در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | علی ابراهیم
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 05:31:21
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
-کالیگولا: خوب گوش کن، احمق. اگر خزانه اهمیت دارد پس جان مردم اهمیت ندارد. این مسلم است. همه آنهایی که مثل تو فکر می‌کنند ناچار باید این استدلال را بپذیرند و حالا که پول را همه‌چیز می‌دانند زندگیشان را به هیچ بگیرند. به‌هرحال، من تصمیم گرفته‌ام که منطقی باشم و چون قدرت در دست من است حالا خواهید دید که منطق برای شما به چه قیمتی تمام می‌شود. من تناقض‌گو و تناقض‌گویی را از میان برمی‌دارم. و اگر لازم شد، اول خود تو را.
یه کلاس فلسفهٔ اخلاق میرم
اونجا با یه هم‌درس جالبی گفتگویی داشتم
گفتم فلان چیز رو نمی‌فهمم، بهمان چیز رو نمی‌فهمم
حرف به غایت درست و متین و جذابی بهم زد؛ گفت مگه ما توی این دنیا باید همه چیز رو بفهمیم؟!
و از اون روز انگار آبی ریخته باشن رو آتش... این عطش فهمیدن همه چیز ازم سلب شد... و زندگیم راحت شد...

الآن نمی‌فهمم این متن چی میگه، و نمی‌فهمم تو چرا اینو اینجا نوشتی. ولی خوندمش و یه گوشه از ذهنم رو به خودش مشغول کرد و این خوبه...
۱۵ فروردین
امیرمسعود فدائی
یه کلاس فلسفهٔ اخلاق میرم اونجا با یه هم‌درس جالبی گفتگویی داشتم گفتم فلان چیز رو نمی‌فهمم، بهمان چیز رو نمی‌فهمم حرف به غایت درست و متین و جذابی بهم زد؛ گفت مگه ما توی این دنیا باید همه چیز ...
اگر نخوندی و وقت و حوصله داشتی، کالیگولا کامو رو بخون.
۱۵ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در پیچِ بعد اتوبوس از سایه‌سار سردِ کوه رها شد،
پوزه‌اش را رو به خورشید چرخاند و نعره‌کشان بالا خزید.
ما تویِ اتوبوس درهم چپیده بودیم، نیم‌تنه‌ی دیکتاتور هم بود،
پیچیده در کاغذِ روزنامه. یک بطری دهن‌به‌دهن می‌گشت.
خالِ مادرزادِ مرگ در همه رشد می‌کرد با شتابی ناهمگون.
بر فرازِ کوهستان، دریای آبی به آسمان رسید.

-کوه‌های سیاه (توماس ترانسترومر)
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می‌گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است
ابرها، همچون ... دیدن ادامه ›› انبوه عزاداران
لحظه‌ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه‌ای و پس از آن، هیچ
پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد
و زمین دارد
باز می‌ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره‌ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

-فروغ فرخزاد
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

🎈
۱۲ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من افسوس میخورم برای اون همه فرصت، فضا، لحظه. دلم تنگ میشه برای صدای خنده‌هات، نوسان امواج، جنون، هرج‌و‌مرج، جنجال. دلم تنگ میشه برات ای شکستن الگوها، فروریزی باورام، مستی دم صبح، وحشی، بی‌قاعده، مطبوع، مطلوب، فرار، تشنه، پارادوکس، فرقه، طریقت. تموم کنیم بریم افسردگی، رخوت، عزلت، ریاضت، طاقت. بریم شکست، فضیلت، تعالی، بازسازی، چله، گریه، تولد، ادامه. بریم نتونستن، نشدن، زیبایی، انسانی. بگیم خدافظ-بریم دنبال تحمل، رستگاری، پذیرش، کوچکی، ناچیزی، حل‌شدن، محوشدن، گسترش، ناپیدایی. ولی همه‌ی اینایی که میگمو این بچه‌ای که منم نمیفهمه. من اصلا نمیفهمم یعنی چی چرخه، پایان، طبیعت. من فقط دلم میخواد بغلت کنم. دلم میخواد یه ساعت بدون موزیک وایسی جلوم برقصی. دلم میخواد باهات قهوه بخورم، نیمرو بخورم. دلم میخواد بشینی تو بغلم حتی نذاری ماچت کنم.

