کشتارگاه: تشریح یک فروپاشی
نمایش «کشتارگاه» پیش از آنکه با حرکت آغاز گردد، در یک چیز برنده است: طراحی و ساخت دکور. دکور در این نمایش صرفاً یک ظرف اجرا نیست؛ یک شریک دراماتورژیک است. خشونت پله های فلزی و پرسپکتیو دستنخورده در این فضا، پیشزمینهای موفق از «قفس» را به مخاطب میدهد. اجرا اما نه از دکور که از ژست شروع می شود. در همان بدو ورود، بدن بازیگران هیچ اصراری ندارند که «بازی» کنند. آنها «بودن» را جانشین «بازی کردن» کردهاند. حرکتها مکانیکی، ریتمها تقریباً بیروح، و نگاهها چنان خالی از امیدند که دیگر حتی برای اعتراض هم دیر است. این رویکرد، آگاهانه و برآمده از خوانشی هوشمندانه از «تئاتر بی چیز" گروتفسکی را تداعی می کند. نه از سر ناچاری که از روی انتخاب.
دیالوگها که در نیمه اول، جذاب و موجزند، در میانهی اجرا، میل به شاعرانهسراییِ صِرف، آنها را از کنشِ دراماتیک تهی میکند. جملاتی که اگر در بستر یک رمان میآمدند، وزین به نظر میرسیدند، روی صحنه از شدت وزن، نفس مخاطب را نمیگیرند، اما سنگینش میکنند.متن گاه به جای آنکه درام را پیش ببرد، آن را تعطیل میکند تا روی یک نثر شاعرانه و شکسته مکث کند. بنظر می رسد این نوعی خودشیفتگی نوشتار است که می توانست در بازنویسی ای پختهتر با ویرایشی دقیقتر اطناب را از میان بردارد. «کشتارگاه» از آن دست روایتهایی نیست که بیهوده شما را سر ذوق آورد یا به امید وادارد. این نمایش با قصد قبلی، مخاطب را در باتلاق فروپاشی رها میکند و از او نمیخواهد راه خروج را پیدا کند. همین صراحتِ ناامیدانه، نشانه بلوغ گروه اجرایی است. آنها کاری نمی کنند که مخاطب را راضی نگه دارند؛ کاری می کنند که مخاطب را به فکر فرو برند.
در ژرفای خود، «کشتارگاه» روایت یک شورش است. شورشی که در نوجوانی خفه شد اما در میانسالی ، زنگ فروپاشی را بصدا درآورد.