داداشم سعدی(علیه الرحمه) تو گلستان یه حکایت زیبایی داره:
میگه یه سال طرفای بلخ در حال سفر بودم و مسیر حرکتمون خطرناک و پر از راهزن بود. با یه جوونی رفیق شدم هیکل اووووف؛ دیوارای قدیمی رو با یه هل مینداخت و درختای جوون رو از ریشه درمیاورد.
ولی خب خودمونیم نازپرورده بود و بچه مایه؛ یعنی فقط هیکلش درشت بود، نه جنگی دیده بود نه تجربهای داشت. ما همینجوری داشتیم میچرخیدیم که دوتا هندو از پشت یه صخرهای پریدن بیرون و خواستن ما رو غارت کنن. من به پسره گفتم: حالا که اینا با پای خودشون اومدن تو گور، وقتشه زور و بازوتو نشون بدی. یهو دیدم تیر و کمان از دستش افتاده و چهارستون بدنش داره میلرزه. چارهای نداشتیم جز این که لباس و سلاح و پولامونو بذاریم و الفرار.
نه هرکه موی شکافد به تیر جوشنخای
به روز حملهی جنگاوران
... دیدن ادامه ››
بدارد پای
یکم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی و روز نثر فارسی گرامی باد.
و خب از اونجایی که سایت گنجور فیلتره(مثل ویکی پدیا و سایر سایتهای علمی که خب اصلا چه معنی داره وسط جنگ آدم شعر بخونه هان؟) آدرس میدم که اگر کتاب رو در اختیار دارید برید اصلشو بخونید: گلستان، باب هفتم: در تاثیر تربیت، حکایت شماره ۱۷
اوه راستی این حکایت رو دوبار بخونید😁