«بچه» وقتی ایده از اجرا جلو میزند
درود بر شما
دیروز به تماشای نمایش «بچه» نشستم و راستش تجربهای که از اجرا داشتم، برای من بیشتر بین یک ایدهی قابل تأمل و اجرایی که نتوانسته بود تمام ظرفیت آن ایده را به نتیجه برساند در رفتوآمد بود.
قبل از اینکه وارد خود نمایش شوم فکر میکنم باید از اتفاقی شروع کنم که شاید در نگاه اول ربط مستقیمی به کیفیت هنری اثر نداشته باشد اما برای من بخش مهمی از تجربهی تماشای آن را تحت تأثیر قرار داد؛ یعنی نحوهی ورود و جابهجایی تماشاگران
تقریباً از ابتدای اجرا تا حدود بیست دقیقه بعد، ورود تماشاگران ادامه داشت. کسانی که دیر رسیده بودند دنبال صندلی خودشان بودند و عوامل هم مدام درگیر پیدا کردن جای آنها بودند. حتی یک جا بیشتر از اینکه حواسم به صحنه باشد، داشتم فکر میکردم این تماشاگر بالاخره قرار است کجا بنشیند
بعدتر هم چند تماشاگر برای نشستن روی دو صندلی خالی کنار من، از ما خواستند بلند شویم، در حالی که در ردیفهای بالاتر صندلی خالی
... دیدن ادامه ››
وجود داشت.
شاید اینها در نگاه اول صرفاً مشکلات اجرایی سالن به نظر برسند، اما در تئاتر به نظرم نمیشود کاملاً جدا از خود اثر به آنها نگاه کرد. تئاتر به حضور زندهی تماشاگر و بازیگر وابسته است. وقتی وسط یک صحنه کسی وارد میشود، صندلی جابهجا میشود، تلفن زنگ میخورد یا گفتوگویی بین عوامل و تماشاگر شکل میگیرد، آن ارتباطی که بین صحنه و سالن ایجاد شده، خیلی راحت قطع میشود.
برای من دقیقاً همین اتفاق افتاد. چند بار احساس کردم دارم وارد فضای نمایش میشوم و دوباره اتفاقی در سالن من را به بیرون پرت کرد.
البته این را هم نمیشود بهعنوان دلیل همهی ضعفهای اجرا مطرح کرد. اتفاقاً فکر میکنم یک اجرای خیلی قدرتمند میتواند حتی در شرایط نامناسب هم دوباره تماشاگر را با خودش همراه کند
از نظر ریتم، در بخشهایی اجرا برای من ضرباهنگ خوبی داشت و در مجموع هم نمیتوانم بگویم نمایش کند یا خستهکننده بود؛ اگر اختلالات اتاق فرمان و مسائل فنی را کنار بگذاریم.
چیزی که برای من مهم بود، بیشتر حفظ ریتم بود تا سرعت آن.
ریتم تئاتر فقط به سرعت دیالوگها یا تعداد اتفاقات مربوط نمیشود. سکوت، مکث، حرکت، صدا، میزانسن و حتی واکنش تماشاگر همه در ساختن ریتم نقش دارند. در «بچه» هرجا این عناصر در کنار هم قرار میگرفتند، اجرا جان بیشتری پیدا میکرد؛ اما هرجا یکی از این اجزا، مخصوصاً در بخش فنی، دچار اختلال میشد، این جریان هم از بین میرفت.
بازیگران در مجموع تسلط خوبی روی متن داشتند و مشخص بود که با موقعیتها و دیالوگهایشان راحت هستند.
بین بازیها «ونسان» برای من شخصیت مشخصتر و اجرای قابلتوجهتری داشت. کاراکتر برایم هویت پیدا کرده بود و صرفاً به کسی که دیالوگهای متن را میگوید تبدیل نشده بود.
اما مسئلهای که بیشتر از همه در بازیها توجهم را جلب کرد، استفاده از بدن بود.
بخش زیادی از اجرا در حالت نشسته اتفاق میافتاد. اگر این را یک انتخاب فرمی در نظر بگیریم، برای من این سؤال ایجاد شد که این محدودیت قرار است چه چیزی به اجرا اضافه کند؟
محدود کردن بدن میتواند کاملاً یک انتخاب دراماتورژیک باشد؛ به شرطی که خود این محدودیت تبدیل به معنا شود. اما اینجا در خیلی از لحظات احساس کردم نشستن بیشتر از اینکه تبدیل به یک زبان اجرایی شود، دست بازیگر را بسته است
در نتیجه، استفاده از فضا، فاصله، حرکت و میزانسن محدودتر میشود و بار بیشتری روی دیالوگها قرار میگیرد.