🎭عابران، شاعران_احسان گودرزی
یک‌ شب قبل از شروع جنگ ۱۲ روزه دیدمش و به نظرم انتخاب به جایی بود اگر به آخرین تئاتر زندگیم تبدیل میشد. سپاس که یادآوریش کردید. 🤌🏻
۱۲ فروردین
سجاد آل داود
یک‌ شب قبل از شروع جنگ ۱۲ روزه دیدمش و به نظرم انتخاب به جایی بود اگر به آخرین تئاتر زندگیم تبدیل میشد. سپاس که یادآوریش کردید. 🤌🏻
منم توی شب عجیبی دیدمش و بعدش پیاده‌روی تو بارون و اتفاقات عجیب‌تر بعدش. تجربه جالبی بود.
سلامت باشید، در ادامه به امید فراهم شدن فرصت‌های بی‌شمار جهت به تماشا نشستن تئاترهای بیشتر.
۱۲ فروردین
علی ابراهیم
منم توی شب عجیبی دیدمش و بعدش پیاده‌روی تو بارون و اتفاقات عجیب‌تر بعدش. تجربه جالبی بود. سلامت باشید، در ادامه به امید فراهم شدن فرصت‌های بی‌شمار جهت به تماشا نشستن تئاترهای بیشتر.
آرزوی سلامتی برای شما دارم.
حتما، ما با امید زنده هستیم.
۱۲ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید/ ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل/ چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

شکایت شب هجران نه‌ آن حکایت حالی‌ست/که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت/که بی‌ملالمت صد غصه یک نواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان/ بلا بگردد و کام هزارساله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود/ خیال باشد کاین کار بی‌حواله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ/ ز خاک کالبدش صد هزار ناله برآید
حقیقتی بالاتر از مرگ نیست. و تلخ‌تر اینه که مرگ سراغِ اشیا هم میره. میره و اون‌ها رو هم دچارِ این پایانِ مسخره میکنه. تا حالا مرگِ یه صندلی رو دیدیدن؟ خیلی بیشتر از مردنِ یه سرباز توی جنگ طول میکشه. انگار مرگ به اشیا فرصتِ بیشتری میده. فرصتِ این‌که با نابودیِ ابدی که به سمتش میرن آشنا بشن. این خیلی تلخ‌تر از نشستن یه گلوله روی پوستِ خسته‌ست. خسته از همه‌ی شعارهای توخالی‌ که به خاطرشون پاهاشو هر روز به زمین کوبیده. وقتی همه‌ی حرف‌ها بوی مرگ میده، وظیفه معنایی نداره. میخوایم اون تاریخی رو ازتون بگیریم که همیشه خودتون رو پشتِ اون قایم می‌کنین. میخوایم تاریخِ دیگه‌ای رو براتون بسازیم، تاریخی که از خودمون شروع بشه. و اون‌قدر احمقیم که فکر می‌کنیم با خودمون هم تموم میشه.
احساس میکنم چیزی منو از خودم خالی کرده. انگار یه تونلِ تاریک از تمامِ من گذشته. به خودم نگاه میکنم، اما چیزی نمیبینم. هیچ‌چیز جز یه غبارِ مرده که به هر چیزی شبیهه، جز من.
-لیلا: برای عشق باید از چه فعلی استفاده کرد؟ ((عشق‌ورزیدن))، ((عشق‌بازی‌کردن))، ((عاشق‌شدن))، ((عاشقی‌کردن))؟
((ورزیدن))، ((شدن))، ((کردن)) ربطی به خودِ ((عشق)) نداره، می‌آد می‌چسبه به ((عشق))، همون‌طور که می‌تونه به هر اسم دیگه‌ای بچسبه:
((تنفرورزیدن))، ((ناکام‌شدن))، ((جسارت‌کردن)). اما فعل خودِ ((عشق)) چیه؟ فعلی که فقط به خودِ ((عشق)) برگرده؟
فعلیتِ ((عشق)) در چه فعلی محقق می‌شه؟ و فاعلیتِ فاعل، یا درست‌تر بگم، عاشقیتِ عاشق رو چه فعلی آشکار میکنه؟
اون فعلی که فعلِ نهایی ((عشق)) باشه، هیچ‌کدوم این‌ها نیست انگار.
عرب‌ها فعل بهتری براش دارن: "عَشِقَ"؛ خودِ خودِ کلمه فقط.
ای عشق! پیشِ هرکسی، نام وُ لقب داری بسی
من دوش، نامِ دیگرت کردم که: "دردِ بی‌دوا" !!
(مولانا)


