«حوصله»
بحریست نمایشی،
ایرانی، دلانگیز و آرام؛
که از همان لحظهی ورود،
تو را به ساحلی میبرد
که بوی چوبِ سوخته، آتش و نسیم
در هوایش جریان دارد.
و صحنه،
کمکم تبدیل میشود به خاطرهای دور؛
چیزی شبیه سالهای هشتاد،
شبیه روزهایی که هنوز
هنر میتوانست آدم را
غافلگیر کند.
بازیگرانی
... دیدن ادامه ››
که میدانند
چه میخواهند بگویند،
و مهمتر از آن،
میدانند چرا باید بگویند.
فرشتگانی محبوس،
سنگ، قفس،
و رؤیای نجات.
گریز بود و ماندن،
بود و شد،
و میان همهی این رفتنها و ماندنها
یک چیز مدام تکرار میشد:
یاد،
یاد،
یاد...
سازها کوک بودند
و انگار هر نت،
جایی از ذهن و روح آدم را
سر جایش مینشاند.
بعد از عمری تئاتر دیدن،
گاهی یک نمایش
فقط «دیده» نمیشود؛
چیزی را در آدم
دوباره به حرکت درمیآورد.
«حوصله» برای من
از همین جنس بود؛
تفکر،
انگیزه،
و یادآوریِ اینکه
هنوز میشود برای هنر
دل بست.
و چه زیباست
وقتی هنرمند،
درمانگری باشد
که میداند کجای روانت را
باید لمس کند
تا چیزی درونت
دوباره ترمیم شود.
سپاس
که مخاطب را میفهمید؛
که میدانید
تماشاگر فقط برای دیدن نمیآید،
گاهی میآید
چیزی را در خودش پیدا کند.
دریافت شد؛
تمام آنچه باید میشد.
و حالا
به امید آنکه
کشتی هنر
با تمام زخمها و بادهای مخالف،
هنوز
در دلهای ما
روان بماند.
محمدرضا باصری