فصل چهارم
میراث تام استاپارد؛ نویسندهای که اندیشه را به صحنه آورد
در تاریخ تئاتر، نویسندگانی بودهاند که با یک یا دو اثر ماندگار شدهاند و نویسندگانی که سبکی تازه آفریدهاند. تام استاپارد در گروه دوم قرار میگیرد. او نه تنها نمایشنامههایی موفق نوشت، بلکه نشان داد تئاتر میتواند همزمان سرگرمکننده، عاطفی و عمیقاً اندیشمندانه باشد؛ میتواند مخاطب را بخنداند و در همان لحظه او را با پرسشهایی روبهرو کند که پاسخشان شاید تا سالها بعد نیز روشن نشود.
آنچه بیش از هر چیز آثار استاپارد را از بسیاری از نمایشنامهنویسان معاصر متمایز میکند، ایمان او به هوش مخاطب است. او هرگز برای سادهسازی
... دیدن ادامه ››
اندیشههایش تلاش نکرد. در نمایشنامههایش از فیزیک، ریاضیات، فلسفه، زبانشناسی، موسیقی، ادبیات کلاسیک و تاریخ سخن میگوید، اما این مفاهیم را نه به شکل درس دانشگاهی، بلکه در قالب موقعیتهای نمایشی و گفتوگوهای زنده عرضه میکند. شخصیتهای او انسانهایی واقعیاند؛ عاشق میشوند، اشتباه میکنند، میترسند و امیدشان را از دست میدهند، اما همزمان دربارهٔ حقیقت، آزادی، زمان، حافظه و سرنوشت نیز گفتوگو میکنند.
منتقدان بارها به این نکته اشاره کردهاند که استاپارد از معدود نمایشنامهنویسانی است که توانسته میان سنت و نوآوری تعادل برقرار کند. او از شکسپیر، اسکار وایلد، ساموئل بکت و جورج برنارد شاو آموخت، اما هیچگاه در سایهٔ آنان نماند. بازیهای زبانی، ساختارهای پیچیده، طنز هوشمندانه و علاقهٔ او به روایتهای چندلایه، سبکی پدید آورد که امروز با شنیدن نام استاپارد بهسرعت قابل تشخیص است.
او همچنین در بازآفرینی متون کلاسیک مهارتی کمنظیر داشت. Rosencrantz and Guildenstern Are Dead نمونهای درخشان از این توانایی است؛ نمایشی که نه تقلیدی از هملت است و نه نقدی بر آن، بلکه گفتوگویی خلاقانه با یکی از مهمترین آثار ادبی جهان محسوب میشود. بعدها نیز در آثار دیگرش بارها نشان داد که میتوان با احترام به سنت، اثری کاملاً تازه خلق کرد.
از سوی دیگر، استاپارد نویسندهای منزوی از جهان پیرامون نبود. در دههٔ ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، بهویژه پس از آشنایی نزدیک با نویسندگان و روشنفکران اروپای شرقی، بیش از پیش به مسئلهٔ آزادی اندیشه و سانسور توجه کرد. او از نویسندگان مخالف حکومتهای کمونیستی، از جمله واتسلاو هاول، حمایت میکرد و بارها دربارهٔ اهمیت آزادی بیان سخن گفت. این دغدغهها بعدها در نمایشنامههایی مانند Every Good Boy Deserves Favour و Rock 'n' Roll بازتاب یافت.
یکی از ویژگیهای مهم شخصیت حرفهای استاپارد، وسواس او در بازنویسی بود. دوستان و همکارانش بارها گفتهاند که او ممکن بود هفتهها تنها روی یک صفحه یا حتی یک گفتوگو کار کند تا ریتم، موسیقی کلام و دقت اندیشه دقیقاً همان چیزی شود که در ذهن دارد. او اعتقاد داشت دیالوگ خوب تنها انتقال اطلاعات نیست؛ هر جمله باید شخصیت، موقعیت و اندیشه را همزمان آشکار کند.
این دقت در کار، جوایز و افتخارات فراوانی را برای او به همراه آورد. در طول بیش از شش دهه فعالیت حرفهای، آثارش بارها در معتبرترین جشنوارهها و سالنهای تئاتر جهان اجرا شدند و مهمترین جوایز ادبی و نمایشی را به دست آوردند.
از مهمترین افتخارات او میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- دریافت چندین Tony Award برای نمایشنامههایی چون Rosencrantz and Guildenstern Are Dead، Travesties، The Real Thing و سهگانهٔ The Coast of Utopia.
- دریافت چندین Laurence Olivier Award، معتبرترین جایزهٔ تئاتر بریتانیا.
