سلام و احترام
دیشب به تماشای نمایش « دمنوش آویشن » نشستم ؛ حضوری که بابت دوست خوبم مهیار پوربابایی برای من واجد معنا بود و آنچه در ادامه میآید، صرفاً برداشت و خوانش شخصی من از اجراییست که بر صحنه دیدم.
این اجرا را میتوان تلاشی آگاهانه در بازنمایی زیست انسان معاصر در دل سازوکارهای قدرت بیچهره و مناسک تهیشده از معنا دانست ؛ اجرایی که با تکیه بر زبان گروتسک ، بدن را نه بهمثابه حامل زیبایی یا قهرمانی ، بلکه بهعنوان میدان آزمون ، پالایش و تحقیر به صحنه میآورد.
عنصر «در» در این نمایش ، فراتر از یک شیء صحنهای ، بدل به ابژه مرکزی قدرت میشود ؛ در گاهی که نه برای عبور ، بلکه برای تعلیق طراحی شده است.
تکرار تلاشهای نافرجام برای گشایش آن ، نه در خدمت روایت خطی ، بلکه در راستای فرسایش روانی مخاطب عمل میکند ؛ وضعیتی آشنا از صف ، اداره ، بازجویی و انتظار تحقیرآمیز که منطق در آن جای خود را به قاعدهای نامرئی و سیال میدهد. تماشاگر پس از دقایقی درمییابد که مسئله «باز شدن» نیست ، بلکه خود معلق ماندن ، جوهر موقعیت است.
آغاز نمایش با بدن نشسته بر توالت ، پشت به تماشاگر ، بیپرده و بیحریم ، یکی از صریحترین ژستهای گروتسک اجرایی است. بدن در این جهان نه خصوصی
... دیدن ادامه ››
است ، نه محترم ، نه مختار ؛ بلکه در تمامیت خود تحت نظارت و داوری قرار دارد.
شستن دستها پس از خروج ، نه تطهیر ، بلکه بازنمایی ژست پاکیزگی اجتماعی است ؛ نمایشی از انقیاد ، نه رهایی.
شخصیت زن ( مدیر سالن ) با جابهجایی مداوم میان خشونت عریان و مهربانی تصنعی ، نمونهای دقیق از آن چیزی است که میتوان «خشونت نرم» نامید ؛ سیستمی که همزمان مینوازد و میفشارد ، میپرسد و حکم میدهد. پرسشهای ظاهراً بیربط اما رسمی ، نه برای شناخت ، بلکه برای ثبت و طبقهبندی بدن و هویت طرح میشوند.
جمله کلیدی « تو مادر ما نیستی ، دستات سیاهه » نقطه عطفی در منطق نمایش است. اینجا حقیقت بدن اهمیتی ندارد ؛ آنچه تعیینکننده است ، داوری سیستماتیک است. سفید کردن دستها و سپس اصلاح ناخنها ، الگویی آشنا از فرآیند بیپایان پالایش است ؛ زنجیرهای از شروط که هرگز به کفایت نمیرسد. سیستم همواره نقصی تازه مییابد تا تعلیق را استمرار بخشد.
گشایش نهایی در ، بهجای پاسخ یا رستگاری ، ما را با خلأ معنا مواجه میکند : مدیتیشن ، سخن گفتن از دفع ، و تقابل امر قدسی با بدن فروکاستشده. این تضاد، یکی از خالصترین لحظات گروتسک اجراست ؛ جایی که حتی «پشت در» نیز از تهیبودگی رنج میبرد.
ورود بازجو و فروپاشی بدنی مرد ـ دلدرد ، پیچوتاب ، ناتوانی ـ لحظهای است که بدن دیگر تاب روایت رسمی را ندارد ؛ پرسش پایانی «دمنوش چی دوست داری؟» با خشونتی مضاعف ، مهربانی را به ابزاری برای تحقیر نهایی بدل میکند ؛ نوازشی که درست در لحظه زخمبودن فرود میآید.
نمایش زمان باقیمانده اجرا بر پرده ، شکستن دیوار چهارم را نه به قصد آگاهی ، بلکه بهمثابه یادآوری وضعیت طراحیشده اسارت به کار میگیرد ؛ گویی تماشاگر نیز ناخواسته درون همان سازوکار گرفتار شده است. با اینحال، اجرای حاضر با وجود هوشمندی مفهومی ، در برخی لحظات از خطر فاصله میگیرد. نمادها ( در، دست، ناخن ) بیش از حد خوانا میشوند و پیش از آنکه به تهدید بدل شوند، خود را افشا میکنند. شخصیت نماینده قدرت ، هرگز واقعاً به مخاطره نمیافتد و بدن مرد دیرتر از آنچه انتظار میرود فرو میپاشد. گروتسک ، زمانی به اوج میرسد که حتی قدرت نیز ترک بردارد و بدن از آغاز تحت فشار قرار گیرد.
با تمام اینها ، نمایش موفق میشود جهانی بسازد که در آن : درها برای باز شدن ساخته نشدهاند ، تطهیر هرگز کافی نیست ، و مهربانی، صورتی دیگر از شکنجه است.
این اجرا نه اشک میگیرد ، نه قهرمان میسازد ، نه راهحل پیشنهاد میکند ؛ و درست به همین دلیل ، در مرزهای گروتسک ، قابل تأمل و محل گفتوگوست.
در پایان ، برای گروه اجرایی آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم این اجرا محدود به یک شب نماند و فرصتهای بیشتری برای رویت آن فراهم شود.
خیره
ارادت
علی سلطانی