در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | علی جعفری فوتمی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 19:01:44
 

عضو هیات مدیره کانون ملی منتقدان تئاتر ایران
عضو کانون جهانی منتقدان تئاتر
تهیه کننده و گوینده رادیو
پادکستر رادیو دراماتیک
عضو انجمن نوازندگان خانه موسیقی
مدرس دانشگاه
روزنامه نگار

 ۱۶ خرداد ۱۳۵۵
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۸ ساعت پیش
‍ ظاهرا در ایران، تئاتر همیشه از پیش متهم است. کافی است یک تصویر از یک اجرا بیرون بیاید تا هرکس بتواند علیه آن وارد شود؛ یکی اعتراض کند، یکی حکم بدهد، یکی پرونده تشکیل دهد و تازه بعد، خود تئاتر فرصت پیدا کند توضیح بدهد که واقعاً چه اتفاقی روی صحنه افتاده است.
ماجرای اخیر «تهران پاریس تهران / پل» نمونه عجیبی از همین وضعیت است. یک ویدیوی کوتاه که توسط یک تماشاگر با تلفن همراه گرفته و منتشر شد، به دلیل زاویه دوربین چنان به نظر می‌رسید که میان دو بازیگر تماس فیزیکی وجود دارد. پس از انتشار آن، دادستانی تهران از تشکیل پرونده و اعلام جرم علیه عوامل نمایش خبر داد. یعنی تصویر منتشر شد و واکنش قضایی آمد، پیش از آنکه واقعیت ماجرا از سوی دستگاه متولی تئاتر بررسی شود. بعد اداره کل هنرهای نمایشی اعلام کرد کارشناسانش به محل اجرا رفته‌اند و مشخص شده آنچه در تصویر دیده می‌شود حاصل خطای دید و زاویه دوربین بوده و تماس فیزیکی وجود نداشته است. با این حال، میزانسن تغییر کرد و از گروه تعهد گرفته شد.
این ماجرا را اگر جدا از تاریخ تئاتر ایران ببینیم، یک اتفاق موردی است. اما اگر چند قدم عقب برویم، تصویر دیگری می‌بینیم. سال ۱۳۸۹، در ماجرای «هدا گابلر» وحید رهبانی، چند عکس از اجرا منتشر شد و همان عکس‌ها به موجی از اتهام، توقف نمایش و احضار عوامل انجامید. مدیر وقت مرکز هنرهای نمایشی نیز اعلام کرد عکس‌ها بدون مجوز گرفته شده‌اند. خود رهبانی سال‌ها بعد گفت چند فریم عکس تمام آن حاشیه‌ها را رقم زد. سال‌های بعد نیز نمونه‌های دیگری از همین مسئله را دیده‌ایم. در «رویای شب نیمه تابستان»، یک تیزر منتشرشده خارج از فرآیند تأیید، به توقف اجرا و برخورد قضایی با عوامل انجامید. در «دختران بابا آنتون» نیز انتشار تصاویر یک تیزر که بدون هماهنگی در بهشت زهرا تولید شده بود، با اعتراض و شکایت سازمان مربوط مواجه شد. این دو مورد البته عکس تماشاگر از اجرای زنده نبودند، اما یک پیام مشترک داشتند: تصویر خارج‌شده از چارچوب کنترل‌شده اثر می‌تواند برای یک نمایش مسئله‌ساز شود.
حالا «آرش» را ببینیم. چند روز پیش ... دیدن ادامه ›› ویدیویی از صحنه‌ای از این نمایش در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد که شیدا خلیق و کیوان ساکت‌اف، که در زندگی واقعی نیز زن و شوهرند، یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. همان چند ثانیه دوباره کافی بود تا موجی از واکنش و قضاوت درباره نمایش شکل بگیرد. تفاوت «آرش» با «تهران پاریس تهران / پل» این است که این بار تصویر الزاماً حاصل خطای دید نیست. اما باز هم یک فریم یا چند ثانیه از یک اجرای کامل، از متن و موقعیت نمایشی جدا شده و به موضوعی مستقل تبدیل شده است. به گمانم مسئله فقط عکاسی نیست. مسئله این است که در تئاتر ایران، یک تصویر چقدر قدرت دارد و خود تئاتر چقدر قدرت دفاع از خودش را دارد؟ در ماجرای اخیر «تهران پاریس تهران / پل»، سؤال روشن است: اگر یک تصویر از یک اجرای دارای مجوز می‌تواند مبنای ورود قضایی قرار بگیرد، چرا پیش از تشکیل پرونده، از اداره کل هنرهای نمایشی درباره وضعیت اثر سؤال نشد؟ چرا ابتدا واقعیت صحنه بررسی نشد؟ چرا کسی به سالن نرفت تا یک اجرای کامل را ببیند؟ نتیجه چه شد؟ دستگاه متولی تئاتر بعداً اعلام کرد اساساً آنچه تصویر القا می‌کرد اتفاق نیفتاده است و سؤال مهم‌تر از اداره کل هنرهای نمایشی: شما برای این نمایش مجوز صادر کرده‌اید. اگر خودتان بعد از بررسی می‌گویید تصویر منتشرشده ناشی از خطای دید بوده، چرا بلیت فروشی قبل از احراز خطا متوقف می شود؟ چرا باید گروه تئاتری همچنان در موضع متهم بایستد؟ چرا میزانسن باید تغییر کند؟ چرا  باید تعهد داده شود؟ چرا یک تصویر اشتباه می تواند اعتبار مجوز صادرشده را به این سادگی متزلزل کند؟ آیا از این به بعد کارگردان ها قرار است به این نکته هم فکر کنند که میزانسن هایشان جوری باشد که از هیچ زاویه ای احتمال خطای بصری ایجاد نکند؟ آیا ما تکنیک تازه ای در میزانسن بندی  وارد کارگردانی تئاتر کرده ایم؟!
اداره کل نباید بعد از هر بحران بیاید و توضیح بدهد که «ماجرا آن‌طور که در تصویر دیده می‌شود نبوده است» بلکه باید از مجوزی که خودش صادر کرده دفاع کند. ما در تئاتر ایران ظاهراً با یک وارونگی عجیب مواجهیم: تئاتر برای روی صحنه رفتن باید مجوز بگیرد، اما برای ماندن روی صحنه باید هر لحظه آماده پاسخ‌گویی به هر عکس، فیلم، برداشت و اعتراضی باشد که از بیرون می‌آید. یک نفر عکس می‌گیرد، یک نفر منتشر می‌کند، یک نفر اعتراض می‌کند، یک نفر اعلام جرم می‌کند و در نهایت گروه تئاتری باید ثابت کند که مجرم نیست. به راستی چرا تئاترهمیشه باید در جایگاه متهم باشد؟
۸ ساعت پیش
‍ مده‌آ اجرا نمی‌شود؛ مده‌آ کجای این نمایش است؟
عنوان «مده‌آ اجرا نمی‌شود، خب چکار کنم؟» از همان ابتدا یک موقعیت دراماتورژیک روشن می‌سازد: گروهی ... دیدن ادامه ›› می‌خواهد «مده‌آ» را اجرا کند، اما ساختاری بیرونی مدام در آن دخالت می‌کند و چیزی از متن باقی نمی‌گذارد. ظرفیت اصلی نمایش هم دقیقاً همین‌جاست؛ دیدن استحاله تدریجی یک اثر کلاسیک زیر فشار مناسباتی که می‌خواهند آن را قابل اجرا، بی‌خطر و بی‌مسئله کنند. اما نمایش این ایده را تا انتها پی نمی‌گیرد. در ابتدا نشانه‌های این استحاله وجود دارد. «مده‌آ» کم‌کم از آن چیزی که هست فاصله می‌گیرد. قتل فرزندان، که یکی از نقاط بنیادین تراژدی اوریپید است، با ملاحظات مربوط به فرزندآوری کنار گذاشته می‌شود و حتی نسبت مده‌آ با ازدواج دوباره یاسون نیز تغییر می‌کند. اینجا می‌توانستیم شاهد فرایندی باشیم که در آن «مده‌آ» آن‌قدر تغییر کند که دیگر چیزی از مده‌آ باقی نماند. متن مادر زیر فشار بیرونی، به چیزی تبدیل شود که حتی خودش را هم نمی‌شناسد اما نمایش در همین نقطه مسیر دیگری انتخاب می‌کند. ساختار بیرونی سرانجام مستقیماً وارد می‌شود، اجرا را متوقف می‌کند و گروه را از ادامه کار بازمی‌دارد. بنابراین فرایند استحاله که می‌توانست موتور اصلی درام باشد، جای خود را به تقابل مستقیم گروه و ساختار می‌دهد. نمایش به جای آنکه فروپاشی تدریجی یک اثر را به نمایش بگذارد، بیشتر به هجو موقعیتی قدرت تبدیل می‌شود.
اینجا یک پارادوکس مهم شکل می‌گیرد که نمایش باید نسبت خود را با آن روشن می‌کرد: همان ساختاری که قرار است امکان تولید و اجرای اثر را محدود کند، در ابتدا مجوز اجرای آن را صادر کرده است. این نکته فقط یک مسئله بیرونی یا اداری نیست؛ مستقیماً به منطق دراماتورژیک اثر مربوط می‌شود. وقتی نمایش درباره نابودی یا استحاله اثر هنری به‌وسیله ساختار رسمی حرف می‌زند، اما خودِ اثر در چارچوب همان ساختار امکان اجرا پیدا کرده است، رابطه میان هنرمند و ساختار دیگر یک رابطه ساده «هنرمند در برابر قدرت» نیست. اتفاقاً همین پیچیدگی می‌توانست یکی از جذاب‌ترین لایه‌های نمایش باشد: ساختاری که هم امکان اجرا را فراهم می‌کند و هم در فرایند اجرا، در محتوای آن مداخله می‌کند.
