انسان، گرگِ انسان
اوراتوریای اتهام دربارهی لحظهای است که انسان در برابر انسان قرار میگیرد؛ جایی که «انسان، گرگِ انسان» میشود.
عنوان نمایش انتخاب قابل تأملی است. «اوراتوریا» در سنت موسیقی، روایتی است که با صدا، کلام و حضور جمعی شکل میگیرد. در این اجرا نیز اتهام از زبان یک فرد مطرح نمیشود؛ صداها و بدنها در کنار یکدیگر قرار میگیرند و جنایت را به مسئلهای جمعی تبدیل میکنند. از همین رو، «اوراتوریا» در اینجا فقط اشارهای به یک فرم موسیقایی نیست؛ بلکه در نهایت به همسراییِ اتهام و شکلگیری یک اتهام جمعی میرسد.
یکی از پرسشهای مهمی که اجرا برای من ایجاد کرد این بود:
یک کارمند تا کجا باید از دستور مافوق خود اطاعت کند؟
آیا جملهی «من فقط دستور
... دیدن ادامه ››
را اجرا میکردم» میتواند مسئولیت اخلاقی انسان را از میان بردارد؟ و آیا ممکن است یک شکنجهگر، در عین انجام جنایت، برای کار خود نوعی «وجدان کاری» داشته باشد و تصور کند وظیفهاش را درست انجام میدهد؟
ترسناکترین بخش ماجرا شاید همین باشد؛ آدمهای این نمایش الزاماً هیولاهایی دور از دسترس نیستند، بلکه میتوانند چرخدندههای یک ماشین جنایت باشند؛ آدمهایی که جنایت را در قالب «وظیفه» انجام میدهند. جنایت گاهی نه با یک تصمیم بزرگ، بلکه از همان جایی آغاز میشود که انسان میگوید: «من فقط دارم وظیفهام را انجام میدهم.»
ریتم تند و پیوستهی اجرا، برای من فضایی از اضطراب ایجاد کرد و اجازه نمیداد بهراحتی از آنچه روی صحنه میگذرد فاصله بگیرم. بدن بازیگران نیز نقش مهمی در انتقال این وضعیت داشت و بازیها در مجموع خوب و هماهنگ بود.
نکتهی دیگری که برایم ارزشمند بود، حضور دکتر محمودرضا رحیمی، بهعنوان یکی از اهالی و اهل فن تئاتر و دانشگاه، بود. ارزشمند است که اهل فن همچنان در میدان اجرا حضور داشته باشند و دانش و تجربهی خود را روی صحنه به کار بگیرند؛ بهگونهای که تماشای چنین اجراهایی بتواند برای دانشجویان تئاتر، خود به یک کلاس درس تبدیل شود.
و در پایان شاید مهمترین اتفاق نمایش این باشد که اتهام، در نهایت فقط متوجه آدمهای روی صحنه نمیماند. وقتی نور چراغقوهها به سمت تماشاگران میافتد و بازیگران از مرز صحنه عبور کرده و وارد بخش صندلیها میشوند، فاصلهی امن میان «آنها» و «ما» از بین میرود. تماشاگر دیگر صرفاً شاهد جنایت نیست؛ خودش نیز در موقعیتِ دیدهشدن و مورد پرسش قرار گرفتن قرار میگیرد. انگار نمایش از تو میپرسد:
اگر جای آنها بودی کی و به چه بهایی از یک دستور سرپیچی میکردی؟
انسان، گرگِ انسان است، این جمله از توماس هابز است و گاهی گرگ شدن، از جایی آغاز میشود که انسان فقط میگوید: من داشتم دستورم را انجام میدادم!!!
موفق باشید. 🌷🌷