با درود، در زبان تازی، «تَعَشُّق» هم به کار میبرند و جالب اینکه مصدر عَ شَ قَ که به درستی اشاره فرمودید، به گیاهی سمّی مربوط میشه با همین نام (عَشَقَه) که میپیچه به ساق و بر دیگر گیاهان و تا اونها رو خشک نکنه، ول کن معامله نیست!
۰۸ فروردین
سامان حسنی
ای عشق! پیشِ هرکسی، نام وُ لقب داری بسی من دوش، نامِ دیگرت کردم که: "دردِ بی‌دوا" !! (مولانا) با درود، در زبان تازی، «تَعَشُّق» هم به کار میبرند و جالب اینکه مصدر عَ شَ قَ که ...
ممنون از شما و اطلاعات بی‌نظیرتون.
۰۸ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بر روی گلی که دوست می‌دارم
گام برمی‌دارد
این سایه‌ی گستاخِ من!
-دکتر: نمیتونیم چیزی رو درست کنیم، میتونیم خراب‌ترش نکنیم.
-دختر: خراب‌ترم میشه؟
-دکتر: بدبین باشی میگی از این خراب‌تر نمیشه، خوشبین باشی میگی از این خراب‌ترم میشه. خب این علمی نیست، اما تجربه‌ی منه، از این زندگی، تو این خراب شده.
مورچه‌ها جانورانی اجتماعی هستند. آن‌ها به وسیله‌ی سیگنال‌های شیمیایی با هم ارتباط برقرار می‌کنند. مورچه‌ها با گاز گرفتن، نیش زدن، تزریق و یا پراکندن مواد شیمیایی مانند اسید فرمیک حمله یا از خود دفاع می‌کنند. بیش‌تر مورچه‌ها لاشه‌خوار و یا شکارچی هستند.
مورچه‌های گوشت‌خوار: به‌تازگی کشف شده است که مورچگان گوشت‌خوار قادرند وزغ‌های سمی را بکشند. زهری که آن‌ها برای کشتن شکارشان استفاده می‌کنند روی مورچه‌های گوشت‌خوار تاثیری ندارد. معمولا عکس‌العمل وزغ‌ها به تهاجم این است که سرجای خود ساکن می‌ایستند تا زهر آن‌ها مهاجمان را بکشد که همین امر به مورچه‌های گوشت‌خوار فرصت می‌دهد به وزغ حمله کنند و آن را بخورند.
دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت
سالگَشتگی‌ست این
که به خود درپیچی ابروار
بغری بی‌آنکه بباری؟
سالگشتگی‌ست این
که بخواهی‌اش
بی‌اینکه بفشاری‌اش؟
سالگشتگی‌ست این؟
خواستن‌اش
تمنای هر رگ
بی‌آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟
نهایتِ عاشقی‌ست این؟
آن وعده‌ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟
(احمد شاملو)
سه‌شنبه 9 دی
(به‌آواز)
از دل‌هراسی‌ام
و قرارِ این دانمارک
با همه فراخی
سیاه‌چاله‌ایست مرا
که هر نفس
بیشتر مرا به‌تنگ می‌آورد
سنگینم
چون مجسمه‌ای
که خونِ
بیهو_دِه
روانش است
و نارواست
هرچه روان است
از هر سو
هر سوهای بی‌پایان و بدیع نَه
نه
نه
نه
آه ای پدر
...
و عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس آن چنان که ماه را خورشید بیابی و خورشید را ماه!
۲۱ اسفند ۱۴۰۴
آناشه
آخرین اجرایی که امسال دیدم، که فکر نمی کردم بشه آخرین اجرای امسالم
دوست داشتم هر روز ببینمش.
۲۲ اسفند ۱۴۰۴
علی ابراهیم
دوست داشتم هر روز ببینمش.
۶ بار دیدم و دوست داشتم باز هم ببینم که فرصت نشد
۲۲ اسفند ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زمان مانند شمشیر است
آن را تنها در موزه‌ها خواهید یافت
زیرا جای آن را تفنگ گرفته‌است.

