ابتدا میخواهم بابت جسورانهبودن اجرای «بر زمین میزنندش» به علی شمس تبریک بگویم.
در این اثر آنچه بیش از همه برجسته است، رهایی نمایش از الگوهای رایج و پناه بردن به زبان پستدراماتیک است. انتخاب فرم پرفورماتیو بهجای ساختار روایی کلاسیک، مخاطب را از جایگاه تماشاگر صرف خارج کرده و درگیر نوعی درهمریختگی ارادی میکند؛ تکههایی از تاریخ، اسطوره، فلسفه، و شعر که در بستری آگاهانه آشفته، درهمریخته اما معناگرا، به تصویر کشیده میشود.
صحنهگردان ثابت نمایش، استعارهای از «مکانیزم تاریخ» است؛ چرخدندهای که مدام در حال بلعیدن معنا، بدن، و حتی حقیقت است.
تقابل هوشمندانهای که میان خدایان سومری، ایدئولوژیها، و خرافهی نوین (مثلاً در وبگاههای اینترنتی) ایجاد شده، یادآور نوعی بازآرایی مفاهیم قدرت و حقیقت در عصر پساواقعیت است.
این اجرا نیازمند مخاطبی با حوصله، پرسشگر و آماده برای رمزگشایی است. این نمایش بهجای آنکه پاسخ دهد، سوال میسازد. بهجای آنکه داستان بگوید، وضعیت ایجاد میکند؛ و این یک فضیلت است.
در مجموع، «بر زمین میزنندش» برای من یک تجربی فراتر از تئاتر بود:
چیزی بین آیین، تاریخ، طغیان، و شعر که تماشای دوباره آن از واجبات است.