[ اما دنیا نه تنها نایستاده بود بلکه کمترین توجهی به ما نمیکرد. ]
از همون روزهای اول با دیدنِ اسم و خلاصهی این تئاتر، برنامهای برای دیدنش نداشتم... ظرفیتِ پذیرشِ غمِ داوطلبانهام کم شده... ولی با توصیهها و نظرهایی که خوندم، در نهایت توی این روزهای پایانی دیدمش...
چند هفتهای بود که برای غمی که غمِ خودم نیست، برای ترسها، برای نگرانیها اشک نریخته بودم... که امشب همهاش جبران
... دیدن ادامه ››
شد.
میترسم
از روزهای سخت یا سختتر میترسم
از نبودن
از اینکه شاید روزِ سختِ کسی باشم
از ترسهای اتفاق نیفتاده
.
.
.
.
به جز بخشِ پایانی، بقیهی متن و اجرا رو دوست داشتم... هر چند که بخشِ زیادیش رو با اشک همراه بودم.
ممنون از صدای خوب و رساتون که نیازی نبود هی گوشامو تیز کنم تا کلمات رو تشخیص بدم.
ممنون از موسیقیِ انتخابیتون که بسیار دوست دارمش.
بسیار متاسفم برای فقدانی که تجربه کردین
تولدِ دوستِتون توی اون دنیایِ موازیِ خیالی که از همهی ما دریغ شده، مبارک 💔