در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | بهزاد فرمانی درباره نمایش بی‌هوده: تصمیم گرفتم «بی‌هوده» را ببینم... سیگاری کشیدم و از پله‌های سالن قش
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 06:05:33
تصمیم گرفتم «بی‌هوده» را ببینم...

سیگاری کشیدم و از پله‌های سالن قشقایی پایین رفتم تا پیش از گشوده شدن درِ سالن، خود را برای تماشا آماده کنم.
اما نمایش «بی‌هوده» برای من از لحظه ورود به سالن آغاز نشد.

کمی پیش‌تر، با پوستر نمایش روبه‌رو شده بودم.
آسفالتی ترک‌خورده. ردی از خون. یک ماشین اسباب‌بازی.
ذهن، ناخودآگاه به سوی یک تصادف کشیده می‌شود. اما اگر قرار است از یک تصادف سخن گفته شود، چرا ماشین اسباب‌بازی؟ طراح پوستر از گزینش این ... دیدن ادامه ›› شیء چه منظوری داشته است؟ و آن سه سایه چه می‌گویند؟ دو نفر در یک سو ایستاده‌اند و نفر سوم در سوی دیگر، با دو منبع نوری متفاوت. آیا قرار است دو جبهه شکل بگیرد؟ آیا دو منبع نور روبه‌روی یکدیگر قرار دارند؟ یا اساساً قرار نیست این اندازه دقیق شویم و تنها با جمعی روبه‌رو هستیم که پیرامون رخدادی گرد آمده‌اند؟
نمی‌دانم.
اما می‌دانم که پوستر، پیش از آغاز نمایش، ذهن مرا درگیر کرده بود. نمایش آغاز شده بود؛ پیش از آنکه حتی وارد سالن شوم.

در سالن قشقایی تئاتر شهر، اتفاق خوشایند دیگری انتظارم را می‌کشید؛ سالن پر بود. دیدن این شمار تماشاگر برایم دلنشین بود. با خود می‌اندیشیدم: آیا مردم بیش از گذشته به تئاتر گرایش پیدا کرده‌اند؟ یا نمایش آن‌چنان توانسته مخاطب را با خود همراه کند که این همه تماشاگر را به سالن بکشاند؟ در هر صورت، دیدن صندلی‌های پر، پیش از آغاز اجرا، حال خوشی به من بخشید.

و اما اصل ماجرا
نمایش آغاز شد...
خانه‌ای قدیمی با دیوارهای رنگ‌ورورفته و وسایلی که بخشی از آن‌ها در کارتن‌ها جای گرفته‌اند. خانه‌ای که گویی یا در آستانه ترک شدن است یا تازه قرار است زندگی در آن شکل بگیرد. این ترکیب از همان آغاز، حسی از یک زندگی واقعی را منتقل می‌کند، نه صرفاً یک صحنه تئاتر.

بزرگ‌ترین نقطه قوت «بی‌هوده» برای من، روایت روان آن بود. قصه بی‌آنکه خود را پیچیده و دشوار جلوه دهد، گام‌به‌گام پیش می‌رود و تماشاگر را با خود همراه می‌کند. از آن دست نمایش‌هایی که احساس می‌کنی اگر داستانش را می‌خواندی، دقیقاً همین تصاویر را در ذهن می‌ساختی و به همین جهان نزدیک می‌شدی.
در طول اجرا بارها خندیدم، نگران شدم، اندوهگین شدم، حرص خوردم و حتی گاه به شخصیت‌ها حسادت کردم. حسادت نه به آنچه داشتند، بلکه به نویسنده‌ای که توانسته بود موقعیتی بیافریند که منِ تماشاگر تا این اندازه با آدم‌های روی صحنه همذات‌پنداری کنم.
البته در میانه اجرا لحظاتی نیز وجود داشت که به گمانم می‌شد کوتاه‌تر باشند. بخش‌هایی که هرچند تماشاگر را با شوخی‌های کلامی و موقعیت‌های کمیک همراه می‌کردند، اما از نگاه من اندکی از ریتم اصلی نمایش فاصله می‌گرفتند.
بازی‌ها نیز در خدمت همین روایت قرار گرفته‌اند. نقش کسری، به واسطه شخصیت جذابی که در نمایشنامه برای او نوشته شده و همچنین کوشش بازیگر در اجرای آن، حضوری قابل توجه دارد. نقش کاوه، از نظر من، یکی از دشوارترین نقش‌های نمایش بود و بازیگر آن توانسته بود از عهده این دشواری برآید. بازیگر نقش نیلوفر نیز اجرایی متناسب با میزان حضور شخصیت خود ارائه می‌دهد. نقش انصاری نیز به مثابه کُتی بود به قواره تن بازیگر؛ به همین اندازه دقیق، متناسب و باورپذیر.

اما آنچه بیش از همه با خود از سالن بیرون آوردم، مضمون نمایش بود؛ اینکه گاهی زندگی، با رخدادی ناگهانی و «بی‌هوده»، خانواده را در موقعیتی قرار می‌دهد که ناچار می‌شود تصمیمی عجیب و خودخواهانه بگیرد؛ تصمیمی که در شرایط عادی شاید هرگز حتی به آن اندیشیده نمی‌شد.

و در نهایت، تصویر آخر...
تصویری که برای من غافلگیرکننده نبود، اما تکان‌دهنده بود. تصویری تلخ. تصویری که پس از پایان نمایش در سالن نماند و همراه من به خانه آمد.

شاید به همین دلیل است که تماشای «بی‌هوده» را پیشنهاد می‌کنم.