داستان دوم من در ایونت اقلیت های سایت جادوگران که ادامه ای بر داستان پیشین است.
--
۱
الهه ی معابد
از زبان مالخازار
به خاطر می آورمش. خیابانی طویل در ویتبی. هر شب مرا از محل کارم به خانه ام می رساند. اما آن شب قرار نبود این طور
... دیدن ادامه ››
شود. آن ها از میان تاریکی پدیدار شدند. نگاه هایشان مصمم بود. برخی انسان بودند و برخی خون آشام. مرا گرفتند. دست ها و پاهایم را بستند و در یک قفس انداختنم. و مرا به شهرشان اسکاربرو بردند تا در آنجا برای اولین بار با او رو به رو شوم. با لرد سابیس.
چشمان خاکستری روشن و نمناک که از پس پلک های سنگین به من خیره شده بود. غمی در آن ها نمایان بود که از قلب سیاهش فواره زده و در نگاهش تبلور جسته بود. اما فقط همین نبود. نگاهش می سوخت. با ترسی که داشت روح مرا می جوید. و او جلو آمد و مرا از خون خالی کرد. و از امید برای بازگشت به تمام چیزهایی که برایم رنگ داشتند. همسرم سلستیا و دختران کوچکم ایلورا و میرن.
او مرا از خون خالی کرد و خون خودش را در من ریخت. من در برابر پاهایش بر کف سنگی سرد عمارت به خود لرزیدم و مچاله شدم. تبدیل شدم. به یک خوننوش. و لرد سابیس به زیردستانش که مرا برای او آورده بودند، دستور داد مرا به تخت مجللی که در آن تالار بود، ببندند. آن ها چنین کردند. و بعد از یک مایع به من نوشاندند. فقط خون نبود. جادویی تاریک در آن بود. چیزی که میل مرا برای بلعیدن تشدید می کرد. در خود کشیدن نه تنها خون، بلکه تملک روح و امیال. تمام آن چیزهایی که قرار بود به من تقدیم شود. توسط قربانیان مشتاقم.
و من سال ها این گونه زیست کردم. مارکیز و خدای خون آشام اسکاربرو. کانون مراسم قربانی در معابد. نماد نیک بختی.
پس از مدتی طناب ها را از من باز کرده بودند و دیگر از آن مایع به من نمی نوشاندند، معجونی که در پوست و گوشت و استخوانم فرو می رفت و هر آن مرا بیشتر از آنچه که به عنوان خود می شناختم، دور می کرد.
اما با این حال من هنوز احساس می کردم که بسته شده ام. می دانستم که نمی توانم بگریزم.
حالا دیگر من فقط مارکیز هستم. خدا نیستم. این را به قیمت جنگ و خونریزی به دست آورده ام. هرج و مرجی که در دنیای بیرون به پا کردم تا در درونم صلح به پا کنم. و به آرامش هم رسیده ام. اما می دانم که پرستشگران دست نخواهند کشید. عاشقان مراسم قربانی ای که آن را منسوخ کردم، شیفتگان وجود خدایی که نماد رستگاری در شهر محبوبشان اسکاربرو باشد.
و من باید آماده باشم. به همین دلیل بود که به شورش اقلیت ها پیوستم. و زیردستانم را فرستادم تا انسان های لایق را بدل کنند.
در جنگ پیشین دشمنانم با خون آشام های بی مغزی که توسط لرد سابیس و انگل هایش خلق شده بودند، علیهم شوریدند. این بار من با خون آشام هایی بر مخالفان خواهم تاخت که تحسین برانگیز و باشکوهند. موجوداتی که شباهتی به آن خوننوش های فاقد شعور رقت آلود نخواهند داشت.
به بالکن اتاقم می روم، در حالی که این افکار در سرم غوطه می خورد. و او را می بینم. ایزابل مک دوگال، زنی که در جریان شورش توسط گادفری فرزند تبدیلی ام بدل شده. او رو به رویم و در بالکن اتاق گادفریست. اندکی خم شده و دستش را روی شکمش گذاشته. چهره اش منقبض شده و رنگ از آن پریده. او با زانو بر کف زمین فرود می آید و در حالی که چشمانش از حدقه بیرون زده، سیلاب خون از دهانش بر زمین جاری می شود و مثل یک دریاچه اطرافش را می گیرد.
مدتی در همان حال می ماند، در حالی که نفس نفس می زند. بعد سرش را بالا می آورد و نگاهش به من می افتد. اول ترس در چشمان آبی اش می درخشد. اما بعد حالتی تدافعی در آن ها پدیدار می شود. به او نگاه می کنم. موهای سیاه بلند و مجعدش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. پوستش به سان سنگ مرمر سپید است. چشمان آبی اش مثل دو تکه جواهرند. لب های سرخش به سان میوه ای ممنوعه. اگر میل داشتم یک خدا بمانم، می خواستم او الهه ی معابدم باشد.
لبخندی خشنود به لب می آورم و خدمتکارم را صدا می کنم و به او می گویم ایزابل را نزد من بیاورد.