«ریچارد سوم اجرا نمی‌شود» دقیقاً از چنین نسبت‌هایی برای ساختن جهان خود استفاده می‌کند. اما در «مده‌آ اجرا نمی‌شود، خب چکار کنم؟» این پارادوکس بیشتر مطرح می‌شود تا اینکه به یک مسئله دراماتورژیک تبدیل شود. نمایش از تناقض میان مجوز و مداخله عبور می‌کند و در نهایت به یک تقابل نسبتاً ساده میان گروه و ساختار می‌رسد و همین‌جا دوباره سوال اصلی نمایش عیان می شود: چرا مده‌آ؟
راستش انتخاب «مده‌آ» انتخابی خنثی و قابل جایگزینی نیست. مده‌آ یکی از متراکم‌ترین متن‌های تراژیک درباره زن، خانواده، خیانت، طردشدگی، قدرت و انتقام است. وقتی یک اثر جدید نام مده‌آ را وارد عنوان و مرکز موقعیت خود می‌کند، انتظار می‌رود نسبت مشخصی با متن اوریپید برقرار کند. در «ریچارد سوم اجرا نمی‌شود» این رابطه تعیین‌کننده است. نمی‌توان ریچارد سوم را به یک متن کلاسیک دیگر تغییر داد و همان نمایش را حفظ کرد، چون رابطه میان اثر جدید و نمایشنامه شکسپیر بخشی از درام است.
در «مده‌آ اجرا نمی‌شود، خب چکار کنم؟» این ضرورت به اندازه کافی ساخته نشده است. اگر مده‌آ را با آنتیگونه یا مکبث جایگزین کنیم، بخش قابل‌توجهی از سازوکار نمایش همچنان قابل اجراست. این یعنی مده‌آ هنوز به یک ضرورت دراماتورژیک تبدیل نشده و بیشتر به ماده اولیه‌ای برای ساختن موقعیت بدل شده است.
همین مسئله درباره حضور بدن‌های زنانه روی صحنه هم وجود دارد. بدن زنان، حرکت آنها و حضور زنان دوره قاجار از نظر تصویری ظرفیت زیادی ایجاد می‌کند و حتی در لحظاتی می‌تواند زیبا و تأثیرگذار باشد. اما در تئاتر، زیبایی بصری به خودی خود کافی نیست. وقتی این بدن‌ها در نمایش مده‌آ قرار می‌گیرند، باید بخشی از دستگاه معنایی اثر باشند. اگر این ارتباط ساخته نشود، دوباره به همان پرسش ساده می‌رسیم: خب که چی؟
مشکل نمایش کمبود ایده نیست. اتفاقاً ایده اولیه ظرفیت زیادی دارد. مسئله این است که ایده مرکزی دراماتورژیک تا انتها پیگیری نمی‌شود و عناصر مختلف اثر، از مده‌آ تا بدن زن و موقعیت هجوآمیز و حتی پارادوکس مجوز و مداخله، به یک مرکز ثقل معنایی واحد نمی‌رسند. در نهایت، «مده‌آ اجرا نمی‌شود» زمانی می‌تواند به یک عنوان دقیق و نه صرفاً جذاب تبدیل شود که خود نمایش چیزی درباره «مده‌آ» بگوید که بدون «مده‌آ» امکان گفتنش وجود نداشته باشد. در شکل فعلی، مسئله فقط این نیست که مده‌آ اجرا نمی‌شود؛ مسئله این است که خودِ مده‌آ هنوز به اندازه کافی در این نمایش اجرا نشده است.
سپهر و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۸ ساعت پیش
‍یک زمانی هوشنگ کاووسی واژه‌ای ساخت که خیلی زود از یک ترکیب زبانی به یک اصطلاح انتقادی تبدیل شد: «فیلمفارسی». او اصرار داشت این دو کلمه سرهم نوشته شوند، چون مسئله‌اش صرفاً فیلمی به زبان فارسی نبود. می‌خواست پدیده‌ای را نام‌گذاری کند که به زعم او نه فیلم بود و نه فارسی؛ ملغمه‌ای از داستان‌پردازی شتاب‌زده، قهرمان‌سازی، عشق‌های اغراق‌شده، حادثه‌پردازی و رقص و آوازهایی که اغلب نسبتی با ساختمان درام نداشتند.
فکر می‌کنم تئاتر ایران امروز به واژه‌ای از همین جنس احتیاج دارد: نمایشفارسی.
عمداً نمی‌گویم «تئاترفارسی». چون اینجا اساساً مسئله تئاتر نیست. مسئله محصولی است که روی صحنه می‌رود، بلیت می‌فروشد و از نشانه‌های ظاهری تئاتر استفاده می‌کند، اما در مرکز فرآیند تولیدش نه خود تئاتر، که فروش نمایش نشسته است.
نمایشفارسی از جایی شروع می‌شود که منطق بازار، شهرت و مصرف رسانه‌ای بر منطق درام غلبه می‌کند. اولین نشانه‌اش را هم می‌شود در انتخاب سلبریتی دید. چهره‌ای وارد تئاتر می‌شود، نه الزاماً چون بهترین انتخاب برای نقش است، بلکه چون نامش می‌تواند بلیت بفروشد. فرقی هم نمی‌کند با عنوان بازیگر آمده باشد یا تهیه‌کننده؛ در نمایشفارسی سلبریتی پیش از آنکه عنصر هنری باشد، ابزار بازاریابی است.
بعد نوبت متن می‌رسد. ایده، نمایشنامه، انتخاب بازیگر و تمرین باید با بیشترین سرعت ممکن انجام شود، چون نمایشفارسی باید به موج برسد. یک چهره ترند شده، یک شوخی در شبکه‌های اجتماعی، یک موضوع مورد حمایت تبلیغی یا سیاسی، یک حاشیه داغ یا هر چیزی که ناگهان مورد توجه عمومی قرار گرفته است. ترند تاریخ ... دیدن ادامه ›› مصرف دارد، پس تولید هم باید شتاب‌زده باشد. نتیجه، متنی است که فرصت بازنویسی ندارد، شخصیتی که فرصت ساخته‌شدن ندارد و اجرایی که پیش از رسیدن به پختگی باید خودش را به گیشه برساند.
بعد موسیقی می‌آید. نه موسیقی به عنوان بخشی از ساختمان درام، بلکه ترانه‌ای که وسط نمایش چپانده می‌شود تا هیجان ایجاد کند، توانایی خوانندگی بازیگر را به رخ بکشد یا بعداً تبدیل به کلیپ اینستاگرامی شود. اگر حذفش کنیم و اتفاقی برای درام نیفتد، موسیقی دیگر عنصر دراماتیک نیست؛ تزئین است.
و بعد اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی: استوری پشت استوری، عکس با بازیگران، ویدئوی خنده، اعلام فروش، تمدید و «آخرین فرصت». بلاگرها یکی پس از دیگری وارد می‌شوند و درباره نمایش حرف می‌زنند. اینجا تبلیغ دیگر فقط تبلیغ نیست؛ بخشی از خود نمایشفارسی است. مخاطب به جای مواجهه با یک اثر، عملاً با یک کمپین فروش مواجه می‌شود.
نمایشفارسی معمولاً دو موتور اصلی هم دارد: خنده و احساسات. یک طرف، کمدی‌های ساده‌انگارانه و مبتذل با شوخی‌های تکراری، تیپ‌های آشنا و موقعیت‌های دم‌دستی. طرف دیگر، تحریک مستقیم احساسات؛ مرگ، خیانت، جدایی، عشق ازدست‌رفته و هر چیز دیگری که بتواند بدون ساختن یک مسیر پیچیده دراماتیک، تماشاگر را سریع به دام احساسات بیندازد. مسئله نمایش احساس نیست؛ مسئله جایی است که احساسات جای درام را می‌گیرند.
البته هر کمدی، هر نمایش پرفروش، هر اثر موزیکال یا هر اجرایی که بازیگر مشهور دارد، نمایشفارسی نیست. سلبریتی به تنهایی نمایشفارسی نمی‌سازد، موسیقی و اینستاگرام هم همین‌طور. نمایشفارسی حاصل کنار هم قرار گرفتن این عناصر و شکل‌گیری یک منطق تولید است: سلبریتی برای فروش، ترند برای کشش، متن شتاب‌زده برای تولید سریع، ترانه برای هیجان، بلاگر برای تبلیغ و خنده یا اشک برای واکنش فوری.
اینجا دیگر با یک «اثر» طرف نیستیم؛ با یک محصول فرهنگی مصرفی طرفیم که باید سریع ساخته شود، سریع تبلیغ شود، سریع فروخته شود و پیش از خوابیدن موجش، جای خودش را به محصول بعدی بدهد.
برای همین است که می‌گویم «نمایشفارسی»، نه «تئاترفارسی». قرار نیست نام یک گونه تئاتری باشد؛ قرار است نام یک منطق تولید باشد. منطق شهرت، منطق مصرف، منطق هیجان فوری و در نهایت، منطق فروش.
نمایشفارسی الزاماً پرخرج نیست. مسئله بودجه نیست؛ مسئله مناسبات تولید و ساختار اثر است. بنابراین این واژه نباید فحش تازه‌ای برای هر نمایش بدی باشد که دوستش نداریم. باید بتواند یک پدیده را توضیح بدهد.
اگر فیلمفارسی نام سینمایی بود که به زعم کاووسی نه فیلم بود و نه فارسی، نمایشفارسی صفت نمایش‌هایی است که مسئله اصلی‌شان تئاتر نیست؛ صرفاً بیشتر دیده‌شدن برای بیشتر فروختن است.
متاسفانه طی چند سال اخیر سیاستی شکل گرفته که تئاتر رو هم مثل سینما به ابتذال بکشن و خرابش کنن. و افردا و گروه های مختلفی هم خواسته واردش شدن و عده ای هم حتی ناخواسته. اهورامزدا تئاتر این مرز و بوم رو از دشمن و ایکس و ایگرگ دور بدارد.
۷ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ شهریور ساعت ۱۲:۳۵
آقاجان هنوز زنده است
بعضی نمایشنامه‌ها از همان ابتدا تکلیفشان را با تماشاگر روشن نمی‌کنند. آرام وارد می‌شوند، چند آدم ظاهراً معمولی جلوی چشممان می‌گذارند و می‌گذارند خودمان درباره‌شان قضاوت کنیم. بعد، درست وقتی خیال می‌کنیم فهمیده‌ایم با چه جهانی طرفیم، زمین را زیر پایمان خالی می‌کنند. «آبجی‌ها و آقاجان» نوشته علی شمس از همین جنس است. امتیاز اصلی‌اش این است که به یک ایده ساده و قابل پیش‌بینی درباره خانواده، پدرسالاری و سرکوب رضایت نمی‌دهد و آن را تا جایی پیش می‌برد که سرانجام با جهانی بسیار تیره‌تر از انتظارمان روبه‌رو می‌شویم.
