یک نقطه، پیتزا و احتمال قتل
«اَمپاس» حسین اناری از یک موقعیت ساده شروع میشود: ایستگاهی در نیمهشب، مردی تنها و پیکی که پیتزایی را به آدرسی آورده که ظاهراً کسی در آن چیزی سفارش نداده است. همین موقعیت ساده، کمکم به رابطهای میان دو نفر تبدیل میشود؛ رابطهای که در آن اعتماد و سوءظن، ترس و نیاز، نزدیک شدن و پس زدن، مدام جای خودشان را به یکدیگر میدهند.
نمایش، دستکم در سطح فرم، خیلی اهل ماجراجویی نیست. همه چیز در همان ایستگاه اتوبوس میگذرد و «اَمپاس» بیشتر از هر چیز روی بازی بازیگران و موقعیت دراماتیک خود حساب میکند. جهان نمایش در ابتدا کاملاً آشنا به نظر میرسد؛ اما بهتدریج اتفاقهایی در آن رخ میدهد که این آشنایی را به هم میزند. واقعیت، بدون آنکه ناگهان کنار گذاشته شود، شروع میکند به لغزیدن.
نقطه قوت نمایش، به نظرم، همین رابطه دو نفره است. مردی که از یکسو از حضور دیگری میترسد و از سوی دیگر به او نیاز دارد؛ پیکی که هم میتواند تهدید باشد و هم تنها امکان نجات. این رفتوآمد دائمی میان نزدیک شدن و فاصله گرفتن، در بخشهایی از اجرا به خوبی جواب میدهد. «اَمپاس» هرجا روی همین رابطه میایستد و اجازه میدهد کشمکش میان دو شخصیت شکل بگیرد، زندهتر و دقیقتر است.
اما ایده اصلی نمایش از این رابطه فراتر میرود. پای ویراستاری یک شعر، یک نقطه کم و زیاد و احتمال قتل در میان است. «نقطه» در ظاهر میتواند
... دیدن ادامه ››
فقط یک نشانه زبانی باشد؛ اما برای تماشاگر ایرانی، بهسادگی از ظرفیتهای سیاسی و اجتماعی خالی نیست. وقتی یک ویراستار بهدلیل دست بردن در یک نقطه، خود را در معرض تهدید میبیند، ناگزیر امکان خوانشهایی فراتر از یک شوخی ادبی یا موقعیت ابزورد به وجود میآید. اینکه آیا نمایش عمداً به واقعیتی بیرونی ارجاع میدهد یا نه، مسئلهای جداست؛ مهم این است که خود نمایش چنین امکانی را در ذهن مخاطب فعال میکند.
«اَمپاس» در اینجا به پرسش جذابی نزدیک میشود: وقتی با یک تهدید نامرئی روبهرو میشویم، آیا واقعاً میتوانیم از ساختن علت فرار کنیم؟ انسان در برابر اتفاقی که توضیحی برایش ندارد، شروع میکند به کنار هم گذاشتن نشانهها. قاتل میسازد، انگیزه پیدا میکند و از هر اتفاقی سرنخ درمیآورد. شاید جهان، در نهایت، بسیار بیمعناتر از آن چیزی باشد که ما میتوانیم تحمل کنیم.
ولی همینجا باید از خود نمایش پرسید: آیا بیدلیل بودن یک اتفاق، بهتنهایی آن را ابزورد میکند؟
به گمان من، نه. ابزورد فقط حذف علت و معلول نیست. بیمعنایی وقتی به نیروی دراماتیک تبدیل میشود که میان میل انسان به پیدا کردن معنا و مقاومت جهان در برابر معنا، کشمکشی واقعی شکل بگیرد. «اَمپاس» در بخشهایی به این کشمکش نزدیک میشود، اما گاهی نیز میان رئالیسم و ابزورد، بیش از آنکه جهان تازهای بسازد، صرفاً میان دو منطق رفتوآمد میکند.
این مسئله در ساختار کلی اجرا هم خودش را نشان میدهد. نمایش در بخش میانی، زمانی که رابطه دو شخصیت به پیچیدهترین وضعیت خود میرسد، بیشترین انرژی را دارد. اما در ابتدا و انتها، گاهی این احساس به وجود میآید که ایده هنوز میتوانسته بیشتر پرداخت شود؛ یا جایی که باید به نتیجهای دقیق برسد، به جای آنکه پیامد منطقی مسیر طیشده باشد، به غافلگیری تکیه میکند.
با این همه، «اَمپاس» قطعا نمایش بیمسئلهای نیست؛ و اتفاقاً ارزشش در همین بیمسئله نبودن است. نمایش از یک پیتزا، یک پیام، یک نقطه و یک انتظار، موقعیتی میسازد که در آن مرز میان تصادف و سرنوشت، معنا و بیمعنایی، واقعیت و خیال مدام جابهجا میشود. عنوان نمایش هم دقیقاً به همین وضعیت اشاره دارد. «اَمپاس» میان آنچه میدانیم و آنچه نمیدانیم گیر میکند ؛ میان میل ما به توضیح دادن و جهانی که الزاماً موظف نیست توضیحی به ما بدهد.
و احتمالا مسئله نهایی نمایش همین است: ما از بیمعنایی بیشتر از مرگ میترسیم. برای همین، حتی وقتی چیزی جز یک تصادف در کار نیست، باز هم دنبال قاتل میگردیم.حتی اگر فقط پای یک نقطه در میان باشد.