فلسفهی آب و بدنِ تشنه
تأملی بر نمایشنامهی «شوری» نوشته علی صفری
دکتر حامد سلیمانزاده عضو آکادمی گلدن گلوب، داور و پژوهشگر بین المللی سینما
نوشتن دربارهی «شوری» را از برلین آغاز میکنم؛ شهری که هویت جغرافیایی و تاریخیاش با آب گره خورده است، اما این روزها خبرهایی دربارهی کاهش سطح آب رودخانهی اشپری (Spree)منتشر میشود. گویی حتی در یکی از شهرهای سبز اروپا، آب نیز میتواند به مسئلهای نگرانکننده بدل شود.
پایینآمدن سطح آب رودخانه، فراتر از یک هشدار زیستمحیطی، امکان اندیشیدن به جهانی را فراهم میکند که در آن بدیهیترین عناصر زندگی، ناگهان از دسترس خارج میشوند. اگر آب عقب بنشیند، چه چیزهایی با خود میبرد؟ آیا فقط رودخانهها، دریاچهها و منابع طبیعی کوچکتر میشوند، یا مناسبات انسانی،
... دیدن ادامه ››
حافظه، زبان و حتی معنای زندگی نیز دستخوش دگرگونی خواهند شد؟ نمایشنامهی «شوری» از همین نقطهی نگرانکننده آغاز میکند: آب نه صرفاً یک منبع طبیعی، بلکه شرط امکان زندگی و در عین حال، معیاری برای سنجش تناقضهای جهان انسانی است.
مردی در محفظهای پر از آب زندگی میکند؛ محفظهای که ظروف، کتابها و اشیای دیگر را نیز در خود جای داده است. او مدام از کمآبی، جنگهای آینده و ضرورت پژوهش دربارهی آب حرف میزند، اما این سخنرانی ظاهراً عقلانی، بهتدریج به آشفتگی روانی و فروپاشی وجودی او راه میبرد. تناقض بنیادین نمایشنامه در همین تصویر نهفته است: مردی که در آب غوطهور است، بیش از هر چیز از فقدان آب سخن میگوید.
آب برای او همزمان چیزی حاضر و غایب، مایهی حیات و نشانهی نابودی است. این وضعیت یادآور تمایزی فلسفی میان برخورداری از یک چیز و توانایی تجربهکردن آن است؛ ممکن است چیزی در اطراف ما فراوان باشد، اما این فراوانی لزوماً به معنای دسترسی واقعی ما به آن نیست. آب در «شوری» بهتدریج از یک مادهی فیزیکی به مسئلهای معرفتشناختی تبدیل میشود: مرد میخواهد آب را توضیح دهد، تعریف کند، طبقهبندی کند و به موضوع پژوهش بدل سازد، اما هرچه بیشتر دربارهی آن میگوید، کمتر میتواند نسبت زنده و بیواسطهی خود را با آن حفظ کند.
یکی از مهمترین لایههای فلسفی نمایشنامه، نقد تبدیل تجربهی زیسته به دستگاهی از مفاهیم و نظریههاست. مرد از «فلسفهی آب»، «پدیدارشناسی آلودگی در ظروف»و «روانآبی مزمن» حرف میزند؛ اصطلاحاتی که هم خندهدارند و هم هراسانگیز. او میکوشد بحران را با تولید دانش مهار کند، درحالیکه بدن خودش بهتدریج از کار میافتد. در اینجا، زبان به جای آنکه راهی برای مواجهه با واقعیت باشد، به سازوکاری برای بهتعویقانداختن آن تبدیل میشود. مرد میداند که کمآبی ممکن است به جنگ، خشونت و فروپاشی روابط انسانی بینجامد، اما این دانستن به تغییر وضعیت او منجر نمیشود.
آب در «شوری» همچنین استعارهای از عشق، فقدان و میل به پیوند است. مرد با این ادعا که مولکولهای آب برای اتصال به یکدیگر به عشق نیاز دارند، پیوند شیمیایی را به زبان عاطفه ترجمه میکند. این تشبیه در ابتدا طنزآمیز به نظر میرسد، اما در ادامه، معنایی تراژیک مییابد. مردی که در آغاز از اتصال مولکولها حرف میزند، در نهایت با فقدان مادر و غیاب زنی مواجه میشود که میخواهد دوستش بدارد و موهایش را بشوید. آب دیگر فقط مادهای برای شستوشو نیست؛ امکان لمسکردن، مراقبتکردن و حفظ رابطه با دیگری است. شستن در اینجا کنشی دوگانه دارد: از یک سو، تلاشی برای پاککردن آلودگی و نشانههای گذشته است و از سوی دیگر، تکراری وسواسگونه برای بازگرداندن چیزی که بازنمیگردد. مرد میتواند ظرفها را بشوید، اما نمیتواند خاطرهی خشونت، مرگ و فقدان را از خود پاک کند.
از این منظر، عنوان «شوری» نیز واجد تناقضی معنادار است. مرد خود را کسی معرفی میکند که از کودکی مشغول شستن بوده است؛ گویی هویت او نه بر پایهی آنچه هست، بلکه بر اساس کنشی بیپایان تعریف میشود. بااینحال، شستن به جای رهایی از گذشته، او را به آن وابستهتر میکند. آب، که باید وسیلهی پاکشدن باشد، به بستری برای بازگشت مداوم خاطره بدل میشود. بدن مرد آرشیوی از خشونت است؛ آرشیوی که حتی شستوشوی مکرر نیز قادر به محوکردن آن نیست.
در نهایت، ««شوری» بحران آب را به بحران انسانبودن پیوند میزند. نمایشنامه نهتنها دربارهی آیندهای خشک و جنگزده، بلکه دربارهی اکنونی است که در آن انسانها با وجود آگاهی از فاجعه، همچنان در چرخهی تکرار، مصرف، خشونت و بیاعتنایی گرفتارند. مرد در پایان به محفظه بازمیگردد؛ گویی آب، با همهی تناقضهایش، آخرین پناهگاه اوست. اما این بازگشت الزاماً رهاییبخش نیست. شاید پرسش نهایی نمایشنامه این نباشد که بدون آب چگونه زنده خواهیم ماند، بلکه این باشد که تا پیش از رسیدن خشکسالی، چه چیزی را در زندگی خود از دست دادهایم که دیگر هیچ آبی قادر به بازگرداندنش نخواهد بود؟