شمس این جهان را از مصالحی می‌سازد که در ادبیات و تئاتر غریبه نیستند. خانه‌ای بسته، اقتدار شخصیتی غایب، زنانی که زندگی‌شان زیر سایه قوانین خانوادگی شکل گرفته، میلی سرکوب‌شده که راه بیرون‌آمدن پیدا نمی‌کند؛ همه اینها بی‌اختیار آدم را به جهان لورکا و مشخصاً «خانه برناردا آلبا» نزدیک می‌کند، جایی که خانه دیگر پناه نیست و به فضایی برای اعمال قدرت بدل می‌شود. اما شمس همین‌جا نمی‌ایستد. جهان لورکایی را می‌گیرد و سنگین‌تر، سیاه‌تر و گروتسک‌تر می‌کند، با رگه‌هایی از همان کابوس روان‌پریشانه‌ای که نمونه‌اش را فی المثل در سینمای هیچکاک می‌شناسیم. اما ارزش کار شمس در این است که از این آشنایی‌ها عبور می‌کند و به زبان خودش می‌رسد. «آبجی‌ها و آقاجان» کپی هیچ‌کدام از این جهان‌ها نیست؛ از سنتی آشنا شروع می‌کند و آن را جایی می‌رساند که دیگر نمونه‌اش دم دست نیست. پایان نمایشنامه به روشنی و وضوح نشان می‌دهد نویسنده از ابتدا مشغول ساختن چه جهان بی‌رحمی بوده است.
قدرت متن در همین بازی با قضاوت تماشاگر است. شمس اجازه می‌دهد اول آدم‌هایش را از یک زاویه ببینیم، برایشان دلسوزی کنیم، رفتارشان را نتیجه گذشته‌شان ... دیدن ادامه ›› بدانیم، حتی برایشان حق قائل شویم. بعد، آرام‌آرام همین قضاوت را از ما پس می‌گیرد. این گونه است که نمایش از یک روایت ساده درباره سرکوب و قربانی‌شدن فراتر می‌رود. درواقع مسئله نمایش فقط این نیست که خشونت با آدم‌ها چه می‌کند؛ مسئله این است که خشونتِ ادامه‌دار می تواند به چرخه بازتولید خشونت توسط قربانیان بیانجامد و از آنها هیولاهایی آدم خوار بسازد.
پیمان ابراهیمی در مقام کارگردان مهم‌ترین انتخابش را در کست انجام داده: سه بازیگر مرد برای ایفای نقش سه پیرزن. در نگاه اول ممکن است یک تمهید اجرایی صرف به نظر برسد، اما خیلی زود بخشی از زبان نمایش می‌شود. سه مردی که باید نود دقیقه نقش سه پیرزن را بازی کنند، کار ساده‌ای پیش رو ندارند؛ مسئله فقط گریم و ظاهر نیست، باید بدن، حرکت، لحن و مناسبات رفتاری زنانی سالخورده را بسازند بی‌آنکه این انتخاب به یک شوخی کلیشه ای، دم دستی و خنک بدل شود، و به گمانم از پس این کار برآمده‌اند و البته که بخشی از کمدی نمایش هم از همین موقعیت بیرون می‌آید، کمدی سیاهی که کارکرد مهمی دارد. اگر «آبجی‌ها و آقاجان» قرار بود نود دقیقه با لحنی سنگین و یکنواخت پیش برود، احتمالاً زود خسته‌کننده می‌شد. این لحظات کمک می‌کنند مخاطب نفس بکشد، گرچه که زیر این خنده چیزی ناخوشایند باقی می‌ماند. می‌خندی، اما از خنده‌ات لذت نمی‌بری. همین دوگانگی یکی از نقاط قوت اجراست.
طراحی صحنه به سمت رئالیسمی نسبتاً مشخص رفته، خانه‌ای فرسوده که بیشتر از تزئین، بخشی از وضعیت آدم‌های نمایش است. می‌شد این فضا را مینیمال یا استیلیزه طراحی کرد، اما انتخاب رئالیسم درست بوده؛ هرچه خانه واقعی‌تر باشد، فاصله میان واقعیت و کابوسی که در آن اتفاق می‌افتد آزاردهنده‌تر می‌شود.
ریتم اجرا احتمالاً همان‌جایی است که بخشی از تماشاگران با آن مشکل خواهند داشت. اجرا کند است، اما این کندی بخش مهمی از ساختار اجراست. این نمایش قرار نیست ما را با سرعت از اتفاقی به اتفاق بعدی پرتاب کند؛ قرار است در فضایی بسته، در زندگی آدم‌هایی که سال‌ها در همین چرخه گرفتارند، مکث کنیم. تماشاگر باید این ملال را تجربه کند تا فضای اثر را بفهمد؛ در چنین نمایشی حتی ملال هم می‌تواند بخشی از معنا باشد. عناصر صوتی هم در شکل‌دادن به این فضا مؤثرند؛ صدا در اینجا صرفاً تزئینی نیست، بخشی از گذشته‌ای است که مدام به زمان حال برمی‌گردد و نمی‌گذارد شخصیت‌ها از آنچه بر سرشان آمده فاصله بگیرند. مطمئنم حضور علی شمس به عنوان مشاور کارگردان هم بی‌تأثیر نبوده؛ شناخت او از جهان متنی که خودش نوشته، کمک کرده فاصله میان متن و اجرا زیاد نشود. با این حال «آبجی‌ها و آقاجان» صرفاً یک نمایشنامه خوب نیست که روی صحنه آمده باشد؛ خود اجرا هم توانسته بخش قابل توجهی از کیفیت متن را به زبان خودش منتقل کند.اما چرا نمایشی با چنین متن و ایده و اجرایی، آن‌طور که باید دیده نمی‌شود؟ نمی‌خواهم این را با آمارسازی مطرح کنم؛ حرفم بیشتر درباره دیده‌شدن اثر در فضای عمومی تئاتر است. در روزگاری که پیش از حرف‌زدن درباره خودِ اثر، درباره امور مبتذلی چون رکورد پیش‌فروش بلیت در 15 دقیقه و حضور چهره‌ها در آثار به اصطلاح بیگ پروداکشن صحبت می‌شود، آثاری مثل «آبجی‌ها و آقاجان» به‌راحتی پشت این هیاهو گم می‌شوند. مسئله این نیست که هر نمایش کم‌مخاطبی خوب است یا هر نمایش پرفروشی بد؛ مسئله این است که امروز سازوکار دیده‌شدن تئاتر ظاهرا هیچ نسبت مستقیمی با کیفیت خود تئاتر ندارد.
«آبجی‌ها و آقاجان» از آن نمایش‌هایی است که برای دیده شدن، بیش از هر چیز به تماشاگری نیاز دارد که هنوز دوست دارد نمایش ببیند، نه تبلیغ یک نمایش را.
اگر بخواهم به کسی که دنبال اجرایی سالم و جدی و صاحب ایده است توصیه‌ای بکنم، می‌گویم این نمایش را ببیند. نه چون بی‌نقص است، که نیست. نه چون قرار است همه سلیقه‌ها را راضی کند، که نخواهد کرد. بلکه چون در روزگاری که بخش زیادی از تئاتر برای جلب توجه صدایش را بلندتر می‌کند، «آبجی‌ها و آقاجان» حرفی برای گفتن دارد و آرام و متین و موقر حرف می‌زند.
۰۳ شهریور ساعت ۱۱:۰۱
درباره نمایش آرش به کارگردانی علی سرابی و ماجراهایش:
به نام کدام مردم؟!!!!
این روزها قرار است چند تولید بزرگ نمایشی با فاصله‌ای کوتاه در تهران روی صحنه بروند؛ تولیداتی پرهزینه با بلیت‌هایی تا مرز پنج میلیون تومان و با مضامینی برگرفته از اسطوره‌ها و تاریخ نیاکانی ایران. «آرش»، یکی از همین نمونه‌هاست که در رویال هال اسپیناس پالاس روی صحنه خواهد رفت و بلیت آن از ۹۹۰ هزار تا ۴ میلیون و ۹۸۰ هزار تومان است. مسئله من اما «آرش» نیست. مسئله، شکل‌گیری مجموعه‌ای از پروژه های بزرگ و سرمایه‌بر است که به نظرم باید درباره نسبتشان با تئاتر ایران حرف زد.
