امشب، مبینا در «ملکه زیبای لنین» فقط نقش بازی نکرد؛ انگار بخشی از یک زندگیِ سالها سرکوبشده را روی صحنه زندگی کرد.
خشونتی که گویی سالها با آن زیسته و درگیر بوده، در خطوط چهرهاش نشسته بود؛ خشونتی آمیخته با رنج، با خواستن، با نرسیدن… با «افعال بودن، خواستن و شدن» و در نهایت، سهمی از همیشه نرسیدن.
در نگاهش چیزی فراتر از دیالوگ جریان داشت؛ انگار هر سکوت، هر مکث و هر حرکت، روایتی ناگفته از سالهایی بود که در وجودش تهنشین شده بودند. و اشکهایش… آن اشکها واقعی بودند؛ از جنس عشق، از جنس زخمی که هنوز تازه است و از جنس احساسی که نمیتوان آن را بازی کرد.
مبینا، امشب تماشاگر را فقط با بازیات تحت تأثیر قرار ندادی؛ بخشی از خودت را روی صحنه جا گذاشتی.
اما یک جمله از دل تماشاگر برایت دارم:
خیلی
... دیدن ادامه ››
به خودت فشار آوردی…
شبهای دیگری هم در پیش است؛ با این شدت و این همه جان گذاشتن، نگرانم چیزی از تو برای خودت باقی نماند.
مراقب خودت باش…
این صحنه به بازیِ تو نیاز دارد، اما تو بیشتر از هر نقشی، به خودت نیاز داری. ❤️🎭