوباره خلاف آن را ثابت می‌کرد.
او همچنان هر روز طراحی می‌کرد.هنوز دفترهایش پر از طرح‌های نور، خطوط، چهره‌ها و معماری صحنه می‌شد. هنوز ساعت‌ها در سکوت به یک تصویر نگاه می‌کرد تا مطمئن شود نسبت نور و تاریکی، همان چیزی است که در ذهنش می‌گذرد. برای او، هنر حرفه‌ای نبود که روزی به پایان برسد؛ شیوه‌ای برای زندگی بود.
کسانی که از نزدیک با او کار کرده‌اند، بارها گفته‌اند ویلسون بیش از آنکه سخن بگوید، مشاهده می‌کرد. در تمرین‌ها ممکن بود دقایق طولانی هیچ حرفی نزند و تنها به حرکت بازیگری خیره بماند. سپس با یک جمله کوتاه، همه چیز را تغییر دهد؛ «کمی آهسته‌تر...» یا «اجازه بده نور قبل از تو وارد صحنه شود.»
این جملات ساده، فلسفه او را آشکار می‌کرد. در جهان رابرت ویلسون، بازیگر مرکز عالم نبود. صحنه، موجودی زنده بود که هر عنصرش، از یک صندلی تا ... دیدن ادامه ›› باریک‌ترین خط نور، شخصیتی مستقل داشت.

در روزگاری که فناوری‌های دیجیتال با سرعت وارد تئاتر می‌شدند، ویلسون نیز از آن‌ها استفاده کرد، اما هرگز اجازه نداد تکنولوژی جای اندیشه را بگیرد. او معتقد بود ابزارها تنها زمانی ارزشمندند که بتوانند دقت نگاه هنرمند را بیشتر کنند، نه اینکه ضعف تخیل او را پنهان کنند.شاید به همین دلیل است که بسیاری از اجراهایش، حتی سال‌ها پس از نخستین اجرای خود، کهنه به نظر نمی‌رسند. آن‌ها به مُد وابسته نبودند؛ بر پایه اصولی ساخته شده بودند که به ادراک انسان مربوط می‌شد؛ به نور، ریتم، سکوت و زمان؛ عناصری که با تغییر نسل‌ها از میان نمی‌روند.امروز، وقتی پژوهشگران تاریخ تئاتر قرن بیستم از جریان‌های تأثیرگذار سخن می‌گویند، نام رابرت ویلسون نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به عنوان بنیان‌گذار زبانی تازه در طراحی صحنه مطرح می‌شود. او نشان داد که نمایشنامه، تنها یکی از اجزای تئاتر است و گاه یک تصویر می‌تواند بیش از چندین صفحه دیالوگ در ذهن مخاطب ماندگار شود.
تأثیر او را می‌توان در آثار ده‌ها کارگردان، طراح صحنه و نورپرداز در سراسر جهان دید؛ حتی آنان که هرگز مستقیماً شاگردش نبوده‌اند. بسیاری از شیوه‌هایی که امروز در تئاتر معاصر بدیهی به نظر می‌رسند، زمانی تجربه‌هایی جسورانه بودند که ویلسون با پافشاری بسیار آن‌ها را آزمود.اما شاید مهم‌ترین میراث او را نتوان در سالن‌های تئاتر یا کتاب‌های تاریخ هنر پیدا کرد.میراث واقعی او، تغییری است که در شیوه دیدن ایجاد کرد.او به مخاطبان آموخت لازم نیست همه چیز توضیح داده شود. لازم نیست هر تصویر معنایی قطعی داشته باشد. گاهی هنر، نه برای پاسخ دادن، بلکه برای بیدار کردن پرسش‌ها آفریده می‌شود.اگر از کسی که یکی از اجراهای رابرت ویلسون را دیده باشد بپرسید داستان نمایش چه بود، شاید پاسخ روشنی نشنوید. اما اگر بپرسید چه چیزی از آن شب به یاد مانده است، احتمالاً از نوری خواهد گفت که آرام روی صورت بازیگری می‌لغزید، از سکوتی که سالن را در بر گرفته بود، یا از حرکتی که آن‌قدر آهسته انجام شد تا زمان، معنای همیشگی خود را از دست بدهد.شاید همین راز ماندگاری او باشد.
رابرت ویلسون هرگز نخواست جهان را تغییر دهد. او تنها تلاش کرد شیوه نگاه کردن به جهان را تغییر دهد. و گاهی، همین تغییر کوچک، آغاز همه دگرگونی‌های بزرگ است.وقتی چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند و پرده آخر فرومی‌افتد، معمولاً نمایش به پایان می‌رسد. اما در آثار رابرت ویلسون، پایان هر اجرا، آغاز سفری در ذهن تماشاگر است؛ سفری که ممکن است سال‌ها ادامه پیدا کند.
از همین رو، نام او نه فقط در تاریخ تئاتر، بلکه در تاریخ نگاه انسان به صحنه باقی خواهد ماند؛ هنرمندی که از دل سکوت، زبانی آفرید که هنوز، پس از گذشت دهه‌ها، با نور سخن می‌گوید.