محاکمهٔ حافظه؛ آرشیوی از امحایِ انسان
نقدِ جامعهشناختیِ «اوراتوریای اتهام»: از انقیادِ بوروکراتیک تا بازگشت به توحش
مقدمه: تئاتر به مثابهٔ کالبدشکافیِ تاریخ
نمایش «اوراتوریای اتهام» به نویسندگی و کارگردانی محمودرضا رحیمی، تنها یک تجربهٔ زیباشناختی نیست؛ یک «موقعیتِ هستیشناختی» است. این اثر که بر پایهی متنی ملهم از «استنطاق» پیتر وایس بنا شده، در تماشاخانهٔ هیلاج به مثابهٔ یک «آیینِ بازخوانی» عمل میکند. اگر اوراتوریو در سنتِ کلاسیک، سرودی برایِ ستایشِ امرِ قدسی بود، در اینجا این فرم به «سرودی برایِ سوگِ امرِ انسانی» بدل شده است. پرسشِ مرکزی ما در این جستار، نه «چه کسی مرتکبِ جنایت شد»، بلکه «چگونه ساختارِ اجتماعی و ایدئولوژیک، جنایت را به «عادت» و شاهدان را به «ماشین» تبدیل میکند» است. با بهرهگیری از آراء آرنت، آدورنو، هورکهایمر و آگامبن، این نمایش را در چهار لایهٔ اصلی واکاوی میکنیم.
۱. ابتذالِ شر و انقیادِ اداری (از منظرِ هانا آرنت و زیگموند باومن)
هانا آرنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم»، مفهوم «ابتذال شر» را مطرح کرد. او نشان داد که بزرگترین جنایاتِ قرنِ بیستم نه توسطِ دیوانگان یا سادیستهایِ
... دیدن ادامه ››
هار، بلکه توسطِ «بوروکراتهایِ وظیفهشناس» انجام شد. دیالوگهای نمایش، دقیقاً بر همین محور میچرخند: «من فقط کاغذ جابهجا کردم»، «من فقط آمار را ثبت کردم».
از منظر جامعهشناسی، این جملات نشاندهندهٔ «تکه-تکهسازیِ مسئولیت» (Compartmentalization) است. در این ساختارِ بوروکراتیک (که با بارکدها و اعداد در نمایش، هیچکس «کلِ جنایت» را انجام نمیدهد. هرکس «جزئی» از آن را بر عهده دارد. وقتی شاهد شمارهٔ یک، کاغذها را جابهجا میکند، او ارتباطِ ذهنیِ خود را با «پیامدِ نهایی» (یعنی مرگِ انسان) قطع کرده است. این، یک «تکنولوژیِ روانی» برایِ بقاست. زیگموند باومن در «مدرنیته و هولوکاست» بهدرستی اشاره میکند که بوروکراسیِ مدرن، با تبدیلکردنِ انسان به «پرونده» و «شماره»، اخلاق را از کنشِ انسانی حذف میکند. «اوراتوریای اتهام» به خوبی نشان میدهد که چطور جنایت، نه با «نفرتِ کور»، بلکه با «نظمِ سرد» تثبیت میشود.
۲. استثمارِ زیستی و کالاییکردنِ بدن (از منظرِ فوکو و مارکس)
گریم بازیگران نمایش، بارکدها روی صورتِ بازیگران و ماسکهایِ یکسان، نشاندهندهٔ گذار از «انسان» به «کالا» است. مارکس در مفهومِ «ازخودبیگانگی»، اشاره میکند که سرمایهداری چگونه کارگر را از محصولِ کارش جدا میکند. در اینجا، جنایتِ سازمانیافته، این ازخودبیگانگی را به مرحلهٔ «حیاتِ برهنه» (Bare Life) میرساند.
جورجو آگامبن در تحلیلِ اردوگاههای کار اجباری، مفهوم «زیستسیاست» (Biopolitics) فوکو را بسط میدهد. در این نمایش، دولت یا قدرتِ حاکم، بدنها را به «مادهٔ خام» تبدیل کرده است. وقتی متهم شماره ده میگوید «انبوه چمدانها» یا «انبوه نامهای بیصاحب»، او در حالِ توصیفِ «استثمارِ مطلق» است؛ استثماری که در آن، فردِیتِ انسان (نام، خاطره، هویت) کاملاً زدوده شده و تنها «شیء» باقی مانده است. این، استثمارِ «بودن» است. نمایش با نشاندادنِ این بینامی، در واقع پرده از این حقیقت برمیدارد که قدرتِ مطلق—خواه ایدئولوژیک باشد یا اقتصادی—همواره با «شمردن» و «طبقهبندی کردن» آغاز میشود. بدنِ انسان در این اجرا، نه یک معبد، بلکه یک «عددِ قابلِ حذف» است.
۳. جنگ و بازگشت به «وضعیتِ طبیعت» (از منظرِ فروید و هابز)
جنگ، در این نمایش تنها یک رویدادِ تاریخی نیست؛ یک «کاتالیزورِ روانشناختی» است. در دیالوگها، زمانی که از «آزادی»، «برابری» و «برادری» در کورانِ جنگ سخن به میان میآید، ناگهان شاهدِ فروپاشیِ اخلاق هستیم. فروید در «تمدن و ملالتهای آن» استدلال میکند که اخلاق و تمدن، لایهای نازک بر رویِ غرایزِ تخریبگرِ انسان (Thanatos) هستند.
