فصل سوم
دوران پختگی؛ نویسندهای که مرزهای تئاتر را جابهجا کرد
وقتی تام استاپارد وارد دههٔ ۱۹۸۰ شد، دیگر کسی دربارهٔ استعداد او تردید نداشت. او دیگر نویسندهای نبود که تنها با یک نمایشنامهٔ موفق شناخته شود؛ اکنون هر اثر تازهاش بهعنوان رویدادی مهم در تئاتر بریتانیا و جهان دنبال میشد. اما چیزی که جایگاه او را تثبیت کرد، نه تکرار موفقیتهای گذشته، بلکه جسارتش در آزمودن مسیرهای تازه بود. او هیچگاه خود را در قالبی ثابت زندانی نکرد و هر نمایشنامه را فرصتی برای تجربهای تازه دانست.
یکی از نخستین آثار مهم این دوره، The Real Thing بود که در سال ۱۹۸۲ روی صحنه رفت. در ظاهر، نمایش داستان زندگی یک نمایشنامهنویس و روابط
... دیدن ادامه ››
عاطفی پیچیدهٔ اوست؛ اما استاپارد به همین روایت بسنده نمیکند. او مدام از مخاطب میپرسد کدام رابطه واقعی است و کدام تنها نمایشی در دل یک نمایش. شخصیتها بارها نقش بازی میکنند، متن مینویسند و متن دیگران را اجرا میکنند، تا جایی که مرز میان زندگی و تئاتر از بین میرود.
این نمایش برخلاف آثار پیچیدهتر پیشین، احساسیتر و شخصیتر بود. استاپارد در آن نشان داد که میتواند دربارهٔ عشق، خیانت، صداقت و شکنندگی روابط انسانی نیز با همان مهارت بنویسد که پیشتر دربارهٔ فلسفه و زبان نوشته بود. The Real Thing با استقبال فراوان روبهرو شد و جایزهٔ Tony Award بهترین نمایش را برای او به ارمغان آورد.
اما اگر قرار باشد تنها یک نمایشنامه بهعنوان شاهکار دوران پختگی استاپارد معرفی شود، بسیاری از منتقدان بدون تردید نام Arcadia را بر زبان میآورند.
این نمایش که در سال ۱۹۹۳ نوشته شد، در عمارتی اشرافی در انگلستان میگذرد؛ اما داستان آن بهطور همزمان در دو دورهٔ زمانی، اوایل قرن نوزدهم و زمان حال، روایت میشود. شخصیتهای دو دوره هرگز یکدیگر را نمیبینند، اما زندگی و اندیشههایشان به شکلی شگفتانگیز در هم تنیده است.
در Arcadia، استاپارد موضوعاتی را کنار هم قرار میدهد که در نگاه نخست هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند؛ ریاضیات، نظریهٔ آشوب، ترمودینامیک، باغآرایی، شعر رمانتیک، عشق، مرگ و تاریخ. با این حال، همهٔ این عناصر در پایان همچون قطعات یک پازل کامل میشوند.
یکی از شخصیتهای فراموشنشدنی نمایش، توماسینا کاورلی، دختر نوجوانی است که با ذهنی درخشان، سالها پیش از دانشمندان قرن بیستم به ایدههایی نزدیک میشود که بعدها در نظریهٔ آشوب و هندسهٔ فراکتال اهمیت پیدا میکنند. استاپارد با خلق این شخصیت نشان میدهد که نبوغ چگونه ممکن است زیر سایهٔ محدودیتهای اجتماعی فراموش شود.
Arcadia نهتنها یکی از بزرگترین موفقیتهای هنری استاپارد، بلکه یکی از مهمترین نمایشنامههای زبان انگلیسی در نیمهٔ دوم قرن بیستم بهشمار میآید. این اثر هنوز هم در دانشگاههای جهان تدریس میشود و بارها در فهرست بهترین نمایشنامههای معاصر قرار گرفته است.
چند سال بعد، استاپارد به سراغ هند رفت؛ سرزمینی که بخشی از کودکیاش را در آن گذرانده بود. نتیجهٔ این بازگشت، نمایشنامهٔ Indian Ink در سال ۱۹۹۵ بود.
داستان دربارهٔ شاعری انگلیسی است که در دههٔ ۱۹۳۰ به هند سفر میکند و با نقاشی هندی آشنا میشود. روایت میان دو زمان مختلف در رفتوآمد است و بهتدریج نشان میدهد چگونه هنر، عشق و استعمار به یکدیگر گره خوردهاند.
در این نمایش، استاپارد از کلیشههای رایج دربارهٔ شرق و غرب فاصله میگیرد و به جای داوری، گفتوگویی پیچیده میان دو فرهنگ خلق میکند. او نشان میدهد که سوءبرداشت، همانقدر که میتواند از تفاوت زبان ناشی شود، از پیشداوریهای تاریخی نیز سرچشمه میگیرد.
در سال ۱۹۹۷، استاپارد بار دیگر به یکی از علاقههای همیشگی خود، یعنی رابطهٔ اندیشه و زندگی، بازگشت و نمایشنامهٔ The Invention of Love را نوشت.
شخصیت اصلی این اثر آلفرد ادوارد هاوسمن، شاعر و پژوهشگر کلاسیک انگلیسی است. نمایش، زندگی او را از دوران دانشجویی تا سالهای پیری دنبال میکند و همزمان به موضوعاتی مانند عشق، تنهایی، سرکوب احساسات و ارزش ادبیات میپردازد.
استاپارد در این نمایش، بدون آنکه به دام احساساتگرایی بیفتد، تصویری تأثیرگذار از انسانی ارائه میدهد که تمام عمر میان خواستههای شخصی و محدودیتهای اجتماعی گرفتار مانده است. بسیاری این نمایش را یکی از عمیقترین آثار او دربارهٔ مفهوم عشق میدانند.