یک تفکیک ضروری است: هنر تئاتر با صنعت تئاتر یکی نیست. در دنیا برادوی یک صنعت است؛ سرمایه وارد می‌شود، ستاره می‌آورد، بلیت گران می‌فروشد و سود می‌کند. در کنارش تئاتر تجربی و هنری با منطق دیگری ادامه می‌دهد. من با شکل‌گیری صنعت تئاتر در ایران مشکلی ندارم. اتفاقاً تئاتر ایران به سرمایه نیاز دارد. مسئله این است که ما فقط بخش تجاری ماجرا را می‌خواهیم، نه الزاماتش را. در کشورهای صاحب صنعت تئاتر، دولت از اقتصاد فرهنگ مالیات می‌گیرد و همزمان با بودجه، سوبسید و حمایت‌های عمومی از بخش‌های غیرتجاری فرهنگ پشتیبانی می‌کند. در ایران اما حمایت از تئاتر هنری و مستقل سال‌هاست با نیاز واقعی این حوزه فاصله دارد. در نتیجه سرمایه طبیعی است که به سمت تولیدهایی برود که امکان سودآوری بیشتری دارند. پس رشد یک بازار تئاتری را نباید با رشد تئاتر ایران اشتباه گرفت. پرسش هایی جدی‌تر: این سرمایه‌ها از کجا می‌آیند؟ هزینه واقعی تولید چقدر است؟ سرمایه‌گذار کیست؟ چه مقدار سرمایه وارد شده؟ دستمزدها چقدر است؟ درآمد ... دیدن ادامه ›› و سود واقعی چقدر است؟
تقریباً پاسخ هیچ‌کدام از این پرسش ها روشن نیست. اگر ظرفیت رویال هال را حدود ۲۷۰۰ نفر و میانگین بلیت را فقط دو میلیون تومان بگیریم، یک اجرای کاملاً فروخته‌شده حدود ۵.۴ میلیارد تومان فروش ناخالص دارد و در سی اجرا به حدود ۱۶۲ میلیارد تومان می‌رسد. این البته سود نیست و هزینه‌های تولید، سالن، تبلیغات، مالیات و دستمزد باید از آن کم شود. حالا در همین فضای غیرشفاف، ارقامی درباره دستمزدهای چند ده میلیاردی بعضی بازیگران مطرح می‌شود. تا وقتی سندی وجود ندارد، این ارقام برای من شایعه‌اند. اما حتی طرح چنین اعدادی یک سؤال ساده ایجاد می‌کند: مدل اقتصادی این تولیدها دقیقاً چیست؟ اگر صنعت تئاتر است، پس حساب و کتابش هم باید بخشی از صنعت باشد. چرا وقتی پای پرسش از منابع سرمایه و گردش مالی می‌رسد، همه چیز باید مخفی باشد؟
و یک نکته دیگر: وقتی از اسطوره‌های ایران برای تولید یک محصول فرهنگی گران‌قیمت استفاده می‌کنیم، ایران‌دوستی نباید تبدیل به ابزار بازاریابی شود. آرش قهرمان مردم است. اما اگر بلیت تئاترش نزدیک به پنج میلیون تومان است، باید فهمید این آرش برای کدام مردم روی صحنه می‌رود. من نه با سرمایه مخالفم و نه با صنعت تئاتر. اتفاقاً هر دو را لازم می‌دانم. مسئله من این است که دولت، تئاتر هنری و غیرتجاری را عملاً بی‌پناه گذاشته و همزمان در برابر رشد تولیدهای بسیار گران و سرمایه‌بر، هیچ نظام شفافی برای توضیح اقتصاد آنها وجود ندارد. اگر قرار است نام این اتفاق «رونق تئاتر ایران» باشد، باید معلوم شود این رونق دقیقاً به کدام تئاتر می‌رسد وگرنه ممکن است چیزی که دارد رونق می‌گیرد، نه تئاتر ایران، که فقط بازار مصرف فرهنگی یک طبقه محدود باشد.
"آرش قهرمان مردم است. اما اگر بلیت تئاترش نزدیک به پنج میلیون تومان است، باید فهمید این آرش برای کدام مردم روی صحنه می‌رود"
👌👌
۰۳ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۳ شهریور ساعت ۱۱:۴۰
‍ «کافه نادری» از آن ایده‌هایی است که به‌خودی‌خود می‌تواند تماشاگر را کنجکاو کند؛ رفتن سراغ یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران، انتخاب ... دیدن ادامه ›› مکانی مثل کافه نادری با این حجم از خاطره و نوستالژی و پیوند زدن آن با یک داستان عاشقانه، ترکیبی است که ظرفیت دراماتیک زیادی دارد. نمایش می‌خواهد تاریخ را از دل سرنوشت آدم‌هایش روایت کند و در چند لحظه هم به این هدف نزدیک می‌شود.
یکی از همین لحظه‌ها، گفت‌وگوی دختر جوان با بیست سال بعد خودش است. ایده‌ای جذاب که ناگهان دریچه‌ای به جادوی تئاتر باز می‌کند و می‌تواند معنای عمیق‌تری به رابطه گذشته و حال بدهد.
مسئله اصلی نمایش برای من اما، جایی دیگر شکل می‌گیرد: در منطق رفتار شخصیت‌ها. چند بار در طول اجرا از خودم پرسیدم چرا فلان شخصیت چنین کاری کرد و چرا آن یکی چنین واکنشی نشان داد. شخصیت‌ها می‌توانند اشتباه کنند، فریب بخورند یا تصمیم‌های غلط بگیرند، اما تماشاگر باید بتواند دلیل رفتارشان را بفهمد. در «کافه نادری» بعضی کنش‌ها بیشتر به نیاز داستان برای جلو رفتن شبیه‌اند تا نتیجه طبیعی موقعیتی که شخصیت‌ها در آن قرار گرفته‌اند. وقتی این اتفاق تکرار می‌شود، قصه به جای اینکه تماشاگر را با خود ببرد، او را وادار می‌کند منطق اتفاقات را برای خودش حل کند.
بازی‌ها نیز در چند لحظه با همین مسئله درگیرند. برخی بازیگران بیشتر در حال اجرای نقش‌اند تا زندگی کردن در موقعیت. لحن و بیان گاهی حضور خود بازیگر را به یاد می‌آورد. در این میان، هدایت بازیگران، لباس و گریم هم می‌توانستند به ساختن جهان تاریخی نمایش کمک بیشتری کنند.
میزانسن نیز همیشه از رفتار آدم‌های یک کافه بیرون نمی‌آید. جابه‌جایی‌ها گاهی بیشتر برای تغییر ترکیب صحنه اتفاق می‌افتند تا اینکه بخشی از رفتار شخصیت‌ها باشند. موسیقی گروه هم اگرچه به خودی خود جذاب است، اما همیشه به شکل طبیعی در جهان نمایش حل نمی‌شود. صرفاً خوب بودن موسیقی، دلیل کافی برای حضور آن در یک نمایش نیست.
در پایان، آن ترانه خوانی و اسلایدها و نریشن درباره مصدق، فاطمی و کافه نادری، بیش از آنکه کنجکاوی ایجاد کنند، بخشی از اطلاعات را برای تماشاگر توضیح می‌دهند. ای کاش نمایش به جای توضیح دادن، کاری می‌کرد که خودم دلم بخواهد بعد از خروج از سالن بروم و درباره آن سه روز و آدم‌های واقعی آن دوره بیشتر بخوانم.
با این حال، ارزش «کافه نادری» در همین جسارت انتخاب است. نمایش سراغ تاریخ، خاطره، عشق و یکی از مکان‌های مهم حافظه شهری تهران رفته و در چند لحظه نشان می‌دهد که می‌تواند از رئالیسم فاصله بگیرد و به قلمرو خیال وارد شود. مسئله این است که این ظرفیت‌ها هنوز به اندازه ایده اولیه، به یک جهان منسجم و باورپذیر تبدیل نشده‌اند. کافه نادری می‌توانست بیش از یک پس‌زمینه تاریخی باشد؛ می‌توانست خودش به قلب تپنده نمایش تبدیل شود.
۰۳ شهریور ساعت ۱۱:۴۵
بعضی آدم‌ها را نه از کارهایی که می‌کنند، بلکه از جایی که در آن زندگی می‌کنند می‌شود شناخت.
امیرمسعود فدایی سال‌هاست در تیوال است. اسمش را در گوگل جست‌وجو کنید، تقریباً به هیچ‌جا جز تیوال نمی‌رسید. نه صفحه ی خیلی فعال دیگری، نه مصاحبه‌ای، نه ردپای روشنی. انگار امیرمسعود فدایی در اینترنت پخش نشده، بلکه به شکلی نادر، جمع شده است.
فدایی اما در تیوال، همه‌جا هست. زیر هر نمایشی حتی اگر خارج از تهران اجرا شود، هر فیلم تئاتری ، هر سریالی و هر فیلمی که در تیوال هست ، زیر هر کامنتی، هر بحثی، نامش پیدا می‌شود. خوانده، لایک کرده، گاهی جواب داده. آن‌قدر که آدم کم‌کم شک می‌کند فدایی برای دیدن تئاتر می‌آید یا برای دیدن آن‌هایی که درباره‌ی تئاتر حرف می‌زنند. شاید هم هر دو .
او فقط تئاتر را تماشا نمی‌کند، تماشاگرها را هم تماشا می‌کند. تیوال و کامنت ها برایش دری است رو به آدم‌ها. کسی که فقط نقد یک اجرا را می‌خواند، کنجکاو خود اجراست. اما کسی که کامنت‌های زیر آن را هم یکی‌یکی می‌خواند، کنجکاو آدم‌هاست، واکنش‌ها، سلیقه‌ها و همان چیزهای کوچکی که دور یک اثر شکل می‌گیرند.
این را نمی‌شود روان‌شناسی کرد و نباید هم کرد. اما من اسمش را می‌گذارم «تعلق حاد». بعضی‌ها این تعلق را در یک شغل پیدا می‌کنند، بعضی در یک جمع دوستانه، بعضی در یک خانه یا محله یا شهر. فدایی انگار سهم بزرگی از تعلقش را در همین جامعه کوچک تیوال پیدا ... دیدن ادامه ›› کرده است.
نتیجه‌اش هم یک جور آرشیو شخصی شده. کسی که سال‌هاست می‌بیند چه کسی چه گفته، چه کسی چه نمایشی را دوست داشته و چه بحث‌هایی چند بار تکرار شده‌اند. نه منتقد به معنای رایج کلمه، نه چهره‌ای شناخته‌شده در بیرون از این فضا، که فقط کسی است که با وسواس در حال پیگیری است.
سؤال برای من این است که این حضور دائمی واقعاً روی چیزی اثر می‌گذارد یا صرفاً نشانه عشقی طولانی‌شده به این فضاست. آیا مثلا نظراتش بلیت می‌فروشد؟ آیا لایک‌هایش برای کسی معیار انتخاب است؟ آیا حضورش چیزی در سلیقه کاربران تغییر می‌دهد؟ متاسفانه تا داده‌ای در کار نباشد، هر پاسخی به این سوال صرفا حدس و گمان است.
اما آنچه روشن است این است که در زمانه‌ای که همه دنبال دیده‌شدن در همه‌جا هستند، فدایی گوشه‌ای از اینترنت را انتخاب کرده و همان‌جا مانده است. انگار ترجیح داده شاهزاده زندانی قلعه بلند تیوال باشد. نه اینکه الزاماً از این زندان ناراضی باشد، شاید برعکس، شاید اصلاً خودش این قلعه را انتخاب کرده باشد.
شاید هم هیچ فلسفه خاصی در کار نباشد. شاید او فقط تئاتر را دوست دارد، از خواندن نظر آدم‌ها لذت می‌برد و تیوال را جدی‌تر از خیلی‌های دیگر گرفته است که اگر این‌طور باشد، ماجرا از آنچه فکر می‌کنیم شخصی تر است.
