مدهآ اجرا نمیشود؛ مدهآ کجای این نمایش است؟
عنوان «مدهآ اجرا نمیشود، خب چکار کنم؟» از همان ابتدا یک موقعیت دراماتورژیک روشن میسازد: گروهی
... دیدن ادامه ››
میخواهد «مدهآ» را اجرا کند، اما ساختاری بیرونی مدام در آن دخالت میکند و چیزی از متن باقی نمیگذارد. ظرفیت اصلی نمایش هم دقیقاً همینجاست؛ دیدن استحاله تدریجی یک اثر کلاسیک زیر فشار مناسباتی که میخواهند آن را قابل اجرا، بیخطر و بیمسئله کنند. اما نمایش این ایده را تا انتها پی نمیگیرد. در ابتدا نشانههای این استحاله وجود دارد. «مدهآ» کمکم از آن چیزی که هست فاصله میگیرد. قتل فرزندان، که یکی از نقاط بنیادین تراژدی اوریپید است، با ملاحظات مربوط به فرزندآوری کنار گذاشته میشود و حتی نسبت مدهآ با ازدواج دوباره یاسون نیز تغییر میکند. اینجا میتوانستیم شاهد فرایندی باشیم که در آن «مدهآ» آنقدر تغییر کند که دیگر چیزی از مدهآ باقی نماند. متن مادر زیر فشار بیرونی، به چیزی تبدیل شود که حتی خودش را هم نمیشناسد اما نمایش در همین نقطه مسیر دیگری انتخاب میکند. ساختار بیرونی سرانجام مستقیماً وارد میشود، اجرا را متوقف میکند و گروه را از ادامه کار بازمیدارد. بنابراین فرایند استحاله که میتوانست موتور اصلی درام باشد، جای خود را به تقابل مستقیم گروه و ساختار میدهد. نمایش به جای آنکه فروپاشی تدریجی یک اثر را به نمایش بگذارد، بیشتر به هجو موقعیتی قدرت تبدیل میشود.
اینجا یک پارادوکس مهم شکل میگیرد که نمایش باید نسبت خود را با آن روشن میکرد: همان ساختاری که قرار است امکان تولید و اجرای اثر را محدود کند، در ابتدا مجوز اجرای آن را صادر کرده است. این نکته فقط یک مسئله بیرونی یا اداری نیست؛ مستقیماً به منطق دراماتورژیک اثر مربوط میشود. وقتی نمایش درباره نابودی یا استحاله اثر هنری بهوسیله ساختار رسمی حرف میزند، اما خودِ اثر در چارچوب همان ساختار امکان اجرا پیدا کرده است، رابطه میان هنرمند و ساختار دیگر یک رابطه ساده «هنرمند در برابر قدرت» نیست. اتفاقاً همین پیچیدگی میتوانست یکی از جذابترین لایههای نمایش باشد: ساختاری که هم امکان اجرا را فراهم میکند و هم در فرایند اجرا، در محتوای آن مداخله میکند.
«ریچارد سوم اجرا نمیشود» دقیقاً از چنین نسبتهایی برای ساختن جهان خود استفاده میکند. اما در «مدهآ اجرا نمیشود، خب چکار کنم؟» این پارادوکس بیشتر مطرح میشود تا اینکه به یک مسئله دراماتورژیک تبدیل شود. نمایش از تناقض میان مجوز و مداخله عبور میکند و در نهایت به یک تقابل نسبتاً ساده میان گروه و ساختار میرسد و همینجا دوباره سوال اصلی نمایش عیان می شود: چرا مدهآ؟
راستش انتخاب «مدهآ» انتخابی خنثی و قابل جایگزینی نیست. مدهآ یکی از متراکمترین متنهای تراژیک درباره زن، خانواده، خیانت، طردشدگی، قدرت و انتقام است. وقتی یک اثر جدید نام مدهآ را وارد عنوان و مرکز موقعیت خود میکند، انتظار میرود نسبت مشخصی با متن اوریپید برقرار کند. در «ریچارد سوم اجرا نمیشود» این رابطه تعیینکننده است. نمیتوان ریچارد سوم را به یک متن کلاسیک دیگر تغییر داد و همان نمایش را حفظ کرد، چون رابطه میان اثر جدید و نمایشنامه شکسپیر بخشی از درام است.
در «مدهآ اجرا نمیشود، خب چکار کنم؟» این ضرورت به اندازه کافی ساخته نشده است. اگر مدهآ را با آنتیگونه یا مکبث جایگزین کنیم، بخش قابلتوجهی از سازوکار نمایش همچنان قابل اجراست. این یعنی مدهآ هنوز به یک ضرورت دراماتورژیک تبدیل نشده و بیشتر به ماده اولیهای برای ساختن موقعیت بدل شده است.
همین مسئله درباره حضور بدنهای زنانه روی صحنه هم وجود دارد. بدن زنان، حرکت آنها و حضور زنان دوره قاجار از نظر تصویری ظرفیت زیادی ایجاد میکند و حتی در لحظاتی میتواند زیبا و تأثیرگذار باشد. اما در تئاتر، زیبایی بصری به خودی خود کافی نیست. وقتی این بدنها در نمایش مدهآ قرار میگیرند، باید بخشی از دستگاه معنایی اثر باشند. اگر این ارتباط ساخته نشود، دوباره به همان پرسش ساده میرسیم: خب که چی؟
مشکل نمایش کمبود ایده نیست. اتفاقاً ایده اولیه ظرفیت زیادی دارد. مسئله این است که ایده مرکزی دراماتورژیک تا انتها پیگیری نمیشود و عناصر مختلف اثر، از مدهآ تا بدن زن و موقعیت هجوآمیز و حتی پارادوکس مجوز و مداخله، به یک مرکز ثقل معنایی واحد نمیرسند. در نهایت، «مدهآ اجرا نمیشود» زمانی میتواند به یک عنوان دقیق و نه صرفاً جذاب تبدیل شود که خود نمایش چیزی درباره «مدهآ» بگوید که بدون «مدهآ» امکان گفتنش وجود نداشته باشد. در شکل فعلی، مسئله فقط این نیست که مدهآ اجرا نمیشود؛ مسئله این است که خودِ مدهآ هنوز به اندازه کافی در این نمایش اجرا نشده است.