در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ایمان شکاری: مدت‌ها می‌شه که من به‌خاطر مصرف آسنترا، از موهبت اشکی‌ شدنِ چشمام بی‌ن
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 12:34:13
مدت‌ها می‌شه که من به‌خاطر مصرف آسنترا، از موهبت اشکی‌ شدنِ چشمام بی‌نصیب موندم. امّا امروز… امّا امروز… نه. نه. بذار برگردم از همون چارشنبه، حدودای ساعت پنج عصر، توی استخر.

یه همکار نسبتاً جدید به شرکت‌مون اضافه شده. من در حد سلام‌وعلیکِ وقتِ ناهاری و یه‌وقتا که می‌رم طبقه‌ی سوم، خوش‌وبشی با بچه‌های بازرگانی کنم، از رفتار و برخوردش انرژی بدی نگرفتم. دو سه هفته‌ای می‌شه که به تیمی که بعدِ کار می‌ریم استخر هم اضافه شده. نکته‌ی مثبتی که از اول باعث شد من باهاش سرِ معاشرتم باز بشه، اینه که متولد ۵۹ بود و من مشترکاتِ بیشتری رو می‌تونستم باهاش تجربه کنم.

القصّه چارشنبه که توی استخر، به رسم پیرمردا رفتیم تو قسمتِ آب‌درمانی پیاده راه بریم، حرف از علایق و آرزوهای بچگی‌مون شد و من به افاضات در اومدم که؛ یه سایتی پیدا کردم به اسم «ایسام» که توش کلّی چیز واسه خاطره‌بازی می‌شه پیدا کرد و یکیش هم مجموعه‌ی عکس‌های فوتبالیِ «آدامسِ سین‌سین» ـه که واسه جام‌جهانیِ نَوَد و اوجِ زمانی بود که من عاشق رود‌گولیت و رایکارد و فان‌باستن بودم. حرفِ از این بود که حدودِ ۵-۴ تومن روش قیمت گذاشتن و پولش اونقدی که واسه من ارزشِ معنوی داره، به چشم نمیاد.

حالا برگردیم به اون امّا امروز… که طرفای صبح وقتی رفتم پایین، صدام کرد آقاااای شکاری، گفتم هااا، با منی؟! ... دیدن ادامه ›› که دیدم داره با یه آلبوم توی دستاش می‌گه بیا اینجاااا… جلدِ آلبوم رو که وا کرد، دیدم عکسای سین‌سین مرتب و تمیز چیده شدن و من چنان سر از ذوق نمی‌شناختم که وقتی گفت، آخر هفته رفتم خونه‌ی بابام اینا و اینو بعدِ ســـــی‌سااااااال از انبار کشیدم بیرون که بیارمش واسه تو، باورم نمی‌شد!!

غروب که از کار برگشتم، روی کانتر رو خالی کردم و آلبوم رو گذاشتم وسط.

از شدتِ قدیمی بودن، تمام پلاستیکاش روغنی‌طور و به هم چسبیده بود. یه صفحه‌نگهدارِ کتاب برداشتم و مثلِ کاردک، سرِ صبر و‌ حوصله، عکسا رو در آوردم که آلبوم رو با الکل تمیز کنم. وقتی دستم به پوستِ کاغذی و نازک عکسا خورد، در لحظه، پرتاااااب شدم به همون حیاطِ خونه‌ی پدری‌، که با بچه‌های ساختمون، پهن می‌شدیم رو زمین و مثل قماربازای قهّار مشغول می‌شدیم به تاخت زدنِ عکسامون.

شده بود که با شنیدنِ یه موزیک، یا بوی عطر، گذشته‌های دور برام تداعی بشه. ولی هیچوقتِ هیچوقت نشده بود که لمسِ چیزی، تاچِ یک جسم، منو اینجور توی تاریخ هول بده عقب و همین یه هول بس بود تا بعدِ مدت‌ها چشام پُر بشه و بهونه‌اش کنم واسه تعریفِ ماجرا و…

سلام بدم «بر آنان که در دیدار اندک‌اند و در یاد بسیار»
عجب انسان بی‌نظیری، حتی منم اشکی شدم 😭😭😭😭😭
صبا صالحیان
من نمی‌دونستم اسمش سین‌سین بوده! به اسمِ آدامس فوتبالی می‌شناختمش... الان که سرچ کردم تا مطمئن بشم سین‌سین هموناس، بویِ کشوی برادرم یادم اومد که همیشه مخلوطی بود از بویِ چوب و نئوپان و کاغذ و آدامس :)
آخی :) چقد گفتنِ از گذشته‌ها، خنده میاره رو صورتِ آدم! هرچند بزرگسالی‌مون با تجربه‌های تلخی همراه بوده ولی بچگی‌هامون، واقعاً دلخوشی‌هایی داشته که عمراً بشه مثلشون رو الان پیدا کرد
ایمان شکاری
آخی :) چقد گفتنِ از گذشته‌ها، خنده میاره رو صورتِ آدم! هرچند بزرگسالی‌مون با تجربه‌های تلخی همراه بوده ولی بچگی‌هامون، واقعاً دلخوشی‌هایی داشته که عمراً بشه مثلشون رو الان پیدا کرد
دقیقاً ☺️
شاید یه دلیلش محدود بودنِ داشته‌ها (از نظر تنوع) بود... ولی همین باعث شده یه عالمه خاطره‌ی مشترک برای اون نسل باقی بمونه.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید