فصل اول
از توفان جنگ تا کشف صحنه؛ سالهایی که تام استاپارد را ساخت
صبح سوم ژوئیهٔ ۱۹۳۷، در شهر زلینِ چکسلواکی، پسری به دنیا آمد که نامش را توماش اشتراوسلر گذاشتند. هیچکس تصور نمیکرد این کودک سالها بعد با نام تام استاپارد به یکی از تأثیرگذارترین نمایشنامهنویسان قرن بیستم تبدیل شود؛ نویسندهای که آثارش میان فلسفه، علم، سیاست و طنز پلی کمنظیر ساخت. اما آغاز زندگی او، بیش از آنکه به صحنههای تئاتر شباهت داشته باشد، به داستانی دربارهٔ فرار، تبعید و بقا شبیه بود.
خانوادهٔ اشتراوسلر یهودی بودند، اما مانند بسیاری از یهودیان اروپای مرکزی، زندگیشان بیش از آنکه بر پایهٔ آیین مذهبی شکل گرفته باشد، رنگوبوی
... دیدن ادامه ››
فرهنگ و آموزش داشت. پدرش، اوژن اشتراوسلر، پزشکی بود که در بیمارستان شرکت مشهور کفشسازی «باتا» کار میکرد و مادرش، مارتا بکوا، زنی تحصیلکرده و اهل ادبیات بود. زلین در آن سالها شهری مدرن و صنعتی به شمار میرفت؛ شهری که کارخانههای باتا آن را به یکی از نمادهای پیشرفت اروپای مرکزی تبدیل کرده بودند.
اما این آرامش دیری نپایید. تنها دو سال پس از تولد توماش، اروپا در آستانهٔ جنگ جهانی دوم قرار گرفت. با اشغال چکسلواکی توسط آلمان نازی، زندگی خانوادهٔ اشتراوسلر نیز دگرگون شد. برای یک خانوادهٔ یهودی، ماندن دیگر به معنای روبهرو شدن با خطری دائمی بود. پدر خانواده به دلیل ارتباط شغلی با شرکت باتا توانست مقدمات خروج خانواده را فراهم کند.
نخستین مقصد آنان سنگاپور بود. در آن زمان سنگاپور هنوز مستعمرهٔ بریتانیا بود و بسیاری از کارکنان باتا به آنجا منتقل میشدند. توماش هنوز آنقدر کوچک بود که خاطرات روشنی از این جابهجایی نداشته باشد، اما بعدها بارها گفت که احساس «بیریشگی» و نداشتن یک وطن ثابت، از همان سالهای نخست در وجودش شکل گرفت؛ احساسی که بعدها به یکی از درونمایههای آثارش تبدیل شد.
آرامش سنگاپور نیز چندان دوام نیاورد. با گسترش جنگ در آسیا و نزدیک شدن ارتش ژاپن، بار دیگر خطر خانواده را تهدید کرد. در سال ۱۹۴۲، مادرش همراه دو فرزند خردسال خود، با یکی از آخرین کشتیهایی که پیش از سقوط سنگاپور بندر را ترک کردند، از آنجا گریخت. پدر خانواده به دلیل مسئولیت پزشکی ناچار شد مدتی بیشتر بماند و قرار بود بعداً به آنان ملحق شود.
این دیدار هرگز اتفاق نیفتاد.
اوژن اشتراوسلر هنگام خدمت در سنگاپور جان خود را از دست داد. گزارشها دربارهٔ جزئیات مرگ او تفاوتهایی دارند، اما آنچه قطعی است این است که تام استاپارد هرگز فرصت خداحافظی با پدرش را پیدا نکرد. او در پنجسالگی پدرش را از دست داد؛ فقدانی که اگرچه بعدها کمتر مستقیماً دربارهٔ آن سخن گفت، اما بسیاری از پژوهشگران رد آن را در شخصیتهای سرگردان و جستوجوگر نمایشنامههایش دیدهاند؛ شخصیتهایی که اغلب در پی یافتن حقیقت، هویت یا معنایی گمشدهاند.
پس از خروج از سنگاپور، خانواده مدتی در هند زندگی کردند؛ کشوری که هنوز تحت حکومت بریتانیا بود. سالهای اقامت در هند برای تام با مدرسه رفتن، آشنایی با زبان انگلیسی و نخستین تجربههای جدی از زندگی در محیطی چندفرهنگی همراه شد. انگلیسی کمکم جای زبان مادری او را گرفت و چنان در ذهنش ریشه دواند که بعدها تقریباً تمام زندگی ادبیاش را به این زبان ساخت. او بعدها با طنز همیشگی خود میگفت که گاهی احساس میکند نویسندهای انگلیسی است که تصادفاً در کشوری دیگر به دنیا آمده است.
