تئاتری که در میانهی سال چارصدوپنج روی صحنه میرود، باید یادآور مختصات همین پریود زمانی مملکت باشد و به قولی «فرزند زمانهی خویش»
و «رها» اینچنین بود و همین یک ویژگی یعنی تو میتوانی از آن به عنوان یک اثر خوب و قابل دفاع یاد کنی و از دیگران بخواهی شبهای باقی مانده از اجرای آن را از دست ندهند.
چند شب پیش از زبان استاد میکاییل شهرستانی شنیدم که ریتم و تمپو از هنر، هنر میسازد و عوامل رها موفق شده بودند با تنها یک بازیگر از عهده این امر مهم بر بیایند. ما واقعا یک دختر به اجبار مهاجر شده را دیدیم و تا اتاق کوچکش در کمپ پناهجویان راه پیدا کردیم. صدای پارتنر دور مانده از او، مادر و خواهرش را از هندزفری نمیشنیدیم اما فضای مورد نیاز ساخته شد و میتوانستی حدس بزنی که آن سوی خط چه میمیکی دارند و با چه لحنی حرف زدهاند. آن قلاب اصلی به گردن تماشاگر انداخته میشد تا بتواند تا انتها با قصه همراه شود؛ البته که موسیقی خوب هم به کار این روایت آمده بود.
در میان فهرست عوامل اسمی از طراح صحنه ندیدم و از سایر ملزومات دیداری، تنها به ذکر تأمین لباس اکتفا شده بود. این سیاست جذب اسپانسر اتفاق
... دیدن ادامه ››
خوب و مبارکی برای تئاتر نحیف ماست و انتخابها هم به زیبایی و تناسب هر چه تمام بود اما ای کاش نسبت به چینش صحنه هم حساسیت بیشتری را شاهد بودیم، برای مثال تا پایان نمایش منتظر بودم آن رگال لباس جا به جا شود و وجودش تاثیر مشخصی در صحنه و روایت داشته باشد و در کل میشد بلبشوی اتاق کوچک یک پناهجو را به کمک ایدههایی در صحنه، بیشتر و بهتر نشان داد که به نظر میرسد کارگردان آن خلاقیت و جسارتی را که در تعریف قصه داشته در چینش اجزای صحنه لحاظ نکرده است.
در کل به همه شما خسته نباشید میگویم و ممنونم که بخش مهمی از تاریخ معاصر این روزها یعنی جنگ و بیپناهی را روی صحنه کشاندید.