-غیاث المدهون
حالِ کسایی که پیگیر اجراها، خرید و فروش بلیت‌هان
کسایی که بعد از دیدن یک نمایش حالشون خوب میشه
کسایی که منتظرن نمایش مد نظرشون سریعتر برگرده به صحنه
کسایی که تازه یادشون افتاده رزومشون رو تو تیوال آپلود کنن
کسایی که امیدوارن سریال مورد علاقه‌شون به سرنوشت یه سریال دیگه دچار نشه
رو خریدارم.
چقدر حس خوبی است که دل خوشی های کوچک ات زنده باشند
چقدر برای آن ها خوشحالم

بگمانم دیدن نمایش دلخواه، انتظار برای برای نمایش دلخواه، لذت بردن از سریال دلخواه و امید به بازی در نمایش دلخواه فوق العاده است
چقدر برای آن ها خوشحالم

🎈
۲۶ دی ۱۴۰۴
انوشه زاهدی
سلام، خیلی وقته با هیچ گروهی بحث و گفت و گو نمی کنم اما فقط به این چند خط بسنده می کنم و امیدوارم همین هم دو روز دیگه باعث نشه به دسته یا طرفی نسبت داده بشم ولی شغل شما چیه؟ تئاتر برای من و ...
کامنت من خطاب به اهالی تئاتر نبود. امیدوارم بیش از پیش چرخ تئاتر بگرده و مشکلات و نگرانی‌های شما هم برطرف بشه.
۲۷ دی ۱۴۰۴
علی ابراهیم
کامنت من خطاب به اهالی تئاتر نبود. امیدوارم بیش از پیش چرخ تئاتر بگرده و مشکلات و نگرانی‌های شما هم برطرف بشه.
سپاسگزارم🙏🌸
۲۷ دی ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پس چه به دادگاه می‌کشیدم و از چه حکم می‌کنید؟
مگر چه کرده‌ام من که این‌گونه چون تیغِ در گلوی‌تان، سرفه‌ای‌م بهرِ زندگی‌تان!
همینکه نمی‌دانیدم؟ همینکه کتابِ در دستانم معجزی نیست تا دوزختان به سَردی بَرَد؟!
بیمارم و آری، بیم نه از این جنگ‌آشوب در شَه‌جنگلِ دروغ.
موش‌های جویدن با تله‌های در دست؛ درختان می‌تخراشند آوایی بلند و هم‌درندگانِ خویش می‌افرازند.
آونگانِ بادتیزی لاشه‌ها، بر هوهای‌ِهای‌ِهوی‌‌ِها.
شیر بر درختی، گربه‌خرس، خرگوش جایِ خود، کفتار و گراز نیز...
شش لایه‌ی نورونیِ نئوکورتکسم دارد می‌چکد می‌چکد می‌چکد می‌چکد می‌چکد مایع مغزیِ نخاعی‌ام روی پیرهنِ شاهی‌ام، آه لعنت.
آه ای استخوان اسفنوئیدم، پروانه‌ی من، که هیپوفیزم را دربرگرفته‌ای، عصبِ زوجِ دومِ مغزی‌ام را منفجر کن!
تاریکی.
من تو این قسمت‌های متن انگار اومدم اجرای کمدی
روم نمی‌شد وگرنه قهقهه می‌زدم
شما چجوری اینا رو یادتونه
۲۴ آذر ۱۴۰۴
Zinat Motahari
من تو این قسمت‌های متن انگار اومدم اجرای کمدی روم نمی‌شد وگرنه قهقهه می‌زدم شما چجوری اینا رو یادتونه
خب می‌خندیدید، عیبی نداشت که.
۲۴ آذر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دل‌افکارم.
تردیدی انتقام فکر.
کلمات.
گمم.
نج!
مرض!
خاکستر.
امشبو متفاوت رفتیم.
خنده.
چه دیوانه‌ایست جهان.
ندانِ ندانِ ندانی آیا؟
این عشقِ...
تار و...
که بازمی‌دارم.
شک بکن بر شک.
نچ!
رورانس
۱۶ آذر ۱۴۰۴
دوست داشتم با همتون خداحافظی کنم و صمیمانه دستتون رو بفشرم و ازتون تشکر کنم، ولی بعد از اجرا تو حال خودم نبودم و خیلی نمیتونستم صحبت کنم.
شاید دوباره اومدم...
دوتا نقدی که آقای آغاز پایین نظر من گذاشتن رو پیشنهاد میکنم بخونید، کار هم اگر هنوز ندیدید که...وای بر شما:))
این تجربه رو از خودتون دریغ نکنید، فعلا همین تا بعد مفصل‌تر راجع بهش بنویسم.
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر

تماس‌ها

alli.ebrahim._