آقا من الآن وسط عروسی دختر دائیم دو دقیقه وقت آزاد پیدا کردم، همونو اومدم تیوال😅😅😅
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۵ مرداد ساعت ۱۴:۳۲
از «آتش‌سوزی‌ها» بیرون آمدم در حالی که گریه کرده بودم، اطرافم هم کم نبودند تماشاگرانی که همین حال را داشتند. نمایشنامه‌ی وجدی معوض بلد است گلوی ... دیدن ادامه ›› آدم را بگیرد، دست بگذارد روی زخم‌های عمیق و رهایش نکند. اما چند دقیقه بعد، وقتی هیجان فروکش کرد، یک پرسش رهایم نکرد: دقیقاً برای چه چیزی گریه کرده بودم؟ برای اجرایی که دیده بودم یا برای نمایشنامه‌ای که معوض نوشته است؟
پاسخ چندان دشوار نیست. کار مرتضی میرمنتظمی زیر سایه‌ی سنگین نمایشنامه‌ای ایستاده که در اختیار دارد. هرچه بیشتر از قصه و آن پایان تکان‌دهنده فاصله می‌گیریم و به خود اجرا نگاه می‌کنیم، بیشتر حس می‌کنیم چیزی جا مانده. نمایشنامه با قدرت جلو می‌رود، اطلاعات را قطره‌قطره می‌دهد، رازها را باز می‌کند، ضربه‌ی خودش را می‌زند؛ اما این پرسش باقی می‌ماند که کارگردانی چه چیزی به این مسیر اضافه کرده.
این نادیده گرفتن سابقه‌ی میرمنتظمی نیست. او که سال‌هاست در تئاتر ایران کار کرده، با بازیگران حرفه‌ای و تولیدهای بزرگ سروکار داشته، و انتخاب چنین متنی نشان می‌دهد سراغ راه ساده نرفته. مسئله‌ی من دقیقاً همین‌جاست؛ از کارگردانی با این سابقه انتظار دارم وقتی سراغ متنی به این پیچیدگی می‌رود، فقط آن را اجرا نکند، چیزی از خودش هم رویش بگذارد.
بخشی از این توقع به خودِ متن برمی‌گردد، متنی که به گمانم کمتر از ظرفیت واقعی‌اش به کار گرفته شده. «آتش‌سوزی‌ها» فقط قصه‌ی رازهای یک مادر در دل جنگ نیست، اسکلت «اودیپ شهریار» زیر پوستش پنهان شده، با این تفاوت که در نمایش سوفوکل کاوشگر و راز یک نفرند، اما معوض این نقش را میان دو نسل تقسیم می‌کند. دوقلوها کاوشگرند، راز در بدن و تاریخ مادرشان است، گناهکار نیستند، وارثان یک فاجعه‌اند. همان رابطه‌ی هولناکی که در پایان آشکار می‌شود بازتاب همان ساختار اودیپی است، اما رنگ جنگ و شکنجه گرفته؛ فرزند اینجا فقط فرزند نیست، شکنجه‌گر هم هست. کوری اودیپ به سکوت پنج‌ساله‌ی نوال بدل شده، و برخلاف تراژدی یونانی که دانستن حقیقت به ویرانی می‌رسد، اینجا دانستن می‌تواند آغاز رهایی باشد. همین لایه‌هاست که «آتش‌سوزی‌ها» را از یک قصه‌ی پرکشش فراتر می‌برد، و همین‌جاست که اجرای میرمنتظمی با پرسش اصلی‌اش روبه‌رو می‌شود: آیا این ظرفیت واقعاً به زبان صحنه ترجمه شده؟
پیش از ادامه بگویم نقدهای مهدی نصیری و امید طاهری در «ایران تئاتر» هم از زاویه‌ای دیگر به این اجرا پرداخته‌اند و خواندنشان خالی از لطف نیست. برای من مسئله‌ی دیگری مهم‌تر است؛ فاصله‌ای که میان ظرفیت نمایشنامه و آنچه اجرا بالفعل کرده شکل گرفته.
اولین نشانه‌ی این فاصله خود سالن است. چرا «آتش‌سوزی‌ها» باید در تالار اصلی تئاتر شهر اجرا شود؟ نه از سر مخالفت با سالن اصلی، از منظر خود نمایش می‌پرسم. «آتش‌سوزی‌ها» نمایش رنجی است که باید حسش کرد ؛ زندان، شکنجه، گرسنگی، جنگ، سکوت، فروپاشی یک خانواده، همه از جنس تجربه‌های جسمانی‌اند. در سالن اصلی تئاتر شهر فاصله‌ی تماشاگر و بدن بازیگر آن‌قدر زیاد است که جزئیات صورت و لرزش‌های کوچک بدن در راه گم می‌شود، تماشاگر بیشتر شاهد رنج می‌شود تا در معرض آن. در یک بلک‌باکس کوچک، جایی که نفس بازیگر بخشی از تجربه‌ی تماشاگر شود، این متن می‌توانست ضربه‌ی دیگری بزند. سالن بزرگ به‌خودی‌خود اشتباه نیست، اما مقیاسش پاسخ می‌خواهد؛ یا فاصله باید از میان می‌رفت یا معماری صحنه‌ای قدرتمندی این وسعت را مهار می‌کرد. طراحی صحنه‌ی «آتش‌سوزی‌ها» به گمانم نه آن فشردگی را ساخته و نه آن قدرت معماری را. فضای نسبتاً خالی و مینیمالش در سالنی کوچک‌تر معنای دیگری می‌گرفت، اما اینجا نه
مسئله‌ی بعدی بازیگران‌اند. این نمایش از نظر انتخاب بازیگر یکی از پرجاذبه‌ترین پروژه‌های این فصل تئاتر است، بازیگران اصلی همه شناخته‌شده و بسیاری‌شان ستاره‌اند، حضورشان طبیعتاً در فروش نقش دارد و «آتش‌سوزی‌ها» هم خوب می‌فروشد، نکته‌ای که باید نقطه‌قوت تولید دانست نه نادیده‌اش گرفت. اما فروش یک چیز است، ترکیب درست بازیگران چیز دیگر. هرکدام از این بازیگران به‌تنهایی می‌توانند بازیگر خوبی باشند، پرسش من این است که آیا آنها کنار هم یک گروه ساخته‌اند؟ پاسخم مثبت نیست. «آتش‌سوزی‌ها» به بازیگران خوب احتیاج دارد، اما بیش از آن به گروهی احتیاج دارد که در یک جهان مشترک نفس بکشد، نه مجموعه‌ای از بازیگران خوب که هرکدام عادت‌های شخصی خودشان را به صحنه می‌آورند. در بخش‌هایی از اجرا دقیقاً همین را دیدم. وقتی متن این‌قدر چندلایه است و بازیگر باید میان زمان‌ها و شخصیت‌های مختلف حرکت کند، این هماهنگی اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند.اینجاست که پارادوکس اصلی «آتش‌سوزی‌ها» شکل می‌گیرد. نمایش تماشاگر را می‌گیرد، اما هرچه بیشتر به خود اجرا نگاه می‌کنم بیشتر مطمئن می‌شوم بخش قابل‌توجهی از این قدرت از خود متن می‌آید. غلیان احساسات ما هم سند موفقیت اجرا نیست، فقط نشان می‌دهد معوض چیزی نوشته که حتی وقتی صحنه تمام ظرفیتش را آزاد نمی‌کند، باز راهش را به قلب تماشاگر پیدا می‌کند. من اعتقاد دارم کارگردان در برابر متن‌های بزرگ نباید فقط به آن‌ها اعتماد کند، باید با آن‌ها درگیر شود، گاهی مقابلشان بایستد، چیزی را جابه‌جا کند، حذف کند، زاویه‌ای شخصی پیدا کند تا در پایان تماشاگر علاوه بر داستان معوض، یک «آتش‌سوزی‌ها»ی مشخص از میرمنتظمی هم با خود ببرد. میرمنتظمی را نمی‌شود به‌خاطر انتخاب چنین متنی سرزنش کرد، انتخابش جاه‌طلبانه بوده و کارنامه‌اش نشان می‌دهد از پس چنین پروژه‌هایی برمی‌آید، همین‌ها انتظار از او را بالاتر می‌برد. مشکل «آتش‌سوزی‌ها» این نیست که نمایش بدی است، دقیقاً برعکس؛ به‌قدر کافی خوب هست که سالن را پر کند، تماشاگر را به گریه بیندازد و مدت‌ها ذهنش را درگیر نگه دارد. اما هنوز پاسخ نمی‌دهد به این‌که کارگردانی چه چیزی به نوشته‌ی معوض افزوده. شاید دقیق‌ترین جمله همین باشد: میرمنتظمی به‌اندازه‌ی خودِ معوض خطر نکرده، برای نمایشی درباره‌ی آدم‌هایی که همه‌چیزشان را در آتش جنگ و جست‌وجوی حقیقت باخته‌اند.
۱۷ مرداد ساعت ۰۴:۲۰
‍ لرزان
«هنوز زنده‌ایم؛ داستان یک زلزله» پیش از آنکه درباره زلزله باشد، درباره جهانی است که مدت‌هاست تعادلش را از دست داده. اما مشکل اینجاست ... دیدن ادامه ›› که خود نمایش هم در میانه این همه لرزش، نمی‌تواند روی پای خودش بایستد.
هتلی ورشکسته و در آستانه فروش، آدم‌هایی گرفتار بحران، شهری که زیر ضربه زلزله قرار گرفته و ساختمانی که حتی پیش از لرزش زمین، نشانه‌های فروپاشی را در خودش دارد. این ایده اولیه، ظرفیت یک درام اجتماعی تند و تلخ را دارد. طراحی صحنه هادی سلطانی‌فرد شاید دقیق‌ترین بخش اجراست. تخت‌هایی که بی‌نظم روی هم تلنبار شده‌اند، میز رسپشن کج و فضایی که هیچ چیز در آن سر جای خودش نیست، فقط یک دکور عجیب نمی‌سازند؛ تصویری از جهانی هستند که نظم ظاهری‌اش فرو ریخته. انگار زلزله قبل از آنکه به شهر برسد، وارد این هتل شده است.
