۳ روز پیش، جمعه ساعت ۲۲:۰۲
وقتی نمیدانی، نمیدانی
وقتی دریا را پریشانی
وقتی که پارو میزنی، اما
در عمق مردابی و نادانی
من از خودم چیزی نمیدانم
از ظنِ خود، همراهِ خود هستم
هی دست و پا، هی دست و پا اما
از جمعیت چیزی نمیخواهم
ای ذهنِ مشکوکِ رکبخورده
برگرد بر این تختِ آرامت
نمرود بودن، حاصلِ من نیست
من دربهدر، فکرِ گلستانم...
محمدرضا باصری