به همین دلیل در بعضی لحظات احساس کردم با چیزی شبیه یک نمایش رادیویی طرفم که فقط امکان دیدنش هم وجود دارد. اگر چشمهایمان را میبستیم، بخش زیادی از اطلاعات همچنان از طریق دیالوگ به ما منتقل میشد.
در حالی که تئاتر فقط کلام نیست. بدن بازیگر، فاصلهی او با دیگری، نحوهی نشستن و ایستادنش، حرکتش در فضا و حتی سکونش میتواند بخشی از روایت باشد. وقتی این بخش کمتر استفاده شود، بخشی از ظرفیت خود تئاتر هم کنار گذاشته میشود.
اما برای من مهمترین بخش نمایش، ایدهی مرکزی آن بود.
«بچه» دربارهی چیزی حرف میزند که شاید خیلی ساده به نظر برسد، اما واقعاً ساده نیست: کلمات بیاهمیت نیستند.
گاهی یک جمله یا حتی یک کلمه، برای کسی که آن را میگوید فقط یک شوخی، عصبانیت یا واکنش لحظهای است؛ اما ممکن است همان کلمه برای کسی که آن را میشنود، معنای دیگری پیدا کند و حتی پیامدهای جدی داشته باشد.
این ایده به نظرم ظرفیت خیلی خوبی برای ساختن یک درام دارد، چون با چیزی سروکار دارد که همهی ما هر روز با آن درگیریم؛ اینکه چه میگوییم و حرف ما چه اثری روی دیگری میگذارد.
اما دقیقاً همینجا فاصلهی میان ایده و اجرا برای من بیشتر شد.
نمایش از ما میخواهد به فاجعهای فکر کنیم که میتواند از دل یک کلمه شکل بگیرد، اما احساس کردم خود این فاجعه به اندازهی کافی روی صحنه ساخته نشده است.
به زبان سادهتر، برای من ایدهی فاجعه از خود فاجعه تأثیرگذارتر بود.
میدانستم قرار است یک کلمه به یک اتفاق جدی منتهی شود و متوجه زنجیرهی اتفاقات هم بودم، اما آن ضربهی نهایی، آن حسی که انتظار داشتم از این اتفاق بگیرم، به اندازهی ایدهای که نمایش مطرح میکرد، در من شکل نگرفت.
و شاید مهمترین نقد من همین باشد.
نمایش مفهوم قابل تأملی دارد، اما بین «گفتن» و «نشان دادن» هنوز فاصلهای وجود دارد.
نمایش دربارهی قدرت کلمات حرف میزند، اما به نظرم اگر اجازه میداد این قدرت بیشتر در خودِ موقعیت، بدن، میزانسن و اتفاقات صحنه تجربه شود، نه فقط در دیالوگها، میتوانست تأثیر خیلی بیشتری بگذارد.
چون تئاتر زمانی بیشترین قدرتش را دارد که فقط چیزی را به تماشاگر توضیح ندهد؛ بلکه کاری کند تماشاگر آن را تجربه کند.
در مقابل، دکور برای من یکی از جذابترین بخشهای نمایش بود.
دکور صرفاً یک پسزمینه برای بازیگران نبود و خودش توانسته بود بخشی از جهان نمایش را شکل دهد. مخصوصاً در اجرایی که بخش زیادی از بار آن روی کلام است، وجود یک طراحی بصری درست اهمیت بیشتری پیدا میکند و دکور توانسته بود تا حدی این خلأ را جبران کند.
به طراح دکور و تمام عوامل این بخش خستهنباشید میگویم.
«بچه» برای من نمایشی نبود که بتوانم بگویم از ابتدا تا انتها با آن ارتباط کامل برقرار کردم. اما از طرف دیگر، نمیتوانم از کنارش هم بهسادگی عبور کنم، چون ایدهای دارد که ارزش فکر کردن دارد.
مسئلهی اصلی من با نمایش، خود ایده نیست؛ فاصلهای است که میان ایده، فرم و اجرا ایجاد شده.
نمایش میخواهد دربارهی تأثیر کلمات حرف بزند و به نظرم میتوانست از بدن، میزانسن و زبان بصری تئاتر بیشتر استفاده کند تا این مفهوم فقط در حد چیزی که میفهمیم باقی نماند و تبدیل به چیزی شود که واقعاً روی ما اثر میگذارد.
برای گروه «بچه» آرزوی موفقیت دارم.