جنگ، این «سوپر-ایگو» (فرا-خود) یا همان تمدن را به حالت تعلیق درمیآورد. در شرایطِ جنگی، انسان به وضعیتی «هابزی» بازمیگردد: «جنگِ همه علیه همه». اما نمایشِ اورارتوریای اتهام این سقوط را «مرحلهبندی» میکند. انسان یکشبه به حیوان تبدیل نمیشود. او «تمرین» میکند. او یاد میگیرد که صدایِ گریه را تشخیص ندهد؛ او یاد میگیرد که وقتی کسی میمیرد، فقط «جا باز شود». این، «اهلیسازیِ حیوانیت» است. ما در این اجرا، شاهدِ فرآیندِ «مسخ» هستیم. متهمانی که در ابتدا نگرانِ «آمار» بودند، به جایی میرسند که برایِ ادامهٔ حیات، باید «شرم» را در خود بکشند. این همان «حیوانیتِ متمدن» است؛ حیوانیتی که لباس میپوشد، ماسک میزند، دادگاه برگزار میکند و برای کشتن، «دلیلِ منطقی» میتراشد.
۴. شاهد؛ میانِ میل به بقا و وظیفهٔ اخلاقی (از منظرِ آگامبن)
یکی از مفاهیم کلیدی آگامبن در «بازماندگانِ آشویتس»، مفهومِ «شاهدِ کامل» است. او میگوید شاهدِ کامل کسی است که «مرده است»، چرا که بازماندگان، همواره چیزی را از قلم میاندازند. در این نمایش، شاهدان در موقعیتِ پارادوکسیکالی قرار دارند: آنها دیدهاند، اما به دلیلِ «میل به بقا»، نمیخواهند به یاد آورند.
دیالوگِ «ما دیدیم… ما نفهمیدیم»، قلبِ تپندهٔ نمایش است. این «نفهمیدن»، یک استراتژیِ بقاست. جامعهشناسیِ این نمایش به ما میگوید که در ساختارهایِ تمامیتخواه، «آگاهی» خطرناک است. برایِ زنده ماندن، باید «نادان» بود. بنابراین، شاهدانِ این نمایش، نه قربانیانِ مظلوم، بلکه «همدستانِ خاموش» هستند. نمایش بهخوبی این مسئولیتِ سنگین را بر دوشِ تماشاگر میگذارد: «شما که دیدید، شما که شنیدید، شما که امروز در این سالن نشستهاید و اینها را میبینید، با این آگاهی چه خواهید کرد؟»
این خطابِ نهاییِ قاضی به تماشاگر («محکمه همین حالا در تو تشکیل میشود»)، دقیقاً همان تکنیکِ «بیگانهساز» (Verfremdungseffekt) برشت است. تماشاگر اجازه ندارد با «همدلیِ ارزان» (Catharsis)، از سالن خارج شود. او باید با «خشم» و «خودآگاهی» بیرون برود.
۵. تحلیلِ استعاریِ ابزارها و صحنهآرایی
وجودِ ماسکها، گردنبندهایِ طبی و لولههایِ صنعتی، استعارههایِ قدرتمندی هستند:
گردنبندِ طبی: نمادِ «تصلبِ ادراکی». انسانِ مدرن چنان در چارچوبهایِ ایدئولوژیکِ خود محبوس شده که «گردنِ» تفکرِ او، قابلیتِ چرخش ندارد. او تنها باید به «فرمان» نگاه کند.
ماسکهایِ سفید/سرخ: نمادِ «تهیشدگی». وقتی چهرهها پوشانده میشوند، شخصیتها به «کارکردها» تبدیل میشوند. ماسک، «من» را میکشد و «سیستم» را جایگزین میکند.
بارکدها: نهاییترین شکلِ استثمار. وقتی بر پوستِ انسان بارکد میخورد، او دیگر «آفریدهٔ خدا» یا «شهروند» نیست؛ او یک «کالا در انبار» است که هر زمان «قاضی» اراده کند، میتواند حذف شود.
تراژدیِ تکرار
«اوراتوریای اتهام» نه دربارهٔ گذشته، که دربارهٔ «همیشه» است. با نگاهی جامعهشناختی، این نمایش نشان میدهد که جوامع چگونه «ماشینهایِ کشتار» را در درونِ نهادهایِ عادیِ خود (دادگاه، کارخانه، اداره، مدرسه) پنهان میکنند.
اورارتوریای اتهام،«مرز» را نشان میدهد. مرزِ انسانیت در جایی است که «شرم» هنوز زنده است. وقتی شخصیتها در انتهایِ نمایش به «فراموشی» پناه میبرند و به کارهایِ روزمره بازمیگردند («قهوه میخوریم»، «روزنامه میخوانیم»)، آنها از مرزِ انسانیت عبور کردهاند. آنها به موجوداتی تبدیل شدهاند که «بقا» را بر «معنا» ترجیح دادهاند.
این نمایش، هشدارِ نهایی است: حیوانیت، دنداننشاندادن نیست؛ حیوانیت، دیدنِ زجرِ دیگری و بیتفاوتبودن به آن است. «اوراتوریای اتهام» ما را نه با یک جنایتِ تاریخی، که با «فاجعهٔ عادیسازی» روبهرو میکند. این اثر با بهرهگیری از فرمِ اوراتوریو، تماشاگر را مجبور میکند تا در این «آیینِ اعترافِ جمعی» شرکت کند، به این امید که شاید، تنها شاید، با «دیدنِ جنایت در درونِ خود»، بتوان از تکرارِ آن در جهانِ بیرون جلوگیری کرد. اما افسوس که نمایش با طنزی سیاه به پایان میرسد؛ تماشاگر میرود، سکوت میکند و فردا، دوباره… ما همگی به این «بیماریِ عادت»، مبتلاییم.