اما نمایشنامه از همین نقطه قوت، فاصله می‌گیرد. «هنوز زنده‌ایم» گرفتار یک مشکل اساسی است: ایده زیاد دارد و تمرکز کم. نمایش مدام درهای تازه‌ای باز می‌کند؛ زلزله، ورشکستگی، رسانه، قدرت، پنهان‌کاری، رونالدو، کودک گمشده، خشونت، تونل‌های زیرزمینی و آدم‌هایی که هرکدام مستقلا می‌توانند مرکز یک داستان مستقل باشند اما عملا هیچ کجای داستان نیستند. خطوط داستانی نمایشنامه هرچه کمتر به یک کلیت منسجم تبدیل می‌شوند بیشتر شبیه مجموعه‌ای از نشانه‌ها هستند که کنار هم قرار گرفته‌اند و از تماشاگر می‌خواهند خودش میان آنها ارتباط برقرار کند.
ایده حضور رونالدو یکی از همین ایده‌های نمایش است. رونالدویی که دیده نمی‌شود اما حضورش همه چیز را تغییر می‌دهد. رسانه‌ها، خبرنگارها و حتی اقتصاد ورشکسته هتل، به امید ورود او جان می‌گیرند. رونالدو در اینجا دیگر یک شخصیت نیست؛ یک تصویر رسانه‌ای است، یک اسطوره ساخته‌شده توسط دیگران.
اما نمایش به جای اینکه این ایده را تا انتها دنبال کند، آن را رها می‌کند و سراغ لایه دیگری می‌رود. همین مشکل در بخش‌های سیاسی و اجتماعی اثر هم دیده می‌شود. اشاره به قدرت، پنهان‌کاری، روایت‌های رسمی و اتفاقات پشت پرده، ظرفیت نقد جدی دارند، اما انگار نمایش بیشتر به طرح آنها علاقه‌مند است تا به واکاوی‌شان.
«هنوز زنده‌ایم» از منطق گروتسک استفاده می‌کند؛ جایی که امر خنده‌دار و امر هولناک کنار هم قرار می‌گیرند. شهری که در حال ویرانی است اما همه چشم به راه یک سلبریتی هستند. آدم‌هایی که وسط فاجعه همچنان دنبال حفظ جایگاه و منافع خودشان‌اند. اما گروتسک زمانی اثرگذار است که این آشفتگی، پشتوانه معنایی داشته باشد. اگر هر موقعیت عجیب فقط موقعیت عجیب‌تری را به دنبال بیاورد، نتیجه نه چندلایگی، بلکه پراکندگی است.
در خلاصه نمایش آمده است: «زلزله می‌آید اما هیچ‌کس حق لرزیدن ندارد.»
پرسش مهم این است: چه کسی اجازه لرزیدن نمی‌دهد؟ قدرت؟ رسانه؟ ترس؟ مناسبات اجتماعی؟ نمایش این پرسش‌ها را مطرح می‌کند، اما توان پاسخ دادن به آنها را ندارد.
«هنوز زنده‌ایم» نمایشی است با لحظه‌های درخشان، ایده‌های جسورانه و طراحی صحنه‌ای که گاهی از خود متن جلو می‌زند؛ اما بلندپروازی آن از انسجامش بیشتر است.
مشکل نمایش این نیست که حرفی برای گفتن ندارد؛ مشکل این است که آن‌قدر حرف می‌زند که هیچ‌کدام فرصت نمی‌کنند به حرف اصلی تبدیل شوند. در پایان، همان هتل کج و آشفته باقی می‌ماند؛ ساختمانی که هنوز ایستاده، اما از مدت‌ها قبل چیزی درونش فرو ریخته است.
شاید این دقیق‌ترین تصویر نمایش باشد: همه چیز می‌لرزد، اما پیش از همه، این خود روایت است که دچار سلسله ی زلزله شده است.
علیرضا گیلوری
سپاس از نگاه و نقد تون 🙏🏻🙏🏻
ارادت
۱۷ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ مرداد ساعت ۲۰:۰۸
دوباره شنیدن چخوف
بازگشت یوسف باپیری به صحنه، بعد از بیش از پنج سال، خودش یک اتفاق بزرگ است. او از آن کارگردان‌هایی نیست که صرفاً برای حضور ... دیدن ادامه ›› داشتن تولید کند. روی صحنه بودنش معنا دارد و روی صحنه نبودنش هم. برای همین هر اجرای تازه‌اش، پیش از آنکه صرفا یک نمایش جدید باشد، حامل یک موضع است.«براساس دایی وانیا» نیز دقیقا چنین اجرایی است.پیش از دیدن نمایش، گفت‌وگوی باپیری را خوانده بودم؛ همان‌جا که می‌گفت این اجرا «سلبریتی‌محور» نیست. راستش آن جمله برایم عجیب بود. مگر می‌شود نمایشی با حضور حسن معجونی و هوتن شکیبا، که بلیت‌هایش در همان ساعات نخست فروش رفت، سلبریتی‌محور نباشد؟پاسخ را البته خود نمایش می‌دهد.باپیری نه «چهره» انتخاب کرده، نه از شهرت بازیگرانش بهره‌برداری کرده است؛ او دو بازیگر را برگزیده که احتمالاً بهترین گزینه‌های ممکن برای این اجرا هستند. هر دو سال‌ها با جهان چخوف زیسته‌اند و توانایی‌شان دقیقاً همان چیزی است که این ساختار دشوار طلب می‌کند. تفاوت بزرگی میان استفاده از سلبریتی و انتخاب بازیگر وجود دارد و این اجرا نمونه روشنی از همین تفاوت است.
نمایش، اجرای دوباره «دایی وانیا» نیست. دو بازیگر مدام میان شخصیت‌های مختلف نمایشنامه جابه‌جا می‌شوند؛ هیچ‌کس صاحب یک نقش ثابت نیست و همین انتخاب، توجه مخاطب را از شخصیت‌ها به خود گفت‌وگوها منتقل می‌کند؛ همان جایی که روح نمایشنامه‌های چخوف شکل می‌گیرد. شاید تماشاگر در دقایق نخست کمی سردرگم شود، اما اجرا خیلی زود قواعد خودش را به او یاد می‌دهد.
زمان و مکان نیز از گذشته جدا شده‌اند. باپیری روسیه چخوفی را بازسازی نمی‌کند؛ انگار دو بازیگر امروز، در یک فضای معاصر، نشسته‌اند و «دایی وانیا» را با هم تمرین می‌کنند. چخوف از تاریخش جدا نمی‌شود، اما به امروز نزدیک‌تر از همیشه به نظر می‌رسد.
بزرگ‌ترین امتیاز اجرا، بازی حسن معجونی و هوتن شکیباست. آن‌ها با تغییر صدا، بدن، ریتم و کیفیت حضور، در چند ثانیه از شخصیتی به شخصیت دیگر می‌روند، بی‌آنکه این جابه‌جایی‌ها تصنعی یا نمایشی به نظر برسد. تماشای این دو بازیگر، خود به یک کلاس زنده بازیگری تبدیل می‌شود؛ کلاسی که هر دانشجوی بازیگری و هر علاقه‌مند تئاتر باید تجربه‌اش کند.
تنها جایی که اجرای باپیری برای من از نفس می‌افتد، طراحی صحنه است. طراحی، زیبا و چشم‌نواز است، اما بیش از آنکه در خدمت نمایش باشد، در خدمت خودش است. حضور اسپانسر را می‌توان در این انتخاب دید؛ انتخابی که اگرچه صحنه را زیباتر کرده، اما الزاماً جهان نمایش را غنی‌تر نکرده است. این تنها نقطه‌ای است که احساس کردم باپیری، برخلاف دقت همیشگی‌اش، ناچار شده با منطق بازار مصالحه کند.
با همه این‌ها، «براساس دایی وانیا» یک تجربه اجرایی شاخص و لذت‌بخش است. اجرایی که نه چخوف را به یک شیء موزه‌ای تبدیل می‌کند و نه با معاصرسازی‌های تصنعی می‌خواهد او را از نو اختراع کند. باپیری فقط امکان دوباره شنیدن چخوف را فراهم کرده است و همین، دستاورد کمی نیست.
فقط یک حسرت باقی می‌ماند؛ نوشتن درباره نمایشی که تا آخرین اجرای آن همه بلیت‌ها فروخته شده است، بیش از آنکه مخاطب را به تماشای آن دعوت کند، احتمالاً حسرت نرسیدن به آن را بیشتر می‌کند. مگر آنکه این اجرا، چنان که شایسته‌اش است، فرصت دوباره‌ای برای دیده شدن پیدا کند.
با پاراگرافِ طراحی صحنه و موضوعِ اسپانسر بسیار زیاد با شما موافقم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ مرداد ساعت ۱۹:۰۳
‍ یک نقطه، پیتزا و احتمال قتل
«اَم‌پاس» حسین اناری از یک موقعیت ساده شروع می‌شود: ایستگاهی در نیمه‌شب، مردی تنها و پیکی که پیتزایی را به آدرسی آورده که ظاهراً کسی در آن چیزی سفارش نداده است. همین موقعیت ساده، کم‌کم به رابطه‌ای میان دو نفر تبدیل می‌شود؛ رابطه‌ای که در آن اعتماد و سوءظن، ترس و نیاز، نزدیک شدن و پس زدن، مدام جای خودشان را به یکدیگر می‌دهند.
نمایش، دست‌کم در سطح فرم، خیلی اهل ماجراجویی نیست. همه چیز در همان ایستگاه اتوبوس می‌گذرد و «اَم‌پاس» بیشتر از هر چیز روی بازی بازیگران و موقعیت دراماتیک خود حساب می‌کند. جهان نمایش در ابتدا کاملاً آشنا به نظر می‌رسد؛ اما به‌تدریج اتفاق‌هایی در آن رخ می‌دهد که این آشنایی را به هم می‌زند. واقعیت، بدون آن‌که ناگهان کنار گذاشته شود، شروع می‌کند به لغزیدن.
نقطه قوت نمایش، به نظرم، همین رابطه دو نفره است. مردی که از یک‌سو از حضور دیگری می‌ترسد و از سوی دیگر به او نیاز دارد؛ پیکی که هم می‌تواند تهدید باشد و هم تنها امکان نجات. این رفت‌وآمد دائمی میان نزدیک شدن و فاصله گرفتن، در بخش‌هایی از اجرا به خوبی جواب می‌دهد. «اَم‌پاس» هرجا روی همین رابطه می‌ایستد و اجازه می‌دهد کشمکش میان دو شخصیت شکل بگیرد، زنده‌تر و دقیق‌تر است.