در هند، اتفاق دیگری نیز مسیر زندگی او را تغییر داد. مادرش با یک افسر ارتش بریتانیا به نام کنت استاپارد آشنا شد و با او ازدواج کرد. این ازدواج نهتنها خانواده را وارد جامعهٔ بریتانیایی کرد، بلکه نام خانوادگی تازهای نیز برای توماش به همراه آورد. از آن پس، او «تام استاپارد» نامیده شد؛ نامی که بعدها روی جلد دهها نمایشنامه و فیلمنامه در سراسر جهان دیده شد.
در سال ۱۹۴۶، خانواده به انگلستان رفتند و در ناتینگهامشر ساکن شدند. برای پسری که تا آن زمان در چند کشور زندگی کرده و چند زبان شنیده بود، انگلستان قرار بود نخستین خانهٔ نسبتاً پایدار زندگیاش باشد. با این حال، ورود به جامعهٔ بریتانیا آسان نبود. او لهجهای متفاوت داشت، گذشتهای متفاوت را پشت سر گذاشته بود و هنوز احساس میکرد به جایی تعلق کامل ندارد.
این حسِ «بیگانه بودن» بعدها در بسیاری از آثارش دیده میشود. شخصیتهای استاپارد معمولاً انسانهایی هستند که در مرز میان دو جهان ایستادهاند؛ نه کاملاً متعلق به گذشتهاند و نه به آینده، نه کاملاً مطمئناند و نه کاملاً گمراه. چنین جهانبینی را نمیتوان تنها حاصل مطالعهٔ فلسفه دانست؛ بخش مهمی از آن ریشه در زندگی شخصی نویسنده دارد.
برخلاف بسیاری از نویسندگان همنسلش، استاپارد مسیر دانشگاه را دنبال نکرد. او در هفدهسالگی مدرسه را ترک کرد و وارد روزنامهنگاری شد. نخست در روزنامهٔ Western Daily Press و سپس در Bristol Evening World به عنوان خبرنگار کار کرد. این انتخاب شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسد، اما بعدها نقش تعیینکنندهای در شیوهٔ نویسندگی او داشت.
روزنامهنگاری به او آموخت چگونه با دقت مشاهده کند، چگونه گفتوگوهای واقعی را بشنود و چگونه اطلاعات پیچیده را به زبانی روشن منتقل کند. بسیاری از منتقدان معتقدند سرعت دیالوگها، شوخطبعی کلامی و دقت ساختاری آثار استاپارد، تا اندازهای حاصل همان سالهای خبرنگاری است.
در همین دوران بود که علاقهاش به تئاتر نیز جدیتر شد. او تقریباً هر نمایشی را که امکان دیدنش وجود داشت تماشا میکرد، نقد مینوشت و نمایشنامههای کلاسیک و مدرن را با ولع میخواند. شکسپیر، اسکار وایلد، جرج برنارد شاو، ساموئل بکت و بعدها لوییجی پیراندلو از جمله نویسندگانی بودند که بیشترین تأثیر را بر ذهن او گذاشتند. با این حال، استاپارد هیچگاه صرفاً مقلد آنان نشد؛ او از هر یک چیزی آموخت، اما در نهایت صدایی کاملاً شخصی برای خود ساخت.
آنچه بیش از همه او را از بسیاری از نمایشنامهنویسان نسلش متمایز میکرد، کنجکاوی پایانناپذیرش بود. او فقط ادبیات نمیخواند؛ به فلسفه، فیزیک، ریاضیات، زبانشناسی، تاریخ، سیاست و موسیقی نیز علاقه داشت. بعدها همین ویژگی باعث شد نمایشنامههایش به آثاری تبدیل شوند که در آنها یک بحث فلسفی میتواند در کنار شوخیهای ظریف، بازیهای زبانی و موقعیتهای نمایشی قرار بگیرد، بیآنکه مخاطب احساس کند با متنی خشک و دانشگاهی روبهرو است.
در پایان دههٔ ۱۹۵۰، تام استاپارد هنوز نامی ناشناخته بود؛ خبرنگاری جوان که در اوقات فراغت نمایشنامه مینوشت و امیدوار بود روزی یکی از آنها روی صحنه برود. اما در پشت این گمنامی، سالها تجربهٔ زیستن میان مرزها، از دست دادن، مهاجرت، تغییر زبان و جستوجوی هویت انباشته شده بود. همین تجربهها بعدها سوخت اصلی آثار او شدند؛ آثاری که نشان دادند تئاتر میتواند هم سرگرمکننده باشد و هم عمیق، هم خندهدار باشد و هم فلسفی.
در آن زمان، هنوز کسی نمیدانست که این خبرنگار جوان تنها چند سال با خلق نمایشی فاصله دارد که نامش را برای همیشه در تاریخ ادبیات نمایشی جهان ثبت خواهد کرد.در فصل دوم، مسیر حرفهای استاپارد از نخستین نمایشنامهها تا موفقیت جهانی Rosencrantz and Guildenstern Are Dead، شکلگیری سبک منحصربهفرد او و ورودش به جمع مهمترین نمایشنامهنویسان قرن بیستم روایت خواهد شد.