لباس جدید پادشاه
دیواری روشن با برشهایی عمودی و سیاه که در انتها با انحنایی ملایم روی کف صحنه سر خوردهاند. در دهلیز سمت چپ، سید محمد مساوات
... دیدن ادامه ››
با سری تراشیده و ردایی تیره، زیر لکه نوری موضعی ایستاده و به روبهرو خیره شده است؛ کمی بالاتر از سر او، چشم سرد یک دوربین مداربسته به فضا دوخته شده است. در شکاف میانی، نگار جواهریان با لباسی یکدست سیاه، کمر خم کرده و در تاریکی فرو رفته است. مساوات نقاش است و این پیشینه و دید تجسمی خلاقانه را در تکتک قابهایش به رخ میکشد. هندسه حسابشده دکور و بازی دقیق با ظرفیتهای نور و سایه، ظاهری مسحورکننده به اجرا بخشیده که تماشاگر را در همان نگاه اول مبهوت و مجذوب خود میکند. اما به محض آنکه سکوت شکسته میشود و کلمات به میدان میآیند، شکاف میان این قاببندی خیرهکننده و جهان درام عیان میگردد.
«منظومه پیامبر بدیها» به سراغ مکبث رفته است؛ تراژدی جنون قدرت و خون. مساوات پیش از این در «منظومه زندانی در دانمارک» نیز هملت را از صافی چنین رویکردی گذرانده بود و حالا همان نسخه را، این بار برای دو صدا، تجویز کرده است. او داستان، موقعیت و روابط علت و معلولی شکسپیر را کنار میگذارد تا عصاره ذهنی مکبث و همسرش را در قالب یک منظومه کلامی احضار کند. علیالقاعده در چنین بازاجرایی، کارگردان باید به دنبال رسیدن به خوانشی تازه از رابطه مکبث با لیدی مکبث و سازوکار شبکه قدرت باشد. اما آیا در این اجرا چنین اتفاقی افتاده است؟ واقعیت این است که نمیتوان قضاوت کرد؛ نمایشنامه آنقدر ثقیل و سنگین است که اصولاً ما نمیفهمیم آیا چنین اتفاقی در لایههای متن افتاده یا نه. زبان، به جای آنکه حامل جهان اثر و رابطههای آن باشد، به مانع اصلی دریافت آن بدل شده است.
کافی است به نمونهای از جملات نمایش گوش بسپاریم؛ جایی که متن از «میهمانان با نایژه های پر می » و «سطحینگی گردوار تختانگارش» سخن میگوید. این ترکیب غریب از نحو متون کهن و واژهسازیهای جعلی، بیش از آنکه زاییده ضرورت دراماتیک یا جوشش درونی یک روح معذب باشد، بوی کارگاه کلمهسازی میدهد. حتی اگر فرض کنیم تمام واژگان بهکاررفته در این نمایشنامه صحیح، معنادار و خوشخوان باشند، که البته الزاماً همه آنها چنین نیستند، باز هم اینگونه متنها بیشتر به درد خوانده شدن میخورند؛ جایی که مخاطب به عنوان خواننده بتواند روی هر کلمه، معنا و زیباییاش تمرکز کند و روی سطرها مکث نماید، نه در سالن تئاتر که صرفاً یک بار فرصت شنیدن دارد. وقتی سیل این عبارات نامأنوس بیش از یک ساعت بر سر تماشاگر آوار میشود، ذهن از رمزگشایی جا میماند. کلمه در تئاتر اگر در همان لحظه شنیده شدن، تصویر یا تکانهای نسازد، میمیرد و به نویز تبدیل میشود. در این اجرا، تلاش طاقتفرسای مساوات و جواهریان برای ادای درست و پرطنین این واژههای سخت، کلام را به یک افکت صوتی تقلیل داده است؛ آواهایی موزون که فقط فضای سالن را پر میکنند، بیآنکه خراشی بر روح تماشاگر بیندازند.
شکسپیر در مکبث، بارها از استعاره لباسهای عاریتی استفاده میکند؛ جامه پادشاهی که بر تن قاتل، گشاد و نافرم است. در اجرای مساوات، خود نمایش دچار همین سرنوشت شده، با این تفاوت که اینجا حکایت «لباس جدید پادشاه» اندرسن در حال تکرار است. کارگردان با تکیه بر آن طراحی صحنه درخشان و بافتن توری از صنایع ادبی و واجآراییهای سنگین، دامی زیرکانه برای مخاطب پهن میکند. تماشاگر که در برابر زیباییشناسی بصری و ابهت قاببندیها خلع سلاح شده، در مواجهه با هجوم این کلمات قلنبه و نفهمیدنی، مرعوب میشود. اجرا با ژستی پیامبرگونه و عبوس، به سالن القا میکند که با امری قدسی و فراتر از فهم متعارف روبهروست؛ چنانکه اگر تماشاگری از نمایش لذت نبرد و آن را جذاب نبیند، گناه را گردن کمسوادی خودش میاندازد، نه بد بودن اجرا و فقر دراماتیک آن. سکوت سنگین سالن و تحسینهای پس از نمایش نیز اغلب از همین ارعاب ناشی میشود؛ کمتر کسی جرات میکند بپرسد پشت این ویترین تجسمی مسحورکننده و کلمات پرطمطراق، دقیقاً چه اتفاق تئاتری رخ میدهد؟
وقتی گرد و غبار واژههای عجیب فرو مینشیند، تنها همان قابهای عمودی، بازی چشمنواز نور و سایه و دکوری که تماشاگر را مسحور کرده باقی میماند. اما در دل این معماری خیرهکننده، نه از هراس مکبث خبری هست و نه از کابوس دستهای خونآلود لیدی مکبث. تنها دو بازیگر ماندهاند که در دهلیزهای سیاه خود حبس شدهاند و پادشاهی که زیر انبوهی از کلمات، هیچ لباسی به تن ندارد.