- دریافت Academy Award (Oscar) برای بهترین فیلمنامهٔ غیراقتباسی فیلم Shakespeare in Love در سال ۱۹۹۹، به همراه مارک نورمن.
- دریافت PEN Pinter Prize به پاس یک عمر فعالیت ادبی و دفاع از آزادی بیان.
- عضویت در Order of Merit؛ افتخاری بسیار محدود که تنها به شمار اندکی از برجستهترین چهرههای علمی، فرهنگی و هنری بریتانیا اعطا میشود.
- دریافت عنوان Knight Bachelor از سوی ملکه الیزابت دوم در سال ۱۹۹۷. از آن زمان، نام رسمی او «سر تام استاپارد» شد.
- عضویت افتخاری در Royal Society of Literature و دریافت دکترای افتخاری از دانشگاههای معتبر بریتانیا و آمریکا.
با وجود این همه افتخار، نزدیکانش همواره از فروتنی او سخن گفتهاند. استاپارد کمتر وارد جنجالهای رسانهای میشد و ترجیح میداد آثارش به جای خودش سخن بگویند. او بارها گفته بود که مهمترین وظیفهٔ نویسنده، نوشتن است، نه ساختن تصویری اسطورهای از خود.
سالهای پایانی فعالیت او نیز با موفقیت همراه بود. در سال ۲۰۲۰، نمایشنامهٔ Leopoldstadt روی صحنه رفت؛ اثری که بسیاری آن را نقطهٔ اوج کارنامهٔ او میدانند. این نمایش، که به ریشههای یهودی خانوادهاش و سرنوشت آنان در دوران نازیسم میپردازد، پس از اجرا در لندن و برادوی با تحسین گستردهٔ منتقدان روبهرو شد و جوایز مهمی از جمله Laurence Olivier Award و Tony Award بهترین نمایش را برای او به ارمغان آورد.
اهمیت Leopoldstadt تنها در موفقیت هنری آن نبود؛ این اثر نشان داد نویسندهای که دههها دربارهٔ فلسفه، زبان، سیاست و علم نوشته بود، در نهایت به شخصیترین روایت زندگی خود بازگشته است. بسیاری از منتقدان این نمایش را حلقهٔ پایانی مسیری میدانند که از کودکی او در چکسلواکی آغاز شده بود؛ مسیری که جنگ، مهاجرت و از دست دادن خانواده آن را شکل داده بودند.
امروز آثار تام استاپارد در دانشگاههای سراسر جهان تدریس میشوند و نمایشنامههایش بارها در کشورهای مختلف اجرا شدهاند. پژوهشگران تئاتر، او را یکی از مهمترین نویسندگان پس از جنگ جهانی دوم میدانند؛ نویسندهای که نشان داد اندیشه و احساس نه رقیب، بلکه مکمل یکدیگرند.
اگر هارولد پینتر سکوت را به عنصر اصلی نمایش تبدیل کرد، اگر ساموئل بکت پوچی را به زبان صحنه آورد و اگر پیتر شفر به سراغ کشمکش میان نبوغ و ایمان رفت، تام استاپارد ثابت کرد که خودِ اندیشیدن نیز میتواند کنش دراماتیک باشد. در جهان او، یک گفتوگوی فلسفی به اندازهٔ یک تعقیبوگریز نفسگیر است، زیرا آنچه شخصیتها را پیش میبرد، نه فقط عمل، بلکه تلاش برای فهمیدن است.
شاید به همین دلیل باشد که آثار او با گذشت دههها همچنان تازه ماندهاند. فناوری تغییر کرده، سیاست دگرگون شده و نسلهای تازهای به تماشاگران تئاتر پیوستهاند، اما پرسشهایی که استاپارد مطرح میکند همچنان پابرجاست: حقیقت چیست؟ آیا گذشته هرگز از میان میرود؟ زبان تا چه اندازه واقعیت را میسازد؟ و آیا انسان میتواند در جهانی آکنده از تصادف و بیثباتی، معنایی برای زندگی خود بیابد؟
تام استاپارد هیچگاه پاسخ نهایی این پرسشها را ارائه نکرد. او باور داشت ارزش تئاتر در ارائهٔ پاسخهای قطعی نیست، بلکه در زنده نگه داشتن کنجکاوی انسان است. شاید همین ویژگی مهمترین میراث او باشد؛ میراث نویسندهای که بیش از شصت سال کوشید صحنهٔ تئاتر را به مکانی برای اندیشیدن تبدیل کند و ثابت کرد که نمایشنامه، در بهترین شکل خود، میتواند هم ادبیات باشد، هم فلسفه، هم تاریخ و هم زندگی.