اما ایده اصلی نمایش از این رابطه فراتر می‌رود. پای ویراستاری یک شعر، یک نقطه کم و زیاد و احتمال قتل در میان است. «نقطه» در ظاهر می‌تواند ... دیدن ادامه ›› فقط یک نشانه زبانی باشد؛ اما برای تماشاگر ایرانی، به‌سادگی از ظرفیت‌های سیاسی و اجتماعی خالی نیست. وقتی یک ویراستار به‌دلیل دست بردن در یک نقطه، خود را در معرض تهدید می‌بیند، ناگزیر امکان خوانش‌هایی فراتر از یک شوخی ادبی یا موقعیت ابزورد به وجود می‌آید. این‌که آیا نمایش عمداً به واقعیتی بیرونی ارجاع می‌دهد یا نه، مسئله‌ای جداست؛ مهم این است که خود نمایش چنین امکانی را در ذهن مخاطب فعال می‌کند.
«اَم‌پاس» در اینجا به پرسش جذابی نزدیک می‌شود: وقتی با یک تهدید نامرئی روبه‌رو می‌شویم، آیا واقعاً می‌توانیم از ساختن علت فرار کنیم؟ انسان در برابر اتفاقی که توضیحی برایش ندارد، شروع می‌کند به کنار هم گذاشتن نشانه‌ها. قاتل می‌سازد، انگیزه پیدا می‌کند و از هر اتفاقی سرنخ درمی‌آورد. شاید جهان، در نهایت، بسیار بی‌معناتر از آن چیزی باشد که ما می‌توانیم تحمل کنیم.
ولی همین‌جا باید از خود نمایش پرسید: آیا بی‌دلیل بودن یک اتفاق، به‌تنهایی آن را ابزورد می‌کند؟
به گمان من، نه. ابزورد فقط حذف علت و معلول نیست. بی‌معنایی وقتی به نیروی دراماتیک تبدیل می‌شود که میان میل انسان به پیدا کردن معنا و مقاومت جهان در برابر معنا، کشمکشی واقعی شکل بگیرد. «اَم‌پاس» در بخش‌هایی به این کشمکش نزدیک می‌شود، اما گاهی نیز میان رئالیسم و ابزورد، بیش از آن‌که جهان تازه‌ای بسازد، صرفاً میان دو منطق رفت‌وآمد می‌کند.
این مسئله در ساختار کلی اجرا هم خودش را نشان می‌دهد. نمایش در بخش میانی، زمانی که رابطه دو شخصیت به پیچیده‌ترین وضعیت خود می‌رسد، بیشترین انرژی را دارد. اما در ابتدا و انتها، گاهی این احساس به وجود می‌آید که ایده هنوز می‌توانسته بیشتر پرداخت شود؛ یا جایی که باید به نتیجه‌ای دقیق برسد، به جای آن‌که پیامد منطقی مسیر طی‌شده باشد، به غافلگیری تکیه می‌کند.
با این همه، «اَم‌پاس» قطعا نمایش بی‌مسئله‌ای نیست؛ و اتفاقاً ارزشش در همین بی‌مسئله نبودن است. نمایش از یک پیتزا، یک پیام، یک نقطه و یک انتظار، موقعیتی می‌سازد که در آن مرز میان تصادف و سرنوشت، معنا و بی‌معنایی، واقعیت و خیال مدام جابه‌جا می‌شود. عنوان نمایش هم دقیقاً به همین وضعیت اشاره دارد. «اَم‌پاس» میان آنچه می‌دانیم و آنچه نمی‌دانیم گیر می‌کند ؛ میان میل ما به توضیح دادن و جهانی که الزاماً موظف نیست توضیحی به ما بدهد.
و احتمالا مسئله نهایی نمایش همین است: ما از بی‌معنایی بیشتر از مرگ می‌ترسیم. برای همین، حتی وقتی چیزی جز یک تصادف در کار نیست، باز هم دنبال قاتل می‌گردیم.حتی اگر فقط پای یک نقطه در میان باشد.
چه تفسیر جالبی. خواندنش نه فقط منو با فضای نمایش آشنا کرد، بلکه واقعاً کنجکاوم کرد که در صورت اجرای مجدد،خود نمایش رو ببینم و با این ایده‌ها (مخصوصا ایده ی ترس انسان از بی معنایی) از نزدیک مواجه بشم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۲ مرداد ساعت ۲۳:۱۱
‍ درباره ی کمدی فلسفی
علی جعفری فوتمی- مشاور پروژه هیپوکامپوس
از همان روزهای آغازین شکل‌گیری پروژه «هیپوکامپوس» و در گفت‌وگوهایی که درباره‌ی متن و جهان این نمایش داشتیم، تصمیم بر این شد که این نمایش با عنوان «هیپوکامپوس؛ یک کمدی فلسفی» معرفی شود.
شاید در نگاه اول، کنار هم قرار گرفتن دو واژه‌ی «کمدی» و «فلسفه» کمی عجیب به نظر برسد. ما معمولاً کمدی را با خنده و سرگرمی می‌شناسیم و فلسفه را با مفاهیم دشوار و پرسش‌های سنگین. اما کمدی، از دیرباز، یکی از جدی‌ترین شیوه‌های انسان برای مواجهه با جهان و وضعیت خودش بوده است.
در «هیپوکامپوس»، کمدی صرفاً به معنای موقعیت‌هایی نیست که قرار است تماشاگر را به خنده بیندازد. خنده گاهی از دل مواجهه با جهانی شکل می‌گیرد که منطق آشنای خود را از دست داده است؛ جهانی شبیه خواب، که در آن آدم‌ها ناگهان در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که نمی‌دانند چگونه به آن رسیده‌اند، اتفاقات بدون منطق معمول رخ می‌دهند و هیچ چیز الزاماً آن‌طور که باید، پیش نمی‌رود.
اما «هیپوکامپوس» فقط درباره‌ی آدم‌هایی نیست که در جهانی خواب‌گونه گرفتار شده‌اند. پرسش مهم‌تر این است که آیا ما در جهان بیداری خودمان، آن‌قدرها ... دیدن ادامه ›› هم از این وضعیت دور هستیم؟
ما در جهانی زندگی می‌کنیم که جنگ، خشونت، بحران و اتفاقات غیرمنطقی، به‌تدریج برایمان عادی شده‌اند. به چیزهایی عادت کرده‌ایم که شاید در هر جهان دیگری باید ما را متعجب یا خشمگین می‌کردند. گاهی آن‌قدر در معرض بی‌منطقی قرار گرفته‌ایم که دیگر از بی‌منطقی تعجب نمی‌کنیم.
از این منظر، جهان «هیپوکامپوس» می‌تواند تصویری اغراق‌شده و سوررئال از جهان واقعی ما باشد؛ جهانی که در آن آدم‌ها تلاش می‌کنند بفهمند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و آیا هنوز امکان پیدا کردن راهی برای رهایی وجود دارد.
اینجاست که فلسفه‌ی نمایش شکل می‌گیرد؛ نه در قالب پاسخ‌های آماده یا دیالوگ‌های خطابه‌وار، بلکه در خودِ موقعیت. «هیپوکامپوس» قرار نیست به جای تماشاگر فکر کند؛ او را با پرسش‌هایی درباره‌ی واقعیت، جبر، انتخاب و امکان رهایی روبه‌رو می‌کند و اجازه می‌دهد خودش میان نشانه‌ها و اتفاقات نمایش ارتباط برقرار کند.
برای من، «کمدی فلسفی» دقیقاً به همین معناست: نمایشی که می‌توان به آن خندید، اما شاید نتوان به‌سادگی از کنار پرسش‌هایش عبور کرد.
واقعاً چه چیزی در این جهان، از آنچه در خواب می‌بینیم، منطقی‌تر است؟
شاید برای پیدا کردن پاسخ این پرسش، بد نباشد یک بار به تماشای «هیپوکامپوس؛ یک کمدی فلسفی» بنشینیم.
۳۰ تیر ساعت ۱۱:۵۷
‍ جهان را چه کسی باید پاک کند؟
در جهان نمایشی مهدی کوشکی، آدم‌ها معمولاً در جهانی سالم زندگی نمی‌کنند. جهان پیشاپیش زخمی و آلوده است و خشونت، ... دیدن ادامه ›› بیش از آن‌که حادثه‌ای بیرونی باشد، به وضعیتی تبدیل شده که در روابط، مناسبات قدرت و ذهن آدم‌ها رسوب کرده است. «اسب نورد» نیز ادامه‌ی همین مسیر است؛ امتداد دغدغه‌هایی که در آثار مختلف کوشکی با صورت‌های گوناگون بازمی‌گردند: جهان بیمار، خشونت، فروپاشی اخلاقی و انسان گرفتار در مناسباتی که خود نیز بخشی از آن است.
اما در «اسب نورد» یک جابه‌جایی مهم رخ می‌دهد. این‌جا انسان فقط قربانی جهان بیمار نیست؛ می‌خواهد آن را تغییر دهد، حتی پاک کند. و درست از همین‌جا مسئله‌ی اصلی نمایش آغاز می‌شود: هرکس بخواهد جهان را پاک کند، ابتدا باید تصمیم بگیرد چه چیزی پلید است و چه کسی حق دارد درباره‌ی پلیدی حکم بدهد. این‌جا میل به نجات می‌تواند به میل به سلطه نزدیک شود و مبارزه با خشونت، به خشونتی تازه بدل شود.
نمایش از یک وضعیت آشنا آغاز می‌شود، اما به‌تدریج مرز واقعیت و ذهنیت را جابه‌جا می‌کند و به فضایی مالیخولیایی و سوررئال می‌رسد. این حرکت با جهان ذهنی شخصیت‌ها تناسب دارد، اما هم‌زمان متن و اجرا را در معرض مرز باریک میان ابهام و گنگی قرار می‌دهد.
