رفته بودم به خورشید و دریا بپیوندم اما روزگار مهلت نداد.
رفته بودم دریایی شوم اما خاک مرا کشید.
رفته بودم در آغوش دریا آرام بگیرم، اما تقدیر مرا به ساحل بازگرداند.
قرار بود موج شوم و در بیکرانگی گم شوم، اما سهمم غبارِ خشکی شد.
دلم به وسعت دریا بسته بود، اما روزگار مرا در تنگنای خاک نشاند.
رفته بودم با دریا یکی شوم، اما خاک مرا از آغوشش ربود.
آرزو داشتم
... دیدن ادامه ››
آخرین نفس را به دریا بسپارم، اما باد مرا به سمت خاک برد.
خواستم در موجها محو شوم، اما سرنوشت مرا در سکوت ساحل جا گذاشت.
دریا مرا صدا میزد، اما روزگار صدایش را از من دریغ کرد.
سهم دلم دریا بود، اما قسمت تنم خاک شد.
میخواستم به آبیِ بیانتها برسم، اما راه من به کویر ختم شد.
رفته بودم دریا شوم، اما پیش از رسیدن، خاک مرا در آغوش کشید.
قرار بود پایانم در آغوش دریا باشد، اما سرنوشت پایان دیگری برایم نوشت.
تمام عمر به شوق دریا دویدم، اما وقتی رسیدم، موجها از من گذشته بودند.