من افسوس میخورم برای اون همه فرصت، فضا، لحظه. دلم تنگ میشه برای صدای خندههات، نوسان امواج، جنون، هرجومرج، جنجال. دلم تنگ میشه برات ای شکستن الگوها، فروریزی باورام، مستی دم صبح، وحشی، بیقاعده، مطبوع، مطلوب، فرار، تشنه، پارادوکس، فرقه، طریقت. تموم کنیم بریم افسردگی، رخوت، عزلت، ریاضت، طاقت. بریم شکست، فضیلت، تعالی، بازسازی، چله، گریه، تولد، ادامه. بریم نتونستن، نشدن، زیبایی، انسانی. بگیم خدافظ-بریم دنبال تحمل، رستگاری، پذیرش، کوچکی، ناچیزی، حلشدن، محوشدن، گسترش، ناپیدایی. ولی همهی اینایی که میگمو این بچهای که منم نمیفهمه. من اصلا نمیفهمم یعنی چی چرخه، پایان، طبیعت. من فقط دلم میخواد بغلت کنم. دلم میخواد یه ساعت بدون موزیک وایسی جلوم برقصی. دلم میخواد باهات قهوه بخورم، نیمرو بخورم. دلم میخواد بشینی تو بغلم حتی نذاری ماچت کنم.
🎭عابران، شاعران_احسان گودرزی