حقیقتی بالاتر از مرگ نیست. و تلختر اینه که مرگ سراغِ اشیا هم میره. میره و اونها رو هم دچارِ این پایانِ مسخره میکنه. تا حالا مرگِ یه صندلی رو دیدیدن؟ خیلی بیشتر از مردنِ یه سرباز توی جنگ طول میکشه. انگار مرگ به اشیا فرصتِ بیشتری میده. فرصتِ اینکه با نابودیِ ابدی که به سمتش میرن آشنا بشن. این خیلی تلختر از نشستن یه گلوله روی پوستِ خستهست. خسته از همهی شعارهای توخالی که به خاطرشون پاهاشو هر روز به زمین کوبیده. وقتی همهی حرفها بوی مرگ میده، وظیفه معنایی نداره. میخوایم اون تاریخی رو ازتون بگیریم که همیشه خودتون رو پشتِ اون قایم میکنین. میخوایم تاریخِ دیگهای رو براتون بسازیم، تاریخی که از خودمون شروع بشه. و اونقدر احمقیم که فکر میکنیم با خودمون هم تموم میشه.
احساس میکنم چیزی منو از خودم خالی کرده. انگار یه تونلِ تاریک از تمامِ من گذشته. به خودم نگاه میکنم، اما چیزی نمیبینم. هیچچیز جز یه غبارِ مرده که به هر چیزی شبیهه، جز من.