در چنین اجرایی، بازی مهدی کوشکی یکی از نقاط قوت اصلی است: مسلط، جذاب و سرشار از فراز و فرودهای احساسی. او متن خودش را فقط اجرا نمی‌کند؛ انگار آن را از درون می‌شناسد. در تجربه‌هایی مانند «آوازه‌خوان طاس» نیز می‌شد این نوع رابطه‌ی نویسنده و بازیگر را دید؛ جایی که ریتم، مکث و تغییرات عاطفی از دل متن به بازی منتقل می‌شوند.
حضور عاطفه کوشکی نیز یکی از تصمیم‌های مهم اجرایی است. ساختار نمایش گاه این تصور را ایجاد می‌کند که هسته‌ی اولیه‌ی متن ظرفیت یک مونولوگ بلند را داشته، اما شخصیت خواهر به این جهان وارد شده است. این انتخاب امکان رابطه و تقابل را به نمایش اضافه می‌کند، هرچند گاهی این پرسش را نیز به وجود می‌آورد که آیا شخصیت دوم از ابتدا یک ضرورت دراماتیک بوده یا متن در مسیر اجرا برای دو بازیگره‌شدن گسترش یافته است.
کارگردانی هستی حسینی بر پایه‌ی زبانی استیلیزه و مینیمالیستی شکل گرفته است. او با کمترین عناصر، فضای لازم را می‌سازد و اجازه می‌دهد بازیگر در آن فضا کار خود را انجام دهد. این مینیمالیسم نوعی اقتصاد اجرایی است؛ حسینی می‌داند که کارگردانی همیشه به معنای افزودن نیست و گاهی مهم‌ترین تصمیم، حذف عناصر اضافی است.
«اسب نورد» همچنین محصول همکاری آدم‌هایی است که سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسند. می‌توان از خانواده‌ی کوشکی به‌عنوان یک خانواده‌ی هنری سخن گفت: مصطفی کوشکی به‌عنوان تهیه‌کننده، هستی حسینی به‌عنوان کارگردان و مهدی و عاطفه کوشکی به‌عنوان بازیگران. اهمیت این موضوع نه صرفاً در نسبت خانوادگی، بلکه در تجربه‌ی مشترک و ممتد هنری است. آن‌ها زبان یکدیگر را می‌فهمند، توانایی‌ها و ضعف‌های هم را می‌شناسند و برای رسیدن به زبان مشترک از نقطه‌ی صفر شروع نمی‌کنند. در شرایط دشوار تولید تئاتر امروز، این تجربه‌ی مشترک می‌تواند امتیازی مهم باشد.
و «اسب نورد» در نهایت به همان پرسش بازمی‌گردد: با جهانی که بیمار است چه باید کرد؟ اصلاحش کرد، ترک کرد یا پاکش کرد؟
مشکل از جایی شروع می‌شود که کسی تصور می‌کند پاسخ را می‌داند.
شاید پرسش نهایی نمایش این نباشد که چه کسی شرور است؛ پرسش دشوارتر این است که چه کسی حق دارد شرارت را تعریف کند. و شاید خطرناک‌ترین آدم، نه آن کسی باشد که جهان را پلید می‌بیند، بلکه آن کسی که مطمئن است خودش در این جهان، تنها پاک‌دستِ باقی‌مانده است.
۲۹ تیر ساعت ۱۱:۴۷
لبه‌ی تیغ
مجتبی جدی از آدم‌های بسیار جدی تئاتر ماست؛ از آن جنس کارگردان‌هایی که دغدغه دارند، زمانه‌شان را می‌شناسند و معمولاً وقتی اجرایی از ... دیدن ادامه ›› آن‌ها می‌بینی، دلت می‌خواهد بروی بغلشان کنی، روی شانه‌شان بزنی و بگویی: «فلانی، خسته نباشی.»
این را واقعاً می‌گویم. جدی از آن کارگردان‌هایی نیست که تئاتر را فقط برای تولید یک نمایش دیگر روی صحنه ببرد. در کارهایش معمولاً مسئله‌ای وجود دارد و نسبتش با جهان امروز قطع نشده است. برای همین «تابوت عهد» برای من بیشتر از آن‌که اجرایی ناامیدکننده باشد، اجرایی حسرت‌برانگیز است؛ چون به نظرم فقط یک قدم با چیزی که می‌توانست باشد فاصله دارد.
مسئله‌ی اصلی این اجرا در دراماتورژی است.
«تابوت عهد» نیل لبیوت در ظاهر درباره‌ی رابطه‌ی یک زن و مرد است؛ رابطه‌ای که در سایه‌ی یک فاجعه‌ی بزرگ، با امکان یک انتخاب هولناک روبه‌رو می‌شود. اما در لایه‌ی عمیق‌تر، مسئله فقط تمام‌شدن رابطه یا میل‌داشتن و نداشتن این دو نفر به یکدیگر نیست. مسئله، انتخاب است و بعد از آن، عقوبت و مسئولیت‌پذیری؛ این‌که آیا آدم می‌تواند از پیامد کاری که کرده فرار کند یا نه.
به نظرم اجرای مجتبی جدی دراماتورژی لازم را برای حفظ و برجسته‌کردن این لایه انجام نداده و بیش از اندازه به سمت رابطه رفته است؛ به سمت رابطه‌ای که دیگر کار نمی‌کند، خیانت، فرسودگی و کشمکش میان دو آدم.
این‌ها البته در خود متن هم وجود دارد، اما در متن، رابطه بیشتر میدان آزمایش یک پرسش بزرگ‌تر است: آدم با انتخاب‌هایش چه می‌کند؟ در اجرای جدی، این نسبت تا حدی به هم خورده و رابطه جای مسئله‌ی اصلی را گرفته است. و این حیف است؛ چون اگر اجرا بیشتر روی مسئله‌ی مسئولیت و پیامد انتخاب می‌ایستاد، «تابوت عهد» می‌توانست به شکلی عجیب با امروز ما وارد گفت‌وگو شود؛ با جهانی که آدم‌ها در آن مدام می‌کوشند از نتایج انتخاب‌هایشان فرار کنند و مسئولیت را به گردن شرایط، دیگران یا یک اتفاق بزرگ‌تر بیندازند.
در واقع، به نظرم اجرای جدی در این‌جا از عمق به سطح می‌آید.
مسئله‌ی دیگر، مواجهه‌ی اجرا با یازده سپتامبر است. در متن اصلی، این فاجعه‌ی تاریخی موتور اصلی موقعیت دراماتیک است. اما در اجرای فعلی، ارجاع‌ها مستقیم و صریح نیستند و مخاطب باید خودش نشانه‌ها را کنار هم بگذارد. این تصمیم به‌خودی‌خود بد نیست؛ حتی می‌تواند نمایش را از یک واقعه‌ی تاریخی مشخص عبور دهد و به موقعیتی انسانی‌تر و عام‌تر برساند. اما وقتی ارجاع مستقیم به یازده سپتامبر کمرنگ می‌شود، باید لایه‌ی اخلاقی نمایش پررنگ‌تر شود و آن فاجعه‌ی تاریخی به پرسشی درباره‌ی مسئولیت تبدیل شود. وگرنه بخشی از نیروی محرک متن نیز از دست می‌رود.
نکته‌ی دیگر، انتخاب بازیگر است. در متن، ابی از بن بزرگ‌تر و رئیس اوست. این اختلاف سن و موقعیت شغلی، بخشی از ساختار رابطه است. این دو نفر در موقعیتی برابر با هم قرار ندارند و این نابرابری باید در بدن بازیگرها، فاصله‌ی میان آن‌ها، نوع نگاه‌کردن و میزان تسلطشان بر فضا دیده شود.
اما در اجرای جدی، این اختلاف آن‌قدر که باید محسوس نیست. ما می‌دانیم ابی از بن بزرگ‌تر است، اما این تفاوت به یک نیروی دراماتیک تبدیل نمی‌شود. در نتیجه، رابطه‌ی این دو بیشتر شبیه رابطه‌ی دو آدم تقریباً هم‌سطح به نظر می‌رسد که درگیر یک بحران عاطفی شده‌اند. در نمایشی که فقط دو بازیگر دارد، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا می‌کند؛ چون کوچک‌ترین تغییر در نسبت بدن‌ها و حضور آن‌ها، مستقیماً بر معنای رابطه اثر می‌گذارد.
و بعد می‌رسیم به مسئله‌ی صدا. در نمایشی که تقریباً تمام بارش بر دیالوگ است، شنیده‌نشدن بخشی از جمله‌ها مسئله‌ی کوچکی نیست. در «تابوت عهد»، هر جمله اطلاعات می‌دهد، رابطه را تغییر می‌دهد یا بخشی از گذشته را آشکار می‌کند. وقتی تماشاگر جمله‌ای را درست نمی‌شنود، فقط یک کلمه را از دست نداده؛ بخشی از زنجیره‌ی دراماتیک را از دست داده است.
بازی‌های مینیمال به صدای دقیق و بیان روشن نیاز دارند. وقتی قرار نیست بازیگر با حرکت‌های بزرگ چیزی را به تماشاگر تحمیل کند، این کلمه است که باید کار خودش را بکند. و اگر کلمه شنیده نشود، بخشی از اجرا از بین می‌رود.
با همه‌ی این‌ها، «تابوت عهد» برای من اجرای بدی نیست. مسئله این است که می‌توانست خیلی بهتر باشد.
مجتبی جدی خوب می‌داند تئاتر فقط بازنمایی یک داستان نیست؛ باید با زمانه‌اش وارد گفت‌وگو شود و «تابوت عهد» ظرفیت این گفت‌وگو را دارد.
حرف آخر: آدم می‌تواند از خانه‌اش فرار کند، از همسرش، از بچه‌هایش، از شغلش و حتی از اسمش؛ اما از انتخاب‌هایش نه.
و کاش اجرای مجتبی جدی، بیش از آن‌که بر این گزاره بایستد که «این رابطه دیگر کار نمی‌کند»، بر این حقیقت می‌ایستاد که: هیچ فاجعه‌ای نمی‌تواند آدم را از مسئولیت انتخاب‌هایش معاف کند.
به نظرم، فاصله‌ی اجرای جدی با اجرایی که می‌توانست باشد، دقیقاً در همین گزاره است.
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر
موسیقی

تماس‌ها

09123300793
ali.jafarifootami
iran.dramatic
naghd_resaneh