هوا که سرد میشد، کلمه میگذاشتیم روی دست. الو که میگرفت، بالا که میگرفت، چهرهت مینشست پشت دود. و من برای بار هزارم میگفتم نگاه کنید، تمامی سروها به شکل عجیبی شبیه هم هستند. و تو یک «معنا» میگذاشتی روی پیشانیم. تا گر بگیرد تنم و به لرزه بیفتم.