ورود به هزارهٔ جدید، تغییری در شیوهٔ کار استاپارد ایجاد نکرد؛ برعکس، او همچنان پرکار باقی ماند.
در سال ۲۰۰۲، نمایشنامهٔ The Coast of Utopia را منتشر کرد؛ سهگانهای عظیم شامل Voyage، Shipwreck و Salvage که زندگی متفکران روس قرن نوزدهم، از جمله الکساندر هرزن، میخائیل باکونین، ویساریون بلینسکی و ایوان تورگنیف را روایت میکند.
اجرای کامل این سهگانه بیش از هشت ساعت زمان میبرد، اما جاهطلبی فکری آن باعث شد بسیاری آن را یکی از بزرگترین پروژههای نمایشی دوران معاصر بدانند. این مجموعه در سال ۲۰۰۷ هنگام اجرای برادوی، با استقبال گسترده روبهرو شد و چندین جایزهٔ Tony Award دریافت کرد.
دو سال بعد، نمایشنامهٔ Rock 'n' Roll منتشر شد؛ اثری که این بار به وقایع سیاسی اروپای شرقی و فروپاشی حکومتهای کمونیستی میپرداخت.
داستان از سال ۱۹۶۸، همزمان با «بهار پراگ»، آغاز میشود و تا انقلاب مخملی سال ۱۹۸۹ ادامه مییابد. اما برخلاف بسیاری از آثار سیاسی، استاپارد بیش از آنکه بر رهبران و احزاب تمرکز کند، زندگی انسانهای عادی را روایت میکند؛ کسانی که موسیقی، عشق و دوستی را در دل فشارهای سیاسی حفظ میکنند.
عنوان نمایش نیز تصادفی نیست. موسیقی راک در این اثر تنها یک سبک موسیقی نیست؛ نمادی از آزادی فردی و مقاومت فرهنگی در برابر استبداد است.
در همین سالها، استاپارد فعالیت خود در سینما را نیز ادامه داد. او از دههٔ ۱۹۷۰ فیلمنامههایی برای سینما نوشته بود، اما شهرتش در این حوزه با فیلم Shakespeare in Love به اوج رسید.
این فیلم که در سال ۱۹۹۸ اکران شد، روایتی خیالی از زندگی ویلیام شکسپیر و شکلگیری نمایشنامهٔ رومئو و ژولیت ارائه میدهد. دیالوگهای هوشمندانه، ارجاعات ادبی و طنز ظریف فیلم باعث شد فیلمنامهٔ آن مورد تحسین گسترده قرار گیرد.
استاپارد به همراه مارک نورمن موفق شد جایزهٔ اسکار بهترین فیلمنامهٔ غیراقتباسی را دریافت کند. این موفقیت نشان داد که توانایی او تنها به صحنهٔ تئاتر محدود نیست و در سینما نیز میتواند همان دقت و ظرافت را به کار گیرد.
از دیگر همکاریهای مهم او در سینما میتوان به بازنویسی یا مشارکت در نگارش فیلمنامههای Brazil، Empire of the Sun، Indiana Jones and the Last Crusade و Anna Karenina اشاره کرد؛ هرچند در برخی از این پروژهها نام او در عنوانبندی نهایی نیامد، زیرا بیشتر بهعنوان مشاور یا نویسندهٔ بازنویسی فعالیت داشت.
در سالهای پایانی این دوره، استاپارد بیش از گذشته به گذشتهٔ خانوادگی خود بازگشت. سالها تحقیق دربارهٔ خانوادهاش و سرنوشت بستگان یهودیاش سرانجام در نمایشنامهٔ Leopoldstadt که در سال ۲۰۲0 روی صحنه رفت، به ثمر نشست.
این اثر، روایت چند نسل از یک خانوادهٔ یهودی در وین است؛ از شکوفایی فرهنگی اواخر قرن نوزدهم تا فروپاشی زندگی آنان در دوران نازیسم. برخلاف بسیاری از آثار پیشین استاپارد که ذهنمحور بودند، Leopoldstadt عاطفیترین و شخصیترین نمایشنامهٔ اوست.
خود او بعدها اعتراف کرد که سالها طول کشید تا بتواند دربارهٔ گذشتهٔ خانوادهاش بنویسد. این نمایش نهتنها ادای دینی به بستگان ازدسترفتهٔ او بود، بلکه تلاشی برای بازپسگرفتن بخشی از هویتی بود که جنگ از او گرفته بود.
اگر بخواهیم ویژگی مشترک همهٔ آثار استاپارد را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت او هرگز تماشاگر را مخاطبی منفعل نمیدانست. نمایشنامههایش از مخاطب میخواهند گوش دهد، فکر کند، ارتباطها را کشف کند و از کنار هیچ جملهای بیتفاوت نگذرد.
او معتقد بود تئاتر قرار نیست پاسخ آماده ارائه دهد؛ وظیفهٔ آن، زنده نگه داشتن پرسشهاست. شاید به همین دلیل است که آثارش، حتی دههها پس از نخستین اجرا، همچنان تازه و چالشبرانگیز به نظر میرسند.
تا آغاز دههٔ ۲۰۲۰، تام استاپارد نهتنها یکی از برجستهترین نمایشنامهنویسان زندهٔ جهان بود، بلکه به نویسندهای تبدیل شده بود که آثارش مرز میان هنر و اندیشه را از نو تعریف کردند. کمتر نویسندهای توانسته است با چنین مهارتی علم، فلسفه، تاریخ، سیاست، عشق و طنز را در یک اثر نمایشی کنار هم بنشاند؛ بیآنکه هیچیک بر دیگری غلبه کند.